Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : سؤال کردن رسول روم از عمر‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : سؤال کردن رسول روم از عمر‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

سؤال کردن رسول روم از عمر‬

مرد گفتش کاى امير المؤمنين‬ ‫

جان ز بالا چون در آمد در زمين‬

مرغ بى اندازه چون شد در قفص‬ ‫

گفت حق بر جان فسون خواند و قصص‬

بر عدمها کان ندارد چشم و گوش‬ ‫

چون فسون خواند همى آيد به جوش‬

از فسون او عدمها زود زود‬ ‫

خوش معلق مى زند سوى وجود‬

باز بر موجود افسونى چو خواند‬ ‫

زو دو اسبه در عدم موجود راند‬

گفت در گوش گل و خندانش کرد‬

‫گفت با سنگ و عقيق کانش کرد‬

گفت با جسم آيتى تا جان شد او‬ ‫

گفت با خورشيد تا رخشان شد او‬

باز در گوشش دمد نكته ى مخوف‬

‫در رخ خورشيد افتد صد کسوف‬

تا به گوش ابر آن گويا چه خواند‬

کاو چو مشك از ديده ى خود اشك راند‬

تا به گوش خاك حق چه خوانده است‬

کاو مراقب گشت و خامش مانده است‬

در تردد هر که او آشفته است‬ ‫

حق به گوش او معما گفته است‬

تا کند محبوسش اندر دو گمان‬

‫آن کنم کاو گفت يا خود ضد آن‬

هم ز حق ترجيح يابد يك طرف‬

‫ز آن دو يك را بر گزيند ز آن کنف‬

گر نخواهى در تردد هوش جان‬ ‫

کم فشار اين پنبه اندر گوش جان‬

تا کنى فهم آن معماهاش را‬

‫تا کنى ادراك رمز و فاش را‬

پس محل وحى گردد گوش جان‬ ‫

وحى چه بود گفتنى از حس نهان‬

گوش جان و چشم جان جز اين حس است‬

‫گوش عقل و گوش ظن زين مفلس است‬

لفظ جبرم عشق را بى صبر کرد‬ ‫

و آن که عاشق نيست حبس جبر کرد‬

اين معيت با حق است و جبر نيست‬

‫اين تجلى مه است اين ابر نيست‬

ور بود اين جبر جبر عامه نيست‬ ‫

جبر آن اماره ى خودکامه نيست‬

جبر را ايشان شناسند اى پسر‬

که خدا بگشادشان در دل بصر‬

غيب و آينده بر ايشان گشت فاش‬ ‫

ذکر ماضى پيش ايشان گشت لاش‬

اختيار و جبر ايشان ديگر است‬ ‫

قطره ها اندر صدفها گوهر است‬

هست بيرون قطره ى خرد و بزرگ‬

‫در صدف آن در خرد است و سترگ‬

طبع ناف آهو است آن قوم را‬ ‫

از برون خون و درونشان مشكها‬

تو مگو کاين مايه بيرون خون بود‬

‫چون رود در ناف مشكى چون شود‬

تو مگو کاين مس برون بد محتقر‬

‫در دل اکسير چون گيرد گهر‬

اختيار و جبر در تو بد خيال‬ ‫

چون در ايشان رفت شد نور جلال‬

نان چو در سفره ست باشد آن جماد‬

‫در تن مردم شود او روح شاد‬

در دل سفره نگردد مستحيل‬ ‫

مستحيلش جان کند از سلسبيل‬

قوت جان است اين اى راست خوان‬

‫تا چه باشد قوت آن جان جان‬

گوشت پاره ى آدمى با عقل و جان‬ ‫

مى شكافد کوه را با بحر و کان‬

زور جان کوه کن شق حجر‬ ‫

زور جان جان در انشق القمر‬

‫گر گشايد دل سر انبان راز‬

‫جان به سوى عرش سازد ترك تاز‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*