Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اردشیر بابکان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اردشیر بابکان

poem-book-128

 

فردوسی میفرماید:

 

الا ای برآورده چرخ بلند

چه داریی بپیری مرا مستمند

چه بودم جوان در برم داشتی

بپیری چرا خوار بگذاشتی

بنالم ز تو پیش یزدان پاک

خروشان بسر بر پراکنده خاک

چنین داد پاسخ سپھر بلند

که ای مرد گوینده بی گزند

چرا بینی از من ھمی نیک و بد

چنین ناله از دانشی کی سزد

تو از من بھر باره یی برتری

روان را بدانش ھمی پروری

بدین ھرچ گفتی مرا راه نیست

خور و ماه زین دانش آگاه نیست

من از داد چون تو یکی بنده ام

پرستنده              آفریننده ام

جز او را مخوان کردگار سپھر

فروزنده ماه و ناھید و مھر

کنون ای سراینده فرتوت مرد

سوی گاه اشکانیان باز گرد

آنچه گوینده راستگو ازآن دوران باستان به یاد می آورد فقط اینست که پس از روزگار اسکندر چه کسانی صاحب تاج و تخت بودند:

چنین گفت داننده دھقان چاچ

کزان پس کسی را نبد تخت عاج

بزرگان که از تخم آرش بدند

دلیر و سبکبار و سرکش بدند

بگیتی بھر گوشه یی بر یکی

گرفته زھر کشوری اندکی

چو بر تختشان شاد بنشاندند

ملوک الطوایف ھمی خواندند

برین گونه بگذشت سالی دویست

تو گفتی که اندر زمین شاه نیست

اوضاع ھمینطور بود و ھیچکس از گذشته و آینده یادی نمیکرد.بھرحال این وصیت اسکندر بود تا که روم محفوظ بماند.ولی حاکمان یونانی ایرانی شدند تا آنکه،

نخست اشک بود از نژاد قباد

دگر گرد شاپور خسرو نژاد

ز یک دست گودرز اشکانیان

چو بیژن که بود از نژاد کیان

چو نرسی و چو اورمزد بزرگ

چو آرش که بد نامدار سترگ

چو زو بگذری نامدار اردوان

خردمند و با رای و روشن روان

چو بنشست بھرام ز اشکانیان

ببخشید گنجی بارزانیان

آخرین پادشاه اشکانیان اردوان ( اشک بیست و نھم)بود.

ورا خواندند اردوان بزرگ

که از میش بگسست چنگال گرگ

ورا بود شیراز تا اصفھان

که داننده خواندش مرز مھان

باستخر بد بابک از دست اوی

که تنین خروشان بد از شست اوی

در باره شاھان اشکانی و تاریخشان کم میدانیم وفردوسی میگوید:

کزیشان جز از نام نشنیده ام

نه د ر نامه خسروان دیده ام

چون دارا در جنگ با اسکندرکشته شد، بخت از دودمان او برگشت.فقط پسری از او به جا ماند بنام ساسان که به ھندوستان رفت و در زاری مرد. از ساسان کودک خردسالی بجا ماند و چھارنسل بعد نام نخستین پسر را ساسان نھادند.ساسان روزگارش به سختی میگذشت و بکار شبانی و ساربانی مشغول بود.او به دنبال کار به استخر نزد بابک رفت.ساسان با صداقت تمام کار می کرد و مدتی نگذشت که سرشبان شد.شبی از شبھا بابک خواب دید ساسان بر پیلی غران نشسته، تیغ ھندی در دست و مردمان در برابرش بر خاک می افتند.بابک ساسان را خواست
و از او اصل و نژادش را پرسید.ساسان به بابک گفت که او نبیره اردشیر شاه و یادگار اسفندیار و گشتاسب است. بابک بر او جامه پھلوی پوشانید و دخترش را به او داد.

