Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی داراب

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی داراب

شاهنامه فردوسی

 

رشنواد برای سرکشی در اطراف لشکر می گشت، ناگھان خروشی شنيد که می گفت: ای طاق، بھوش باش!مبادا فرو آئی که شاه ايران در پناه توست.رشنواد پنداشت که بانگ رعد است اما

دگرباره آمد ز ايوان خروش

که ای طاق چشم خرد را مپوش

که در توست فرزند شاه اردشير

ز باران مترس اين سخن ياد گير

برای بارسوم ھمان آواز را شنيد و دستور داد تا صاحب صدا را بيرون آوردند.و در ھمان ھنگام طاق فرو ريخت.رشنواد در شگفتی داراب را به سراپرده خود برد و جامه و جوشن به داراب سپرد و از او نژاد و مرز و بومش را پرسيد.
داراب آنچه را از زن گازر شنيده بود به او بازگفت.رشنواد کسی را فرستاد تا زن گازر و گازر را بياورند. از آنجا داراب پيشاپيش سپاه بسوی روم رفتند.چون دو لشکر بھم آويختند، داراب بسان شير ژيان به لشکر روميان تاخت و رشنواد به او بسی آفرين گفت.در جنگ روز بعد چون داراب پيش آمد و حمله برد، در پيش سپاه روميان کسی از شمشير او جان سالم بدر نبرد.رشنواد شادکام از پيروزی، غنائم را بين سپاھيان تقسيم کرد ولی داراب جز يک نيزه چيزی نپذيرفت.با طلوع خورشيد بار ديگر در پی روميان تاختند و چون جھان بر قيصر تنگ شد، زنھار
خواست و باج و پيمان ايران را گردن نھاد.در راه بازگشت وقتی به آن طاق ويرانه رسيدند، زن و مرد رختشوی نيز با ياقوت سرخ به ھمانجا آمده بودند.
رشنواد که از اين کار در شگفت بود، نامه ای به ھمای نوشت و آنچه را از داراب و گازر شنيده بود و دلاوريھای داراب را برای او باز گفت.نامه و ياقوت را به پيک سپرد تا چون باد به ھمای برساند.ده روز بعد رشنواد و داراب نزد ھمای رسيدند.اما ھمای در بارگاه را بست و تا يک ھفته کسی را نپذيرفت.در اين مدت ھمای تخت زرينی آراست. از اختر شناسان خواست که يک روز ھمايون را بيابند و در آن روز داراب را بار داد و او را برتخت شاھی نشاند و تاج شاھوار را بر تارکش نھاد.ھمای از شاه جوان پوزش خواست و به موبدان و بزرگان گفت:

بدانيد کز بھمن شھريار

جزين نيست اندر جھان يادگار

بسی و دوسال آنک کردم برنج

سپردم بدو پادشاھی و گنج

زمانی گذشت تا روزی زن و مرد رختشوی به ديدار شھريار آمدند.شاه از ديدن آنھا شاد شد و به تلافي زحمتشان ده بدره زر و يک جام گوھر و پنج دست جامه به آنھا داد. آنگاه به شوخي گفت: ای گازر به ھنگام کار، آب را خوب بنگر، شايد بار ديگر صندوقی بيابی که کودکی چون داراب درون آن باشد.

چو دارا بتخت مھی برنشست

کمر بر ميان بست و بگشاد دست

از آن پس سران ھمه کشورھا از ھندوستان و روم ھديه ھای فراوان نثارش کردند.روزی داراب برای بازديد گله و اسبان بالای کوھی رفت و از آنجا دريای بيکران و ژرفيرا ديد.داراب دستور داد تا کارآزمودگان از روم و ھندوستان از آب آن دريا به ھر کشوری رودی رسانند و سپس شھری آباد بنا کرد و آنرا داراب گرد ناميد.کشور را آباد و ايمن و از بد انديش تھی کرد.در اين ميان تنھا سالار تازيان بنام شعيب، از نژاد قتيب با صد ھزار نيزه گزار به جنگ او آمد.سه روز و سه شب جنگ بود و در روز چھارم شعيب کشته شد.داراب يکی از لشکريانش را به مرزبانی گمارد تا از آن پس صحرانشينان زبان او را بفھمند و باژ خود را پرداخت کنند.داراب از دشت نيزه وران به روم تاخت که در آن زمان فيلقوس پادشاه آنجا بود.سالار روم از عموريه لشکری گردآورد و بعد از سه روز جنگ، در روز چھارم فيلقوس به حصاری در عموريه گريخت و بسياری از سپاھيان روم به ايرانيان پناھنده شدند.فيلقوس فرستاده ای خردمند با دو صندوق وھر و ھدايا نزد شاه ايران فرستاد و پيام داد:من خواستار جنگ با تو نبودم و تنھا از مرز و بوم خود دفاع کرده ام.و از داراب درخواست آشتی نمود.داراب با بزرگان مشورت کرد و آنھا به او گفتند که فيلقوس دختری زيبا دارد، ببالای سرو و برخ چون بھار.شاه فرستاده را خواند و به او گفت: به قيصر بگو دختری داری، که برتارک بانوان افسر است.نگاری که نامش ناھيد است.او را با باژ روم بمن ببخش.
فيلقوس خوشحال شد و ناھيد را به آئين شاھان در مھد زرين ھمراه شصت کنيز به دنبالش روان با صد شتر ديبای رومي زربفت گوھرنگار و سيصد شتر فرش و گستردنی نزد داراب فرستاد.اسقف آن خوب رخ را به داراب سپرد و

سوی پارس آمد دلارام و شاه

کلاه بزرگی بسر بر نھاد

شادی شھريار ديری نپائيد، چه او از بوی بد دھان ناھيد آزرده بود.پزشکان گياھي که سوزنده کام بود و در روم به آن اسکندر مي گفتند تجويز کردند.بوی ناخوش درمان شد ولی داراب از ناھيد دلسرد شده بود و دختر اندوھگين را نزد پدر باز فرستاد.
ناھيد باردار بود ولی آن راز را به کسی نگفت.

