Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رفتن اسکندر به مصر و اندلیس

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رفتن اسکندر به مصر و اندلیس

poem-book-128

اسکندر چون لشکرش را از خواسته بی نياز کرد از طريق جھرم و قادسيه بسوی خانه ابراھيم رفت.جاايکه خداوند بيت الحرام می خواندش.نصر قتيب که از بزرگان مکه بود به پيشباز اسکند آمد.چون اسکندر آگاه شد که نصر نواده اسماعيل پسر ابراھيم است او را نوازش کرد و پرسيد: ای نصر جز تو چه کسی بزرگ اين ديار است؟ نصر پاسخ داد پس از آنکه اسماعيل در گذشت، قحطان با لشکری بزرگ و شمير زن بر دودمان ما تاخت و روز روشن برما تيره گشت.به فرمان يزدان بخت از قحطان برگشت.پس از مرگ او خزاعه آمد و از حرم تا يمن و دريای مصر، جھان در کف اوست.ھمه از ظلم و بيدادش در رنجند.
اسکندر چون اين را شنيد ھرکه را از خاندان خزاعه ديد، کشت تا يک تن از آنان زنده باقی نماند.حجاز و يمن را به اسماعيليان سپرد و به نصر گنج و درم بخشيد.
آنگاه پياده به زيارت بيت الحرام آمد.

ادامه داستان :

بھر پی که برداشت قيصر ز راه

ھمی ريخت دينار گنجور شاه

اسکندر از آنجا به جده رفت و دستور داد تا کشتي و زورق بسازند و بسوی مصرکه قيطون حاکمش بود روی نھاد.قيطون به پيشباز اسکند آمد و فرمانبری کرد.
اسکندر از پذيرائی او شاد شد و يکسال در مصر ماند.در آن زمان در اندليس زن خردمندی پادشاھی ميکرد بنام قيدانه.قيدانه نقاشی چيره دست را به مصر فرستاد و او تصوير اسکندر را برايش آورد. اسکندر نامه ای به قيدان نوشت و پس از آفرين، از او خواست که از دارا و فور عبرت بگيرد.قيدان جواب داد که فر و بزرگی و لشکر من فزونتر از آنست که به فرمانبرداری قيصر گردن نھم . اسکندر خشمگين از پاسخ قيدانه لشکر بسوی او راند.در مرز اندليس به شھری رسيد استوار که سرباره دژ آن از ديد عقاب بالاتر و بر پھنای ديوارش چند سوار باھم
ميگذشتند.پادشاه اين شھر فريان بود و پس از يک ھفته محاصره، با منجنيق و عراده دژ را گشودند. اسکندر به لشکريان دستور داد تا دست به غارت و خونريزی نزنند.از قضا قيدروش پسر قيدانه دختر فريان را به زنی خواسته و برای بردن عروس به آن شھر آمده بود که اسير شد. اسکندر تدبيری انديشيد.پس وزير خردمندش بيطقون را بجای خود نشاند تا که او دستور دھد قيدروش و عروس را به دژخيم بسپرند.پس از آن اسکندر با خواھش و لابه تقاضای بخشش آنھا را کرد، بعداً با ده سوار بعنوان فرستاده اسکندر آنھا را نزد قيدانه برد.
اسکندر به نام بيطقون با ده مامور رومی به اندليس رسيد.قيدانه با سپاھی به پيشباز پسرش آمد و قيدروش از مادرش خواست که با فرستاده اسکندر مھربان باشد چه او زندگيش را مديون او ميباشد.قيدانه اسکندر را شناخت و در خلوت تصويرش را برابر او نھاد و گفت:ای شاه شيروش!تو پيروزيھايت را ھنر خود مدان و از خرد و دانشت غره مشو که اين نيکوئيھا از يزدان به تو رسيده، پس او را سپاس دار. آئين من کشتن و خونريزی نيست.تو در اينجا ايمنی و من رازت را آشکار نميکنم و ترا نزد ھمه بيطقون می نامم.ولی پسرم طينوش که داماد فور ھندی است بسيار زود خشم است و دل به پند و دانش من ندارد.مبادا از دور و نزديک بشنود که تو اسکندری که به کين فور، تو را خواھد کشت.بامداد فردا، قيدانه دو فرزند را در دو سو و بزرگان گرداگردش انجمن کردند.آنگاه رو به
اسکندر کرد و گفت:ای قيطون اکنون بگو اسکندر از ما چه می خواھد؟ اسکندر چون فرستاده ای پاسخ داد: اسکندر به من فرمود برو، باژ بخواه و اگر زود باز نگردی من سپاھم را به اندليس مياورم و نه کشوری برجای ميگذارم ونه تخت و تاج شاھی را.طينوش از گفته اسکندر خروشيد و گفت اگر بخاطر فرّ مادرم نبود بی درنگ سر ترا چون ترنج از تنت می کندم. مادر برآشفت و برای چنين گستاخی طينوش را از کاخ بيرون کرد.آنگاه اسکندر چاره ای انديشيد و چون طينوش را به بارگاه باز خواندند با او قرار گذاشت که اسکندر را بی سپاه نزد
طينوش بياورد و باھم دست دادند و پيمان بستند.بامداد اسکندر نزد قيدانه آمد و گفت: ای شاه!به دين مسيح، به گفتار راست و به صليب و روح القدس سوگند که از اين پس خاک اندليس مرا و سپاه مرا به خود نخواھد ديد.بدان که از امروز فرزندان و خويشانت دوستان من و بدخواھت دشمن من است.پس اسکندر ھمراه طينوش با ھزار سوار و گنج بسيار به راه افتادند تا به بيشه ای رسيدند.اسکندر به طينوش گفت:تو با لشکرت ھمين جا بمان تا من برم و پيمان خود را بجای آورم.
اسکندر رفت و ھزار سواره زره دار از لشکريان خود برگزيد و به جايگاه ينوش بازگشت. آن ھزار مرد گرداگرد بيشه صف بستند و

