Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : ادامه داستان اسکندر

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : ادامه داستان اسکندر

poem-book-128

 

 

برھمن به او گفت: ای پادشاه دانا ! تو که ميدانی از مرگ و پيری چاره و گريزی نيست، اين ھمه کوشش برای جھانجوئی چرا؟ که تنھا رنج آن برای تو ميماند و دشمنت را پس از تو کامياب ميکند.

ادامه داستان :

زبھر کسان رنج بر تن نھی

ز کم دانشی باشد و ابلھی

پيامست از مرگ موی سپيد

ببودن چه داری تو چندين اميد

شھريار بيدار دل گفت:اگر بخشش کردگار و تدبير آسمان از من برگردد، من ھمين گونه خواھم شد.که مرد فرزانه و پرخاشگر نمی تواند کوشش کند که از بخشش بگذرد.ديگر اينکه، ھرکس در جنگ با من کشته شده تقديرش اين بوده!
اسکندر به آنھا بسيار چيز بخشيد ولی آنھا نپذيرفتند که نه آز داشتند و نه نياز!
از آن جايگاه اسکندر راه خاور را در پيش گرفت تا به دريائی ژرف و بی کران رسيد با مردمانی بسان زنان روی پوشيده و جامه ھای پر نقش و نگار.خوراکشان ماھی و زبانشان نه رومی نه عربی نه ترکی و نه پھلوی بود. ناگھان کوھی زرد چون آفتاب سر از آب بيرون آورد.اسکندر کشتی خواست تا برود ببيند آن چيست.
يکي از فيلسوفان او را از اين کار باز داشت.پس سی رومی و پارسی در کشتی نشستند و به آن کوه درخشان نزديک شدند. ناگھان کوه که ماھی عظيمی بود دھانش را گشود و کشتی را بلعيد.

بدو گفت رومی که دانش بھست

که داننده برھرکسی بر مھست

از آنجا به آبگيری رسيدند و بعد از آن دريای ژرف ديگری را ديدند که بسيار خرم بود.وقت خواب از آب مارھای پيچان و از پيشه کژدم برنگ آتش بيرون آمده و بسياری از دليران را ھلاک کرده و از يک سو، گرازھا با دندانھای دراز چون الماس و شير بزرگتر از گاو پديد آمدند که سپاھيان به ميانشان افتادند و چندان از آنان کشتند که راه بر سپاه تنگ شد.از آن جايگاه به سرزمين حبشه تاختند که مردمانش چون پر زاغ سياه و چشمانی چون چراغ داشتند.دليران اسکندر بر آن سپاه برھنه که بجای نيزه استخوان بدست داشتند تاختند و افزون بر ھزار تن از آنان کشته و بقيه را پراکنده کردند.اسکندر لشکر را از آن جايگاه ھم راند تا به شھر نرم پايان رسيد. از آنان بسيار کشت و بشھری رسيد که مردمانش گشاده دل و بی نياز به پيشبازش آمدند.مردم آنجا به اسکندرگفتند که در پس کوه
اژدھا ايست که ھرروز بايد به او پنج گاو بدھند.اسکندر فرمود پنج گاو آوردند و شکمشان را پر زھر و نفت کردند و گاو ھا را از سر کوه جلوی اژدھا انداختند.
اژدھا چون گاوھا را بلعيد، زھر در اندامش پراکنده شد و از درد سرش را بسنگ زده در دم جان داد.از آنجا به کوھی ديگر آمد که مرده ای بر تخت زرين خوابيده و گردا گرد او سيم و زر ريخته بود.در حال نظاره به آنھمه گوھر و سيم زر بود که صدای بلندی شنيد:

بسی دشمن و دوست کردی تباه

ز گيتی کنون بازگشتست گاه

رنگ از رخ شاه پريد و از کوه با داغ دل بازگشت.با نامدان روم ھمينطور رفت تا به نزديکی شھری بنام ھروم رسيد که تمام مردمانش زن بودند. نامه ای به آنان نوشت که ھرکس از فرمان من سرپيچی کند، بجز خاک تيره چيزی نسيبش نمی شود.فرستاده زنان جوابی آورد که از ھرسو که به اين برز وبوم بيائی جز دريای ژرف نمی بينی و اگر به صلح بيائی تاج زرين بر سرت خواھيم گذاشت.اسکندر جواب داد که من با زنان جنگی ندارم و فقط ميخواھم شھر شما را ببينم.اسکندر با سپاه به طرف شھر آمد که باد و برف سختی برخاست و بسياری از لشکريان را تباه کرد و ناگھان دود و آتشی برخاست که کتف جنگجويان از گرمای زره سوخت.بازھم در ميان دود و آتش رفتند تا به شھری رسيد که مردمانش بسان شب تيره سياه بودند و از آنجا بسوی شھر زنان آمد.

