Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : سپهدار ترکان دو ديده پرآب

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سپهدار ترکان دو ديده پرآب

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

درخواست صلح تورانیان  :

*

‫‫سپهدار ترکان دو ديده پرآب‬
‫شگفتی فرو ماند ز افراسياب‬
‫يکی مرد با هوش را برگزيد‬
‫فرسته به ايران چنان چون سزيد‬
‫يکی نامه بنوشت ارتنگوار‬
‫برو کرده صد گونه رنگ و نگار‬
‫به نام خداوند خورشيد و ماه‬
‫که او داد بر آفرين دستگاه‬
‫وزو بر روان فريدون درود‬
‫کزو دارد اين تخم ما تار و پود‬
‫گر از تور بر ايرج نيکبخت‬
‫بد آمد پديد از پی تاج و تخت‬
‫بران بر همی راند بايد سخن‬
‫ببايد که پيوند ماند به بن‬
‫گر اين کينه از ايرج آمد پديد‬
‫منوچهر سرتاسر آن کين کشيد‬
‫بران هم که کرد آفريدون نخست‬
‫کجا راستی را به بخشش بجست‬
‫سزد گر برانيم دل هم بران‬
‫نگرديم از آيين و راه سران‬
‫ز جيحون و تا ماورالنهر بر‬
‫که جيحون ميانچيست اندر گذر‬
‫بر و بوم ما بود هنگام شاه‬
‫نکردی بران مرز ايرج نگاه‬
‫همان بخش ايرج ز ايران زمين‬
‫بداد آفريدون و کرد آفرين‬
‫ازان گر بگرديم و جنگ آوريم‬
‫جهان بر دل خويش تنگ آوريم‬
‫بود زخم شمشير و خشم خدای‬
‫بيابيم بهره به هر دو سرای‬
‫و گر همچنان چون فريدون گرد‬
‫به تور و به سلم و به ايرج سپرد‬
‫ببخشيم و زان پس نجوييم کين‬
‫که چندين بلا خود نيرزد زمين‬
‫سراينده از سال چون برف گشت‬
‫ز خون کيان خاک شنگرف گشت‬
‫سرانجام هم جز به بالای خويش‬
‫نيابد کسی بهره از جای خويش‬
‫بمانيم روز پسين زير خاک‬
‫سراپای کرباس و جای مغاک‬
‫و گر آزمنديست و اندوه و رنج‬
‫شدن تنگدل در سرای سپنج‬
‫مگر رام گردد برين کيقباد‬
‫سر مرد بخرد نگردد ز داد‬
‫کس از ما نبينند جيحون بخواب‬
‫وز ايران نيايند ازين روی آب‬
‫مگر با درود و سلام و پيام‬
‫دو کشور شود زين سخن شادکام‬
‫چو نامه به مهر اندر آورد شاه‬
‫فرستاد نزديک ايران سپاه‬
‫ببردند نامه بر کيقباد‬
‫سخن نيز ازين گونه کردند ياد‬
‫چنين داد پاسخ که دانی درست‬
‫که از ما نبد پيشدستی نخست‬
‫ز تور اندر آمد نخستين ستم‬
‫که شاهی چو ايرج شد از تخت کم‬
‫بدين روزگار اندر افراسياب‬
‫بيامد به تيزی و بگذاشت آب‬
‫شنيدی که با شاه نوذر چه کرد‬
‫دل دام و دد شد پر از داغ و درد‬
‫ز کينه به اغريرث پرخرد‬
‫نه آن کرد کز مردمی در خورد‬
‫ز کردار بد گر پشيمان شويد‬
‫بنوی ز سر باز پيمان شويد‬
‫مرا نيست از کينه و آز رنج‬
‫بسيچيده ام در سرای سپنج‬
‫شما را سپردم ازان روی آب‬
‫مگر يابد آرامش افراسياب‬
‫بنوی يکی باز پيمان نوشت‬
‫به باغ بزرگی درختی بکشت‬
‫فرستاده آمد بسان پلنگ‬
‫رسانيد نامه به نزد پشنگ‬
‫بنه برنهاد و سپه را براند‬
‫همی گرد بر آسمان برفشاند‬
‫ز جيحون گذر کرد مانند باد‬
‫وزان آگهی شد بر کيقباد‬
‫که دشمن شد از پيش بیکارزار‬
‫بدان گشت شادان دل شهريار‬
‫بدو گفت رستم که ای شهريار‬
‫مجو آشتی درگه کارزار‬
‫نبد پيشتر آشتی را نشان‬
‫بدين روز گرز من آوردشان‬
‫چنين گفت با نامور کيقباد‬
‫که چيزی نديدم نکوتر ز داد‬
‫نبيره فريدون فرخ پشنگ‬
‫به سيری همی سر بپيچد ز جنگ‬
‫سزد گر هر آنکس که دارد خرد‬
‫بکژی و ناراستی ننگرد‬
‫ز زاولستان تا بدريای سند‬
‫نوشتيم عهدی ترا بر پرند‬
‫سر تخت با افسر نيمروز‬
‫بدار و همی باش گيتی فروز‬
‫وزين روی کابل به مهراب ده‬
‫سراسر سنانت به زهراب ده‬
‫کجا پادشاهيست بی جنگ نيست‬
‫وگر چند روی زمين تنگ نيست‬
‫سرش را بياراست با تاج زر‬
‫همان گردگاهش به زرين کمر‬
‫ز يک روی گيتی مرو را سپرد‬
‫ببوسيد روی زمين مرد گرد‬
‫ازان پس چنين گفت فرخ قباد‬
‫که بی زال تخت بزرگی مباد‬
‫به يک موی دستان نيرزد جهان‬
‫که او ماندمان يادگار از مهان‬
‫يکی جامه ی شهرياری به زر‬
‫ز ياقوت و پيروزه تاج و کمر‬
‫نهادند مهد از بر پنج پيل‬
‫ز پيروزه رخشان بکردار نيل‬
‫بگسترد زر بفت بر مهد بر‬
‫يکی گنج کش کس ندانست مر‬
‫فرستاد نزديک دستان سام‬
‫که خلعت مرا زين فزون بود کام‬
‫اگر باشدم زندگانی دراز‬
‫ترا دارم اندر جهان بی نياز‬
‫همان قارن نيو و کشواد را‬
‫چو برزين و خراد پولاد را‬
‫برافگند خلعت چنان چون سزيد‬
‫کسی را که خلعت سزاوار ديد‬
‫درم داد و دينار و تيغ و سپر‬
‫کرا در خور آمد کلاه و کمر‬

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*