Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : پادشاهی زوطهماسپ‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : پادشاهی زوطهماسپ‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پادشاهی زوطهماسپ‬ :

شبی زال بنشست هنگام خواب‬
‫سخن گفت بسيار ز افراسياب‬
‫هم از رزمزن نامداران خويش‬
‫وزان پهلوانان و ياران خويش‬
‫همی گفت هرچند کز پهلوان‬
‫بود بخت بيدار و روشن روان‬
‫ببايد يکی شاه خسرونژاد‬
‫که دارد گذشته سخنها بياد‬
‫به کردار کشتيست کار سپاه‬
‫همش باد و هم بادبان تخت شاه‬
‫اگر داردی طوس و گستهم فر‬
‫سپاهست و گردان بسيار مر‬
‫نزيبد بريشان همی تاج و تخت‬
‫ببايد يکی شاه بيداربخت‬
‫که باشد بدو فره ی ايزدی‬
‫بتابد ز ديهيم او بخردی‬
‫ز تخم فريدون بجستند چند‬
‫يکی شاه زيبای تخت بلند‬
‫نديدند جز پور طهماسپ زو‬
‫که زور کيان داشت و فرهنگ گو‬
‫بشد قارن و موبد و مرزبان‬
‫سپاهی ز بامين و ز گرزبان‬
‫يکی مژده بردند نزديک زو‬
‫که تاج فريدون به تو گشت نو‬
‫سپهدار دستان و يکسر سپاه‬
‫ترا خواستند ای سزاوار گاه‬
‫چو بشنيد زو گفته ی موبدان‬
‫همان گفته ی قارن و بخردان‬
‫بيامد به نزديک ايران سپاه‬
‫به سر بر نهاده کيانی کلاه‬
‫به شاهی برو آفرين خواند زال‬
‫نشست از بر تخت زو پنج سال‬
‫کهن بود بر سال هشتاد مرد‬
‫بداد و به خوبی جهان تازه کرد‬
‫سپه را ز کار بدی باز داشت‬
‫که با پاک يزدان يکی راز داشت‬
‫گرفتن نيارست و بستن کسی‬
‫وزان پس نديدند کشتن بسی‬
‫همان بد که تنگی بد اندر جهان‬
‫شده خشک خاک و گيا را دهان‬
‫نيامد همی ز اسمان هيچ نم‬
‫همی برکشيدند نان با درم‬
‫دو لشکر بران گونه تا هشت ماه‬
‫به روی اندر آورده روی سپاه‬
‫نکردند يکروز جنگی گران‬
‫نه روز يلان بود و رزم سران‬
‫ز تنگی چنان شد که چاره نماند‬
‫سپه را همی پود و تاره نماند‬
‫سخن رفتشان يک به يک همزبان‬
‫که از ماست بر ما بد آسمان‬
‫ز هر دو سپه خاست فرياد و غو‬
‫فرستاده آمد به نزديک زو‬
‫که گر بهر ما زين سرای سپنج‬
‫نيامد بجز درد و اندوه و رنج‬
‫بيا تا ببخشيم روی زمين‬
‫سراييم يک با دگر آفرين‬
‫سر نامداران تهی شد ز جنگ‬
‫ز تنگی نبد روزگار درنگ‬
‫بر آن برنهادند هر دو سخن‬
‫که در دل ندارند کين کهن‬
‫ببخشند گيتی به رسم و به داد‬
‫ز کار گذشته نيارند ياد‬
‫ز دريای پيکند تا مرز تور‬
‫ازان بخش گيتی ز نزديک و دور‬
‫روارو چنين تا به چين و ختن‬
‫سپردند شاهی بران انجمن‬
‫ز مرزی کجا مرز خرگاه بود‬
‫ازو زال را دست کوتاه بود‬
‫وزين روی ترکان نجويند راه‬
‫چنين بخش کردند تخت و کلاه‬
‫سوی پارس لشکر برون راند زو‬
‫کهن بود ليکن جهان کرد نو‬
‫سوی زابلستان بشد زال زر‬
‫جهانی گرفتند هر يک به بر‬
‫پر از غلغل و رعد شد کوهسار‬
‫زمين شد پر از رنگ و بوی و نگار‬
‫جهان چون عروسی رسيده جوان‬
‫پر از چشمه و باغ و آب روان‬
‫چو مردم بدارد نهاد پلنگ‬
‫بگردد زمانه برو تار و تنگ‬
‫مهان را همه انجمن کرد زو‬
‫به دادار بر آفرين خواند نو‬
‫فراخی که آمد ز تنگی پديد‬
‫جهان آفرين داشت آن را کليد‬
‫به هر سو يکی جشنگه ساختند‬
‫دل از کين و نفرين بپرداختند‬
‫چنين تا برآمد برين سال پنج‬
‫نبودند آگه کس از درد و رنج‬
‫ببد بخت ايرانيان کندرو‬
‫شد آن دادگستر جهاندار زو‬

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*