Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پیروزی اردشیر بابکان بر اردوان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پیروزی اردشیر بابکان بر اردوان

poem-book-128

 

 

اردوان چون از خواب بیدار شد، گلنار را ندید و دبیر بزرگ به او خبر داد که گنجور او با اردشیر رفته است. اردوان برآشفت و با سواران جنگی فراوان به دنبال آنھا رفتند.در راه از مردم پرسید، شب پیش صدای پای اسب نشنیدید؟ گفتند:چرا، دو سوار بودند که قوچی کوھی چون اسب بدنبال ایشان میدوید.
اردوان از وزیرش پرسید:قوچ کوھی چرا؟ وزیر گفت: قوچ کوھی بخت او و فرهّ ایزدی است. اگر قوچ به اردشیر برسد کار مشکل خواھد شد.بعد از کمی استراحت دوباره اردشیر را دنبال کردند.از آنطرف اردشیر آنقدر تاخت تا به چشمه ای رسید.دو مرد درکنار چشمه ایستاده بودند و به او گفتند:ای جوانمرد زود حرکت کن که از دست اژدھا رھا شده ای و آب خوردن ارزش ندارد.

ادامه داستان :

اردشیر پیاده نشد و براه ادامه داد. اردوان از پی آنھا به شھری رسید.مردم زیادی نزدیکش آمدند و از آنھا پرسید آیا سواری را دیده اند؟ گفتند:دو تن سوار از اینجا گذشتند.در پشت یکی از ایشان قوچی کوھی که ھرگز ندیده بودیم نشسته بود.
وزیر اردوان چون این سخن را شنید گفت:باید برگردی و سپاه را آماده کنی.نامه ای به پسرت بنویس، بلکه قبل از آنکه اردشیر از بختش بھره بگیرد، کارش را یکسره کند.
از این سو اردشیر به دریا رسید و پس از عبور از آب، سپاه انجمن شد بران آبگیر. از ھرسو فرزانگان دور اردشیر جمع شدند.

ھرآنکس که بد بابکی در ستخر

بآگاھی شاه کردند فخر

چو پاسخ بدان گونه دید اردشیر

سرش برتر آمد ز ناھید و تیر

بر مھتران آفرین گفت و در نزدیک دریا پی یک شھرستان را کندند.موبدی به اردشیر گفت: نخست باید پارس را از آن خود کنیم و پس از آن عازم جنگ با اردوان شویم.آنموقع دیگر کسی نخواھد توانست با تو دشمنی کند.چون صبح شد، اردشیر از پیش آب سوی استخر آمد.خبر به بھمن اردوان رسید. او با دلی پردرد و روانی ناراحت، بی درنگ سپاھی با ساز و برگ جنگی به مقابل اردشیر آورد.
در شھر جھرم مردی دانا بنام سباک پادشاه بود که ھفت پسر داشت.

ز جھرم بیامد سوی اردشیر

ابا لشکر و کوس و با دار و گیر

اردشیر از ھیبت لشکر سباک بیمناک شد، ولی سباک با اوستا و زند در دستش، با یاد ساسانیان به پایبوسی اردشیر آمده و گفت:مرا بنده خودت بدان.اردشیر از این سخنان شاد شد و او را چون پدری عزیز نگاه داشت.چون لشکر آماده نبرد گردید، روانه جنگ با بھمن اردوان شدند.دو سپاه برابر ھم رسیدند.در نخستین روز برخورد،

گریزان بشد من اردوان

تنش خستۀ تیر و تیره روان

به اردوان خبر دادند که بھمن از برابر اردشیر گریخته. اردوان سپاھی بزرگ آماده کرد و روانه جنگ با اردشیر
شد.در میدان جنگ ، اردوان بدست پھلوانی بنام خراّد دستگیر و نزد اردشیر برده شد.اردشیر به دژخیم فرمود تا او را به دو نیم کند تا دل بد سگالان پر از بیم شود.

