خانه / Irony / طنز عبید زاکانی ۲۷

طنز عبید زاکانی ۲۷

ketabe-tanze-obeid-zakani

 

اگر می توانستم

عسان ( پاسبانان ) شب به مردی مست رسیدند , بگرفتند که برخیز تا به زندانت بریم

مرد مست گفت : اگر من به راه توانستمی رفت , به خانه خود می رفتمی

تهدید

درویشی به دهی رسید , جمعی کدخدایان را دید آنجا نشسته , گفت : مرا چیزی بدهید و گرنه با این ده همان کنم که

با آن ده دیگر کردم

ایشان بترسیدند , گفتند مبادا که ساحری یا ولیی باشد که از او خرابی به ده ما رسد

آنچه خواست , بدادند , بعد از آن پرسیدند که با آن ده چه کردی ؟

گفت : آن جا سوالی کردم , چیزی ندادند , به اینجا آمدم , اگر شما نیز چیزی نمی دادید , این ده را نیز رها می

کردم و به دهی دیگر می رفتم

نام پدر و مادر

سلطان محمود روزی در غضب بود . طلحک خواست که او را از آن ملالت برون آرد .

گفت : ای سلطان نام پدرت چه بود ؟

سلطان برنجید . روی برگردانید . طلحک باز برابر رفت و همچنان سوال کرد

سلطان گفت : ای مردک . تو با آن سگ چه کار داری ؟

طلحک گفت : نام پدرت معلوم شد . نام مادرت چه بود ؟ سلطان بخندید

 

Down

درباره محمد دایی زاده

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*


*