Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنان شد ز گفتار او پهلوان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنان شد ز گفتار او پهلوان‬

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

انتخاب رخش بعنوان اسب مخصوص رستم :

 

‫چنان شد ز گفتار او پهلوان‬
‫که گفتی برافشاند خواهد روان‬
‫گله هرچ بودش به زابلستان‬
‫بياورد لختی به کابلستان‬
‫همه پيش رستم همی راندند‬
‫برو داغ شاهان همی خواندند‬
‫هر اسپی که رستم کشيديش پيش‬
‫به پشتش بيفشاردی دست خويش‬
‫ز نيروی او پشت کردی به خم‬
‫نهادی به روی زمين بر شکم‬
‫چنين تا ز کابل بيامد زرنگ‬
‫فسيله همی تاخت از رنگرنگ‬
‫يکی ماديان تيز بگذشت خنگ‬
‫برش چون بر شير و کوتاه لنگ‬
‫دو گوشش چو دو خنجر آبدار‬
‫بر و يال فربه ميانش نزار‬
‫يکی کره از پس به بالای او‬
‫سرين و برش هم به پهنای او‬
‫سيه چشم و بورابرش و گاودم‬
‫سيه خايه و تند و پولادسم‬
‫تنش پرنگار از کران تا کران‬
‫چو داغ گل سرخ بر زعفران‬
‫چو رستم بران ماديان بنگريد‬
‫مر آن کره ی پيلتن را بديد‬
‫کمند کيانی همی داد خم‬
‫که آن کره را بازگيرد ز رم‬
‫به رستم چنين گفت چوپان پير‬
‫که ای مهتر اسپ کسان را مگير‬
‫بپرسيد رستم که اين اسپ کيست‬
‫که دو رانش از داغ آتش تهيست‬
‫چنين داد پاسخ که داغش مجوی‬
‫کزين هست هر گونه ای گفت وگوی‬
‫همی رخش خوانيم بورابرش است‬
‫به خو آتشی و به رنگ آتش است‬
‫خداوند اين را ندانيم کس‬
‫همی رخش رستمش خوانيم و بس‬
‫سه سالست تا اين بزين آمدست‬
‫به چشم بزرگان گزين آمدست‬
‫چو مادرش بيند کمند سوار‬
‫چو شير اندرآيد کند کارزار‬
‫بينداخت رستم کيانی کمند‬
‫سر ابرش آورد ناگه ببند‬
‫بيامد چو شير ژيان مادرش‬
‫همی خواست کندن به دندان سرش‬
‫بغريد رستم چو شير ژيان‬
‫از آواز او خيره شد ماديان‬
‫يکی مشت زد نيز بر گردنش‬
‫کزان مشت برگشت لرزان تنش‬
‫بيفتاد و برخاست و برگشت از وی‬
‫بسوی گله تيز بنهاد روی‬
‫بيفشارد ران رستم زورمند‬
‫برو تنگتر کرد خم کمند‬
‫بيازيد چنگال گردی بزور‬
‫بيفشارد يک دست بر پشت بور‬
‫نکرد ايچ پشت از فشردن تهی‬
‫تو گفتی ندارد همی آگهی‬
‫بدل گفت کاين برنشست منست‬
‫کنون کار کردن به دست منست‬
‫ز چوپان بپرسيد کاين اژدها‬
‫به چندست و اين را که خواهد بها‬
‫چنين داد پاسخ که گر رستمی‬
‫برو راست کن روی ايران زمی‬
‫مر اين را بر و بوم ايران بهاست‬
‫بدين بر تو خواهی جهان کرد راست‬
‫لب رستم از خنده شد چون بسد‬
‫همی گفت نيکی ز يزدان سزد‬
‫به زين اندر آورد گلرنگ را‬
‫سرش تيز شد کينه و جنگ را‬
‫گشاده زنخ ديدش و تيزتگ‬
‫بديدش که دارد دل و تاو و رگ‬
‫کشد جوشن و خود و کوپال او‬
‫تن پيلوار و بر و يال او‬
‫چنان گشت ابرش که هر شب سپند‬
‫همی سوختندش ز بيم گزند‬
‫چپ و راست گفتی که جادو شدست‬
‫به آورد تا زنده آهو شدست‬
‫دل زال زر شد چو خرم بهار‬
‫ز رخش نوآيين و فرخ سوار‬
‫در گنج بگشاد و دينار داد‬
‫از امروز و فردا نيامدش ياد‬

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*