ببردند پس تاجھا پيش اوی

ھمان جامه و گوھر و رنگ وبوی

اسکندر با خرمی آنھا را پذيرفت و از آن سو لشکر به مغرب کشيد.به شھری رسيد با مردمانی سترگ با روی سرخ و موی زرد و در خور جنگ و روز نبرد.اسکند پرسيد در اينجا چه چيز شگفت انگيز داريد؟ به او گفتند در آنطرف شھر آبگيری ھست که چون خورشيد به آنجا برسد در آن ناپديد می شود و چون از آنجا بگذری تاريکی پيش می آيد و در پس آن تاريکی چشمه ايست که آنرا آب حيوان می نامند.ھرکس از آب حيوان بخورد نمی ميرد و
اگر تن در آن بشويد ھمه گناھانش می ريزد.بايد با کره اسب به آن چشمه رسيد.
اسکندر از آنجا حرکت کرد و به شھری پر از باغ و ميدان و ايوان و کاخ رسيد.
سپاه را آنجا گذاشت و خودش تنھا به نزديک چشمه رفته تا خورشيد در آب فرو شد، آنجا ماند و آن شگفتی را نظاره کرد وبه لشکرگاه باز گشت. اسکندر دومھره داشت که در شب چون آفتاب می درخشيد.روز بعد يکی از مھره ھا را خود برداشت و ديگری را به خضر که سرآمد تمام نامدران و دانايانش بود سپرد.ھزار کره اسب چھار ساله و مردان باطاقت از ميان لشکر برگزيد و آذوقه چھل روزه برداشت و به راھنمائی و پيشروی خضر به تاريکی اندر شدند.

چو لشکر سوی آب حيوان گذشت

خروش آمد الله اکبر ز دشت

دو روز و دوشب بدون خوراک و آسودن رفتند تا روز سوم به دو راھی رسيدند.
شاه در تاريکی پی خضر را گم کرد.خضر پيامبر به راھی افتاد که به چشمه آب حيوان رسيد و از آن آب خورد، سر وتن شست و جاودانه شد. اما اسکندر از راه ديگری رفت تا به جای روشنی رسيد.در آنجا کوھی بلند ديد.بر بالای کوه چھار ستون از چوب عود برپا بود، سر ھر ستونی آشيانه ای و در ھر آشيانه مرغ سترگ سبزی نشسته بود.مرغان به زبان رومی اسکندر را فرا خواندند و به او
گفتند: ای دلارای رنج، چه جوئی ھمی زين سرای سپنج؟

اگر سر برآری بچرخ بلند

ھمان باز گردی ازو مستمند

و به اسکندر پندھا دادند و به او گفتند به تنھائی به قله کوه برود تا ببيند بر سر کوه چيست.اسکندر از کوه بالا رفت و اسرافيل را ديد که بوقی بدست گرفته و سر برافراشته بود. اسرافيل چون اسکندر را ديد، چو رعد خروشان فغان برکشيد

که ای بنده آز چندين مکوش

که روزی بگوش آيدت يک خروش

که چندين مرنج از پی تاج و تخت

برفتن بيارای و بر بند رخت

شھريار پاسخ داد:بھره من از روزگار ھمين بود که گرد جھان بگردم و شگفتی ھا و آشکار و نھان راببينم. آنگاه از آن کوه غمگين و با ناله فرود آمد و در تاريکی به لشکريان پيوست.خروشی از کوه سياه برآمد:که ھرکس از سنگھای اينجا بردارد، پشيمان می شود و اگر ھيچ برندارد باز پشيمان می شود. پس بعضی چند سنگ برداشتند و برخی از کاھلی تنھا سنگ ريزه و ديگران از آن گذشتند.
چون از تاريکی به دشت روشن رسيدند، ديدند آنچه با خود آورده اند ياقوت و گھر است.

