Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست فور , پادشاه قنوج از اسکندر

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست فور , پادشاه قنوج از اسکندر

شاهنامه فردوسی

 

کيد ده دانشمند رومی را در جای شايسته نشاند و فردای آنروز دختر را برتخت زرين نشاند و آنان ھريک قلم و کاغذی برداشتند و ھرکدام يکی از اندامھای آن ماھروی را برای اسکندر وصف کردند. اسکندر نوشت:به به!که شما بھشت را ديده ايد.منشور و پيمان مرا به کيد بدھيد و با آن چھار چيز باز گرديد.اسکندر به قد و بالا و موی و روی دختر نگريست و در دل بر آفريننده آفرين گفت.

ادامه داستان :

نشستند و او را بآيين بخواست

برسم مسيحا و پيوند راست

پس از آن برای آزمايش فيلسوف جامی پر از روغن گاو نزد او فرستاد تا به تنش بمالد.فيلسوف رازش را دانست.و ھزار سوزن در جام روغن افکند و آنرا پس فرستاد.اسکندر آھنگری خواست و از سوزنھا مھره ای ساختند و آنرا پس فرستاد.مرد دانا از آن آھن تيره آينه ای ساخت و نزد اسکندر فرستاد. اسکندر آينه را زير نم گذاشت تا سياه و دژم شد و نزد فيلسوف فرستاد.خردمند آھن را بزدود و دوباره باز فرستاد.
اسکندر فيلسوف را پيش خواند و راز آن گفتگو را از او پرسيد.

چنين گفت با شاه مرد خرد

که روغن بر اندامھا بگذرد

تو گفتی که از ھمه دانايان داناتری.من پاسخ دادم مرد دانا چون سوزن به استخوان رسد و از سنگ ھم بگذرد.شاه پاسخ داد:

دلی که در بزم و رزم تيره شود

سخن دانا چگونه در آن نفوذ کند

ترا گفتم:
گفتار نيک، روان نيک و کردار نيک ھرچند کوچک، به دل تاريکتر از آھن می نشيند.تو گفتی با گذشت ساليان دلم از خون پر از زنگار شده.

چگونه براه آيد اين تيرگی

چه پيچم سخن را بدين تيرگی؟

ترا گفتم از دانش آسمان

زدايم دلت تا شوی بی گمان

اسکندر گفتار حکيم را پسنديد و به او سيم و زر و گنجور فراوان داد. ولی داننده گفت:

من گوھری در نھان دارم که دشمنی ندارد و در شب نيازی به پاسبان ندارد و از دزدان ھراسی ندارم

که دانش بشب پاسبان منست

خرد تاج بيدار جان منست

ببيشی چرا شادمانی کنم

برين خواسته پاسبانی کنم

بفرمای تا اين برد باز جای

خرد باد جان مرا رھنمای
اسکندر از اين گفتار در شگفت شد و به او گفت: از اين پس رای و پند و سخن گفتن سودمند ترا ھميشه خريدارم.
آنگاه پزشک را پيش خواند و از او پرسيد:تو که از اشک چشم به درد پی ميبری، بگو کيست از ھمه بيمار تر که بر دردش بايد گريست؟

بدو گفت ھرکس که افزون خورد

چو بر خوان نشيند خورش ننگرد

نباشد فراوان خورش تن درست

بزرگ آنک او تن درستی بجست

اما من از گياھان داروئی ميسازم که با خوردن آن ھميشه تندرست باشی.پس از آن اسکندر فرمود جام زرد را پر از آب سرد بياورند و ھمه از آن آب نوشيدند ولی آب کم نشد. اسکندر در شگفت شد و به فيلسوف گفت:راز اين جام را از ما پوشيده مدار.فيلسوف پاسخ داد:شھريارا! اخترشناسان بسياری ساليان دراز در ساختن آن رنج برده اند تا طبع اين جام چنين شده و ھمچنان که مغناطيس آھن را به خود می کشد، اين جام آبھای خوش روی زمين را به خود می کشد.اسکندر گفتار دانا را پسنديد و به پيرمردان شھر ميلاد گفت:تا ھستم، ھرگز پيمان خود را با کيد از ياد نخواھم برد. اسکندر تمام گنجھايش را بار دويست شتر کرده و در کوھستان پنھان کرد و از ميلاد لشکرش را بسوی قنوج که فور سپھدار آنجا بود روان کرد.نامه ای تند به فور نوشت و از او خواست که،

