Home / Irony / طنز عبید زاکانی 16

طنز عبید زاکانی 16

ketabe-tanze-obeid-zakani

 

خواندن فکر

شخصی دعوی نبوت کرد . پیش خلیفه اش بردند , از او پزسید که معجزه ات چیست ؟ گفت معجزه ام این که هر

چه در دل شما میگذرد بر من معلوم است , چنان که اکنون در دل همه شما می گذرد که من دروغ می گویم

پلنگ

بازرگانی را زنی خوش صورت بود که زهره نام داشت . عزم سفر کرد , از بهر او جامه ای سقید بساخت و کاسه

ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست پدید آید , یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون باز

آیم , اگر تو حاضر نباشی , مرا حال معلوم شود

پس از مدتی خواجه به خادم نبشت که :

چیزی نکند زهره که ننگی باشد

بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد

خادم  در جواب نوشت :

گر آمدن خواجه درنگی باشد

چون باز آید , زهره پلنگی باشد

گم کرده

مردی انگشتری در خانه گم کرده بود و در کوچه انگشتر می طلبید . از او پرسیدند چرا در کوچه بدنبال انگشتری

میگردی ؟ گفت : خانه تاریک است

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*