چو نه ماه بگذشت بر خوب چھر

يکی کودک آمد چو تابنده مھر

ز بالا و اروند و بويا برش

سکندر ھمی خواندی مادرش

قيصر به ھمه می گفت که از نژاد من قيصری به دنيا آمده و کسی از داراب سخنی نمی گفت.سالھا گذشت و اسکندر پھلوانی شد ھشيار و کاردان، آراسته به خرد و ھنرھای شايسته.پس از بازگشت ناھيد، داراب عروس ديگری به کاخ آورد و صاحب فرزندی شد يکسال کوچکتر از فرزند ناھيد.

ھمان روز داراش کردند نام

که تا از پدر بيش باشد بکام

دارا دوازده ساله بود که شاه پژمرده شد.بزرگان و فرزانگان را فراخواند و دارا را بر تخت نشاند و از ھمگان خواست از او اطاعت کنند.

بگفت اين و باد از جگر برکشيد

شد آن برگ گلنار شنبليد

چو دارا بدل سوک داراب داشت

بخورشيد تاج مھي برفراشت

شھريار جوان گفتاری تند داشت که زبان و دلش از تيغ برنده تر بود.دبيران را فرا خواند و از سوی دارای داراب پور اردشير نامه ھای تندی به سران کشورھا نوشت و به آنھا پيام داد:

که ھرکو ز رای و ز فرمان من

بپيچد ببيند سرافشان من

در گنج پدر را گشود ، به لشکريان و سران سپاه درم و سليح داد و آنھا را خشنود کرد.فرستادگانی از ھند و چين و ديگر کشورھا به درگاھش آمدند و ھديه و باژ و ساو دادند.در ھمين زمان فيلقوس مرد.

سکندر بتخت نيا برنشست

بھی جست و دست بدی را ببست

آن زمان حکيم نامداری در روم ميزيست که ارسطاليس نام داشت.حکيم خردمند و بيدار دل ھر روز نزد اسکندر ميرفت و پند ميداد و او را راھنمائی ميکرد:

چنان دان که نادان ترين کس توی

اگر پند دانند گان نشنوی

ز خاکيم و ھم خاک را زاده ايم

به بيچارگی دل بدو داده ايم

اگر نيک باشی بماندت نام

بتخت کيی بر بوی شاد کام

و گر بد کنی جز بدی ندروی

شبی در جھان شادمان نغنوی

بنيکی بود شاه را دست رس

ببد روز گيتی نجستست کس

اسکندر اندرزھای حکيم را گوش ميداد و در بزم و رزم و نبرد به کار می برد. روزی فرستاده ای از سوی دارا برای دريافت باژ به روم آمد. اسکندر به فرستاده گفت: برو به دارا بگو مرغی که تخم زرين ميگذاشت مرده و از باژ خبری نيست.
اسکندر سپاھيانش را فراخواند و گفت:من چنين اراده کرده ام که سراسر گيتی را زير پا بگذارم. آنگاه در گنجھای پدربزرگ را باز کرد و با لشکر و درفشی که روی آن صليب نگاشته، به سوی مصر تاخت.دو لشکر ھفت روز نبرد کردند و روز ھشتم مصريان شکست خورده، وزان جايگه ساز ايران گرفت.چون خبر به دارا رسيد، از استخر سپاه را به سوی روم تا نزديک فرات روانه کرد.اسکندر چون شنيد که سپاه دارا به دو فرسنگي رسيده، پس از رايزنی با بزرگان، خودش ھمراه ده سوار برگزيده و ده ترجمان، ھمچون فرستاده اه بسوه لشکرگاه دارا
شتافت.دارا او را با مھربانی پذيرفت.فرستاده بر شاه نماز برد و پيام اسکندر را چنين داد:ای شھريار، آرزوی جنگ با تو را ندارم.برآنم که گرد زمين اندکی بگردم و جھان را ببينم.دارا از سخن گفتن و فر و بالای فرستاده خوشش آمد و او را کنار خودش نشاند و گفت:نام و نژاد تو چيست؟ آيا تو خود اسکندر نيستی؟
اسکندر پاسخ داد:مگر در بارگاه اسکندر گويندگان و دانايان کم ھستند که خودش پيام بياورد.

پس خوان گستردند و شراب آوردند و

چو نان خورده شد مجلس آراستند

می و رود و رامشگران خواستند

در ھمين ھنگام فرستاده دارا که برای باژ به روم رفته بود وارد مجلس شد و اسکندر را شناخت و نزد شھريار رفته و آھسته به دارا گفت که اين خود اسکندر است.اسکندر از نگاه فزوني شاه فھميد که او را شناخته، پس خود و ھمراھانش سوار اسب باد پا شده از آنجا گريختند.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*