ز تخت بلندی باسپ اندر آی

مزن رای با موبد و رھنمای

چو آن نامه بر خواند فور سترگ

بر آشفت زان نامدار بزرگ

و پاسخ تندی نوشت:مگر تو خرد و شرم نداری؟ تو از پيروزی بر دارا دلير شدی.شايد رزم کيد که برايت بدََل به بزم شد به مذاقت خوش آمده که ھمه شاھان را صيد خود ميدانی.با ما اينگونه سخن مگو که ژنده پيلان و سپاه من راه را برتو مي بندند.از گزند روزگار بترس!ما نيکوئی ترا خواستيم تا دلت را روشن کنيم.
ھمين که اسکندر نامه فور را خواند با سپاھی چون دريا بسوی فور ھند تاخت. اما سپاھيانش از دشواری راه و خستگی اسبانشان لب به شکايت گشوند.ولی اسکندر به روميان گفت:من بدون شما و با کمک يزدان و سپاه ايران به جنگ فور خواھم رفت.سپاه از گفته خود پشيمان و پوزش خواستند.اسکندر لشکر را آرايشی نو داد.صد ھزار سوار ايرانی در پيش و چھل ھزار جنگجوی رومی در پس آنھا و دوازده ھزار خنجرگزار از دليران مصر و بربر را در پشت سپاه قرار داد و شصت اختر شناس وموبد را ھم برداشت و با چنين سپاه بيکرانی بسوی نبرد فور
آمد.چون آگاھی به فور رسيد که سپاه اسکندر به قنوج رسيده، لشکر انبوھش را به دشت کشيد و در چھار ميل به صف کرد. پيلان جنگی چون کوه در جلو و پشت آنھا سواران جنگجو آماده رزم ايستادند. از آنسو جاسوسان خبر به اسکندر بردند که اسبان تو تاب خرطوم فيلان جنگی فور را نخواھد داشت.اسکندر دانش پژوھان را فراخواند و پس از گفتگوی بسيار چاره کار را يافتند.ھزار و دويست آھنگر پارسي، رومي و مصری را گرد آوردند و از آھن ھزار مرد آھنی ساختند و درزھای آن را با ميخ و مس بستند و درون آنھا را به نفت سياه آکندند.
جنگجويان اسکندر آتش به نفت زدند و آنھا را ميان فيلان جنگی راندند.فيلان از اسبھای آتشين رميدند و روی از نبردگاه بتافتند.خروش از لشکر ھند برخاست و ھمگی روی به گريز نھادند.لشکريان اسکندر در پی آنھا تاختند تا شب شد و دست از نبرد کشيدند.فردای آن روز اسکندر فور را به جنگ تن به تن دعوت کرد.در حين نبرد خروشی از سپاه بلند شد و فور يک لحظه چشم و دل به آن خروش سپرده و اسکندر از آن سود برد و چون باد ضربه ای با خنجر بر او زد.سپس سرش را بريد و تنش را به زمين افکند.دليران ھندوستان که سر فور را ديدند به زينھار در آمدند.اسکندر سلاحشان را به آنھا پس داد و با مھربانی گفت:من شاھی مھربانتر از فور برايتان خواھم بود .گنجھای فور بر سپاھيان من حرامست.

چنين است رسم سرای سپنج

بخواھد که مانی بدو در برنج

بخور ھرچ داری منه بازپس

تو رنجی چرا ماند بايد بکس

اسکندر دو ماه بر تخت فور نشست.سپس سورگ را که از پھلوانان نامور ھند بود، بجای فور بر تخت شاھی نشاند و به او گفت:که دينار ھرگز مکن در نھفت

ببخش و بخور ھرچ آيد فراز

بد ين تاج و تخت سپنجی مناز

که گاھی سکندر بود گاه فور

گھی درد و خشمست و گه کام و سور

اسکندر چون لشکرش را از خواسته بی نياز کرد از طريق جھرم و قادسيه بسوی خانه ابراھيم رفت.جاايکه خداوند بيت الحرام می خواندش.نصر قتيب که از بزرگان مکه بود به پيشباز اسکند آمد.چون اسکندر آگاه شد که نصر نواده اسماعيل پسر ابراھيم است او را نوازش کرد و پرسيد: ای نصر جز تو چه کسی بزرگ اين ديار است؟ نصر پاسخ داد پس از آنکه اسماعيل در گذشت، قحطان با لشکری بزرگ و شمير زن بر دودمان ما تاخت و روز روشن برما تيره گشت.به فرمان يزدان بخت از قحطان برگشت.پس از مرگ او خزاعه آمد و از حرم تا يمن و دريای مصر، جھان در کف اوست.ھمه از ظلم و بيدادش در رنجند.
اسکندر چون اين را شنيد ھرکه را از خاندان خزاعه ديد، کشت تا يک تن از آنان زنده باقی نماند.حجاز و يمن را به اسماعيليان سپرد و به نصر گنج و درم بخشيد.
آنگاه پياده به زيارت بيت الحرام آمد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*