Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : لشکر کشی اسکندر به هند

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : لشکر کشی اسکندر به هند

شاهنامه فردوسی

 اسکندر از گفتار او شاد گشت و مادر خود را از عموريه خواست و به او گفت نزد دلارای برو و روشنک راببين و از سوی من بر او آفرين کن.برايش طوق با ياره و گوشوار، تاج پرگھر شاھوار و صد شتر از گستردنی و صد شتر از ھرگونه ديبای رومی و سيصد کنيز با جام گوھرين بدست و خادمان بسيار ببر.

ادامه داستان : لشکر کشی اسکندر به هند

مادر شاه، با مترجمان و ده فيلسوف شيرين سخن به اصفھان رفت و ھمه بزرگان به پيشبازش رفتند.دلارای جھيز روشنک را که فرسنگھا کاروان شتر از زر وسيم و پوشيدنی و گستردنی بود پيش آورد.روشنک چون ماه به مشکوی اسکندر رسيد.يک ھفته باھم نشستند و اسکندر در گفتار او چيزی نديد جز بزرگی و آھستکی و خردمندی و شرم و شايستکی

ھمه شھر ايران و توران و چين

بشاھی برو خواندند آفرين

ھمه روی گيتی پر از داد شد

بھر جای ويرانی آباد شد

در ھند شاه دانا و خردمندی بنام کيد، ده شب پياپی خوابھای شگفت انگيز می ديد که ھمه دانايان و خوابگزاران از تعبير آن ناتوان بودند.کيد با تنی چند از حکيمان نزد دانشمندی پارسا و نامداری بنام مھران که در کوه و بيابان با دد و دام و آھوان می زيست برای تعبير خواب رفتند.کيد گفت:ای مرد يزدان پرست، يک شب به آرامی و بدون ترس به خواب رفتم .در خواب کاخی ديدم که جز سوراخ تنگی ھيچ روزنی نداشت و فيل بزرگی درون آن بود.فيل به آسانی از روزن گذشت اما خرطومش در خانه ماند.شب دوم تختی ديدم که بجای شاه کسی ديگر بر آن نشسته و تاج دلفروز بر سر نھاده بود.شب سوم کرباسی ديدم که چھار مرد بر آن آويخته و به سختی آنرا می کشيدند.اما نه کرباس پاره مي شد و نه مردان از کشيدن به ستوه ميآمدند.چھارمين شب مرد تشنه ای را در کنار جويبار ديدم که
ماھی بر او آب ميريخت اما او تشنه ميگريخت و آب در پي او روان بود.شب پنجم چنان ديدم که در شھر کوچکی ھمه مردم کور بودند، اما کسی از کوری نمی ناليد .ھمه به داد و دھش و خريد و فروش مشغول بودند.شب ششم شھری ديدم که ھمه مردمش دردمند بودند اما با آنکه خود از درد جانشان به لب رسيده بود، نزد تندرست ھا ميرفتند و احوالشان را می پرسيدند و چاره کار او را می جستند.
شب ھفتم اسبی ديدم که دو سر داشت و با دو دھان در دشت می چريد اما در تنش راه بيرون آمدن گياه نبود.شب ھشتم سه خمره ديدم دوتا پر از آب و يکی خشک، دو مرد از آب خمره ھای پر، آب برمی داشتند و در خمره خشک می ريختند اما نه از آب آنھا کم می شد نه به خمره خشک آب می رسيد.شب نھم گاوی را به خواب ديدم که در آفتاب بر آب و گياه خفته و از گوساله لاغر و بی توش و توانی که پيشش بود شير می خورد.شب دھم در دشتی فراخ چشمه ای ديدم که به ھرسو راه و شاخ داشت، دشت پر آب و نم بود اما لب چشمه خشک و بی آب و علف.

چو بشنيد مھران زکيد اين سخن

بدوگفت از اين خواب دل بد مکن

اما بدان که اسکندر با سپاھی گران از ايران و روم به ھند خواھد آمد.

چو خواھی که باشد ترا آب روی

خرد يار کن رزم او را مجوی

ترا چار چيزست کاندر جھان

کسی آن نديد از کھان و مھان

يکي چون بھشت برين دخترت.دگر فيلسوفي که داری.سوم پزشکی دانا و ارجمند.چھارم قدحی که آب در آن از آتش و آفتاب گرم نمی شود. اين چھار چيز را به اسکندر بسپار که تو تاب جنگ با او را نداری.اکنون پاسخ خوابھايت را گوش کن.