پشيمان شد آنکس که کم داشت اوی. پشيمان تر آنکس که خود بر نداشت.
دو ھفته در آن جايگاه آسوده ماند و پس از آن لشکر به سوی باختر راند تا به شھری پاکيزه و آراسته رسيد.مردم به پيشبازش آمدند و ھمه از ياجوج و ماجوج لب به شکايت گشودند.اسکندر به کوه نگاھی کرد و فيلسوفان را آورد و به کمک آھنگران، با گچ و سنگ و ھيزم بی شمار در دو پھلوی کوه ديواری ساختند به بلندی پانصد رش و پھنای صد رش.ميان دو ديوار يک رش ذغال و يک رش آھن ريختند و ميانشان مس و گوگرد پراکندند و بھمين ترتيب تا سر کوه، رده رده از آن مواد انباشتند. آنگاه نفت و قير بھم آميختند و بر مواد ريختند و آتش زدند و آن ده ھزار آھنگر با دمَھای خود آن چنان بر آن آتش دميدند که تف آن ستاره ھا را بستوه آورده و مواد درآن گرما گداخته و بھم آويختند تا سدی استوار پديد آمد و گيتی از ياجوج و ماجوج رھانيده شد.ھمه بر شاه آفرين خواندند و آنچه در آن
مرز بوم يافت ميشد پيش آوردند.اسکندر نپذيرفت و از آنجا نيز براه افتاد.اسکندر تا يک ماه ھمچنان ميرفت تا به کوھی رسيد که در آن نه مردم ديده می شد و نه دد و دام.بر قله لاجوردی کوه خانه ای بود سردرش از ياقوت زرد و قنديلھای بلورين و درونش چشمه ای آب شور.بر آن چشمه دوتخت زرين نھاده و بر آن دو تخت، شور بختی بر بستری از کافور خفته و گوھری سرخ بجای چراغ ھمه جا را روشن کرده.ھمينکه اسکندر نزديک شد، خروشی از ميان چشمه آب شور برخاست:ای آرزومند چندين منشور!تو بسيار چيزھا ديده ای که ديگران نديده اند، اکنون عنانت را بپيچ و برگرد که عمرت به سر رسيده!اسکندر ترسيد و نام يزدان را خواند و زود بازگشت.

و ازان کوه راه بيابان گرفت

غمی گشت و انديشه جان گرفت

ھمی راند پر درد و گريان ز جای

سپاه از پس و پيش او رھنمای

اسکندر از راه بيابان به شھری رسيد آباد و پر باغ با مردمی شاد و خرم.بزرگان شھر به پيشبازش آمدند و اسکندر از شگفتيھای آنجا پرسيد.گفتند يک جفت درخت اينجا ھست که يکی ماده، شبھا سخن مي گويد و ديگری نر که روزھا گويا و بويا می شود.اسکندر با ياران به ديدن درخت گويا رفت.چون خورشيد بر تيغ گنبد رسيد، خروشی از درخت برخاست و به اسکندر گفت:

ز شاھيش چون سال شد بر دو ھفت

ز تخت بزرگی ببايدش رفت

سکندر زديده بباريد خون

دلش گشت پر درد از رھنمون
نيمه شب برگھای درخت ديگر از آن شاخه ھای ماده راز نھفت را چنين پاسخ داد:

از آز فراوان نگنُجی ھمی

روان را چرا بر شکنجی ھمی

نماندت ايدر فراوان درنگ

مکن روز بر خويشتن تار و تنگ

اسکندر پرسيد آيا پيش از چنين روز شومی مادرم مرا زنده می بيند؟ درخت گفت:

نه مادرت بيند نه خويشان به روم

نه پوشيده رويان آن مرز و بوم

اسکندر دل خسته از شمشير زدن به لشکرش بازگشت و بزرگان آن شھر جوشن بي مانندی برايش ھديه آوردند. اسکندر آنرا پذيرفت و افسرده از آن شھر لشکر بسوی چين کشيد.چھل روز ھمی راند تا به دريا رسيد.دبير نامه ای نوشت و خودش چون فرستاده نزد فغفور رفت و از او خواست که از کار دارا و فور و فريان پند گيرد و سر از فرمانش نتابد و باژ و ساو او را بپذيرد.فغفور بخنديد و گفت:

کجا شد فريدون و ضحاک و جم

فراز آمد از باد و شد سوی دم

من از تو نمی ترسم و جنگ آور ھم نيستم.من يزدان پرستم نه خسرو پرست.و بيشتر از آنکه منش داری برايت گنج وگوھر می فرستم که مرا بخاطر بخشش کسی سرزنش نخواھد کرد.خاقان پنجاه تاج و ده تخت عاج و جواھر بار ھزار شتر کرد و ھمراه فرستاده نزد اسکندر فرستاد.اسکندر چون به لشکرش رسيد به آرامی بر تخت نشست و به فرستاده گفت:برو پيش فغفور چينی و بگو تو نزد ما آبروی يافتی.ھمه چين از آن توست و من پس از آنکه قدری آسودم از اينجا خواھم رفت.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*