چنین است کردار این چرخ پیر

چه با اردوان و چه با اردشیر

اگر تا ستاره برآرد بلند

سپارد ھم آخر بخاک نژند

دو فرزند اردوان ھم گرفتار شدند و اردشیر آنھا را زندانی کرد.دو فرزند دیگر اردوان به ھندوستان گریختند.اردشیر از دختر اردوان خواستگاری کرد و پس از دو ماه از ری بسوی پارس آمد.کاخ و باغ بزرگی در راه ساخت که آنرا خوره اردشیر نامید. از استخر لشکری به رزم کُردان برد ولی لشکر کُرد پارسی یک به سی فزونتر بود و پس از یک روز و شب نبرد، سپاھیان اردشیر گریختند.شبانی به اردشیر خوراک و پناه داد و او را بسوی خوره اردشیر راھنمائی کرد.در استخر اردشیر سی ھزار سوار شمیرزن جمع کرد و با ھزاران کماندار شبانه به سپاه کُرد که در خواب بودند حمله کرد و بسیاری از ایشان را کشت و کارشان را یکسره و مطیع حکومت مرکزی کرد.
اما این شگفتی را از زبان دھقان بشنو که رازی نھفته را می گشاید:

به شھر کجاران بدریای پارس

چو گوید ز بالا و پھنای پارس

شھر کجاران مردمی فقیر داشت که پسران آن اندک و دختران فراوان بودند. دختران ھرروز صبح با پنبه و دوکدان به کوھی در نزدیک شھر میرفتند و شب با نخ و ریسمان به خانه ھایشان باز میگشتند.در آن شھر بی چیز و خرم نھاد، مردی بود بنام ھفتواد که ھفت پسر و یک دختر داشت.روزی که دختران مشغول ریسیدن بودند بادی وزید و سیبی از درخت فرو افتاد.دختر آنرا برداشت و با دندان آنرا به دو نیم کرد و در میان سیب کرمی دید.با انگشت کرم را از میان سیب برداشت و در پنبه دوکدان خودش جای داد.وقتی دوباره شروع به رشتن کرد و از دوکدان پنبه برداشت، نیت کرد که من امروز به طالع این کرم پنبه رشته میکنم.دختران ھمه اینرا شنیدند و شادمانه خندیدند.در شامگاه دختر دید دو برابر ھرروز پنبه رشته است.روزھای بعد ھم بیشتر و بیشتر پنبه رشته تا آنکه دیگر کرم را با خودش به کوه نمی برد، بلکه ھر بامداد چون بلند می شد اول کرم را غذا می داد و تکه سیبی نزد او می نھاد و بعد دوکدان را پر از پنبه می کرد و به کوه می رفت و ھرچه پنبه می برد تا شب می رشت.چنان شد که روزی مادر و پدر به دختر گفتند مگر پریان ترا یاری می دھند؟ دختر به مادر گفت:آنچه من می کنم از طالع آن کِرم سیب است که نگه داشته ام.ھفتواد ھم کرم سیب را به فال نیک گرفت و از آن پس ھرکاری که می خواست بکند به طالع کرم سیب می کرد.
زندگی ھفتواد به طالع کرم ھرروز بھتر و در شھر مردی توانگر و دادگر شد. کرم که بزرگتر شد، ھفتواد صندوقی سیاه درست کرد و کرم را در آن جای داد.
در آن شھر امیری بود صاحب لشکر و نیرو و ھرروز از ھفتواد بھانه میگرفت که پولی از او بستاند.ھفت پسر ھفتواد مردم را بسیج کردند و با نیزه و تیغ و تیر به سوی ارک آن امیر ظالم رفته و او را کشته و گنجش را صاحب شدند.ھفتواد بر سر کوھی نزدیک کجاران دژی بنا کرد و دری آھنین بر آن گذاشتند که زندگی در آن ھم راحت بود و ھم امن.چشمه ای که در آن کوھسار بود میان دژ قرار گرفت و مردم را از آب بی نیاز کرد.چون صندوق برای آن کرم تنگ میشد، حوضی در سنگ کوه کندند و کرم را آھسته در آن گذاشتند.کرم ھرروز غذا می
خورد و فربه تر میشد تا بعد از پنج سال به اندازه یک پیل شد با شاخک ھا و صورتی بزرگ.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*