Home / Irony / طنز عبید زاکانی 23

طنز عبید زاکانی 23

ketabe-tanze-obeid-zakani

 

دوستی نسیه

هارون به بهلول گفت : دوست نرین مردمان در نزد تو کیست ؟

بهلول جواب داد : آن که شکمم را سیر سازد

هارون گفت : من سیر می سازم ,  پس مرا دوست خواهی داشت یا نه ؟

بهلول جواب داد : دوستی نسیه نمی شود

شوهر چهارم

زنی که سر دو شوهر خورده بود , شوهر سومش رو به مرگ بود , برای او گریه می کرد و می گفت : ای خواجه

به کجا می روی و مرا به که می سپاری ؟

جواب داد : به چهارمین نفر

لحاف بالایی

ابوبکر ربانی کسی را به خانه برد , زمستان سخت بود , شب بخفتند , میهمان را از سرما خواب نمی برد .

گفت : خواجه ابوبکر چیزی بر من انداز

حصیر پاره ای در خانه داشتند بر او پوشانید

زمانی دیگر بگذشت , گفت : چیزی بر من انداز , نردبانی در خانه بود , آن نیز بر بالای او نهاد

زمانی دیگر گفت : خواجه چیزی بر من بپوشان , از سوی دیگر همسایگان در خانه او رخت شسته بودند , طشتی

پر آب آنجا نهاده بود , ابوبکر آن نیز بر بالای نردبان نهاد

میهمان بجنبید , پاره آب از سر طشت بجست و به سوراخ های حصیر فرو رفت و بدو رسید

بانگ زد که : خواجه ابو بکر لطف کن لحاف بالایین از روی من بر دار که هزار دانه عرق کردم

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*