اول : آن خانه جھانست و آن فيل شاھيست ناسپاس و بيدادگر که سر انجام از دنيا ميرود و نام زشتی از او برجای ميماند.

دوم : پادشاه سست و بی سود و ناپارسا، زيردستانش شاد ھستند ولی دل شاه پر ازغم و زبانش پراز باد است.

ديگر :  آن کرباس و چھار مرد، چھار دين يزدان است که چھار مرد آنرا پاس می دارند.يکی دين دھقان آتش پرست. ديگری دين موسی که آنرا جھود می خوانند.ديگری دين پارسای يونانی و چھارم از تازی دين ھوشمندی از خاک سر بر خواھد آورد.

تشنه ای که از آب خوش گريزان بود : تعبيرش آنست که زمانی ميرسد که مرد از نوشيدن آب دانش خوار ميگردد و بدکنشی سر به آسمان می رساند و مردم از مرد دانش پژوه گريزان و لب به بد گوئی او می گشايند.
پنجم شھری :

پر از خورد و داد و خريد و فروخت

تو گفتی زمان چشم ايشان بدوخت

زمانی بيايد کزان سان شود

که دانا پرستار نادان شود

ستاينده مرد نادان شوند

نيايش کنان پيش يزدان شوند

ھمی داند آنکس که گويد دروغ

ھمی زان پرستش نگيرد فروغ

ششم : اسب دوسر

زمانی بيايد که مردم بچيز

شود شاد و سيری نيابند نيز

جز از خويشتن را نخواھند بس

کسی را نباشند فريادرس

ھفتم : که سه خمره ديدی

ازين پس بيايد يکی روزگار

که درويش گردد چنان سست و خوار

که گر ابر گردد بھاران پرآب

زدرويش پنھان کند آفتاب

نبارد بدو نيز باران خويش

دل مرد درويش زوگشته ريش

توانگر ببخشد ھمی اين بران

يکی با دگر چرب و شيرين زبان
ديگر آنکه گاوی تندرست از گوساله لاغری شيرمی خورد :  نشان آنست که کار بيمار و درويش آنچنان سست ميشود که تندرست ازآنھا کمک می خواھد.

دھم : چشمه ای که ديدی خشک در دشتی پرآب، روزگاری شھرياری بيايد که با لشکر کشی ھای نو به نو، سراسر جھان را به رنج دارد.سرانجام نه اين لشکر بماند و نه آن شاه. آئين نوئی بيايد که فر ايزدی بر او بتابد و جھان از بدی ايمن گردد.
اکنون اين زمان، روز اسکندر است.چون به کشور تو بيايد تو آن چھار چيز را به او بده.دل کيد از اين سخنان آرام و شاد شد.بر سر و چشم مھران بوسه داد و با حکيمان به کاخ بازگشت.
اسکندر چون در ايران مستقر شد، به سوی ھند لشکر کشيد.نامه ای تند به کيد نوشت تا بی درنگ سر به فرمانش نھد.کيد فرستاده اسکندر را بسيار نواخت و نزد خود نشاند و پاسخ داد که من چھار چيز شگفت انگيز دارم که کسی تا کنون نظيرش را در جھان نداشته.آنھا را نزد اسکندر می فرستم و ازآن پس بنده وار شھريار را پرستش می کنم. اسکندر نامه را خواند و به فرستاده گفت:چون باد برو و بپرس که آن چھار چيز شگفت انگيز چيست؟ کيد مجلس را خلوت کرد و درباره دخترش و قدح و پزشک و فيلسوف با فرستاده صحبت کرد .دل اسکندر از شنيدن آنچه فرستاده گفت شکفت و از ميان روميان ده مرد خردمند را برگزيد و با نامه ای نزد کيد فرستاد که: اگر اين ده نامور آن چھار چيز را به چشم ببينند و گواھی دھند من فرمانی بر حرير می نويسم که تا کيد زنده است، شاه ھند خواھد بود.کيد ده دانشمند رومی را در جای شايسته نشاند و فردای آنروز دختر را برتخت زرين نشاند و آنان ھريک قلم و کاغذی برداشتند و ھرکدام يکی از اندامھای آن ماھروی را برای اسکندر وصف کردند. اسکندر نوشت:به به!که شما بھشت را ديده ايد.منشور و پيمان مرا به کيد بدھيد و با آن چھار چيز باز گرديد.اسکندر به قد و بالا و موی و روی دختر نگريست و در دل بر آفريننده آفرين گفت.

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*