چونه ماه بگذشت بر ماه چھر

یکی کودک آمد چو تابنده مھر

که او را اردشیر بابکان نامیدند.اردشیر جوانی دانا و شیر دل شد.به اردوان از فرھنگ و ھنر و رزم آن جوان خبر دادند و اردوان به بابک نوشت تا اردشیر را نزد او بفرستد.اردوان او را ھمچون فرزند سالھا و ماھھا پیش خودش داشت و در می خوردن و خوان و نخجیرگاه از او جدا نمیشد.اردوان چھار فرزند داشت.روزی در شکارگاه پسر اردوان و اردشیر از یاران جدا ماندند.ناگاه از میان دشت یک جفت گورخر پدید آمدند و اردشیر چون به گورخر نر رسید آنرا شکار کرد. تیرش از بدن گور رد شد و پیکان و پر آن بر زمین نشست.اردوان نزدیک گور آمد و بر کسی که آن تیر را انداخته آفرین گفت. اردشیر به شاه پاسخ داد، که این گور را من فکندم به تیر.پسر اردوان گفت که این را من با تیر زدم، ھمان جفت را نیز جوینده ام.اردشیر به او گفت:دشت فراخ است و گور خر فراوان.اگر راست میگوئی گورخر دیگری را اینطوری شکار کن، که دروغ گفتن نامداران گناھی
بزرگ است. اردوان از گفتار اردشیربه خشم آمد وگفت برو در طویله اسبھا خدمت کن. اردشیر با چشمانی گریان به آخُر اسبھا آمد و نامه ای به بابک نوشت.
بابک با دلی پر رنج، ده ھزار دینار ھمراه نامه ای برای اردشیر فرستاد و نوشت:فراموش کرده ای که تو پرستنده اردوان ھستی نه فرزند او.کار او از دشمنی نبوده و تو باید کاری کنی که دوباره از تو خشنود شود.اردشیر از
خواندن آن نامه خرسند شد و نزدیک طویله اسب ھا خانه ای گرفت که در خور او نبود ولی جای زندگی بود و

شب و روز خوردن بدی کار اوی

می و جام و رامشگران یار اوی

اردوان بنده ای داشت بنام گلنار که بسیار زیبا و مانند وزیرش بود و کلید گنج ھای شاه را داشت.روزی گلنار بر بام خانه لش جای گرفت.شبانه کمندی را بر کنگره بام گره زد و به سرای اردشیر فرود آمد و به اردشیر گفت:گنج شاه اردوان نزد من است.

کنون گر پذیری ترا بنده ام

دل و جان بمھر تو آگنده ام

دیری نگذشت خبر آوردند که بابک در گذشت. اردوان پسر بزرگ خود را پادشاه پارس کرد.جھان در چشم اردشیر تیره شد و به فکر گریز افتاد.در آن روزھا اردوان اختر شناسان را فرا خواند تا بگویند گردش روزگار چگونه خواھد بود.آنھا در ایوان گلنار اختر شماری کردند.
سه روز گذشت و طالع اردوان محاسبه شد.گلنار سخنان ایشان را شنید که در سالھای نه چندان دور بنده ای از سروری خواھد گریخت.اومردی از نژاد کھن است که شھریاری بزرگ خواھد شد. اردوان دلش پر غم شد و ندانست آن کس کیست.چون شب شد کنیزک نزد اردشیر رفت و گفت اختر شناسان در کاخ من بودند و آینده اردوان را چنین بیان کردند. اندیشه فرار در دل اردشیر بیشتر زبانه زد و

چنین گفت با ماھروی اردشیر

که فردا بباید شدن ناگزیر

کنیزک به ایوان خودش بازگشت و از گنجھا یاقوت و دینار برداشت .شبانه دو اسب تیزرو زین
کرده،

از ایوان سوی پارس بنھاد روی

ھمی رفت شادان دل و راه جوی

اردوان چون از خواب بیدار شد، گلنار را ندید و دبیر بزرگ به او خبر داد که گنجور او با اردشیر رفته است. اردوان برآشفت و با سواران جنگی فراوان به دنبال آنھا رفتند.در راه از مردم پرسید، شب پیش صدای پای اسب نشنیدید؟ گفتند:چرا، دو سوار بودند که قوچی کوھی چون اسب بدنبال ایشان میدوید.
اردوان از وزیرش پرسید:قوچ کوھی چرا؟ وزیر گفت: قوچ کوھی بخت او و فرهّ ایزدی است. اگر قوچ به اردشیر برسد کار مشکل خواھد شد.بعد از کمی استراحت دوباره اردشیر را دنبال کردند.از آنطرف اردشیر آنقدر تاخت تا به چشمه ای رسید.دو مرد درکنار چشمه ایستاده بودند و به او گفتند:ای جوانمرد زود حرکت کن که از دست اژدھا رھا شده ای و آب خوردن ارزش ندارد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*