سکندر خروشيد کای مرد تيز

ھمی جنگ رای آيدت گر گريز

بلرزيد طينوش بر جای خويش

پشيمان شد از دانش و رای خويش

اسکندر خنديد و گفت:بيم به خود راه مده که اينجا در امانی، منھم ھرگز از پيمان مادرت نخواھم پيچيد.طينوش زمين را بوسيد . اسکندر دست او را گرفت و گفت مگر پيمان ما اين نبود که دست اسکندر را در دستت بگذارم.اسکندر خلعتی شاھانه به طينوش داد و او را نزد مادر باز فرستاد.به قيدانه پيام داد:

بدارم وفای تو تا زنده ام

روان را بمھر تو آگنده ام

اسکندر از آن جايگاه به شھر برھمنان لشکر کشيد تا از آن پرھيزکاران رازھای کھن را بپرسد.برھمنان که از آمدن اسکندر آگاه شدند به او نامه ای نوشتند که ای شھريار سترگ، در اين سرزمين بی ارزِ پرستندگان خدا چکار داری؟ ما دراين سرزمين جز شکيبائی و دانش چيزی نداريم که بتوانی آنھا را از ما بگيری.
اسکندر چون آن نامه را ديد، سپاه را برجای گذاشت و ھمراه فيلسوفان رومی به ديدار برھمنان رفتند.مردمی ديدند لاغر و با تن و پای برھنه، با جانی آکنده از دانش و پوششی از برگ و خوراکی از تخم گياه و ميوه، آسوده از رزم و روز نبرد. اسکند از آنھا پرسيد:از خورد و خوراک و آسايش و خوشی جھان چه بھره داريد؟

ز پوشيدنی و ز گستردنی

ھمه بی نيازيم از خوردنی

چنو بگذرد زين سرای سپنج

ازو بازماند زر و تاج و گنج

چنان دان که نيکيست ھمراه اوی

بخاک اندر آيد سر و گاه اوی

اسکندر پرسيد:در جھان، نھان آشکار می شود اگر مرده زنده شود و از آن پس کسی به چيزی نيازمند نباشد.

چنين داد پاسخ که ای شھريار

تو گر مرده را بشمری صدھزار

ازان صدھزار يکی زنده نيست

خنک آنک در دوزخ افگنده نيست

ببايد ھمين زنده را نيز مرُد

يکی رفت و نوبت بديگر سپرد

اسکندر پرسيد اگر آفتاب دائماً بتابد، خشکی از آب بيشتر ميشود.برھمن جواب داد: آب راھم خشکی نگه می دارد. اسکندر پرسيد:در روی زمين چه کسی از ھمه بيدارتر و چه کسی گناھکارتر است؟

چنان دان که بيدار آنکس بود

که از گيتيش اندکی بس برد

گنه کار تر چيره مردم بود

که از کين و آزش خرد گم بود

چو خواھی که اين را بدانی درست

تن خويشتن را نگه کن نخست

که روی زمين سربسر پيش تست

تو گوئی سپھر روان خويش تست

ھمی رای داری که افزون کنی

ز خاک سيه مغز بيرون کنی

روان ترا دوزخ است آرزوی

مگر زين سخن باز گردی بخوی

اسکندر پرسيد:بر جان ما شاه کيست؟ آنچه ھمواره جان را به کژی می کشاند چيست؟

چنين داد پاسخ که آز است شاه

سرمايه کين و جای گناه

پرسيد:خود گوھر برای چيست؟ آيا برای بيشتر شدنش بايست گريست؟

چنين داد پاسخ که آز و نياز

دو ديوند بيچاره و ديو ساز

يکی را ز کمی شده خشک لب

يکی از فزونيست بی خواب شب

ھمان ھر دو را روز می بشکرد

خنک آنک جانش پذيرد خرد

اسکند چون گفتار ايشان را شنيد، دگرگونه شد و گفت:ھر حاجت و آرزوئی داريد، بخواھيد.يکی از برھمنان گفت:اگر می توانی در مرگ و پيری را بر ما ببند.

چنين داد پاسخ ورا شھريار

که با مرگ خواھش نيايد بکار

چه پرھيزی از تيز چنگ اژدھا

که گرز آھنی زو نيابی رھا

برھمن به او گفت: ای پادشاه دانا!تو که ميدانی از مرگ و پيری چاره و گريزی نيست، اين ھمه کوشش برای جھانجوئی چرا؟ که تنھا رنج آن برای تو ميماند و دشمنت را پس از تو کامياب ميکند.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*