Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : فرستاده نزديک دستان رسيد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : فرستاده نزديک دستان رسيد‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن نوذر پادشاه ایران  :

‫‫

‫فرستاده نزديک دستان رسيد‬
‫به کردار آتش دلش بردميد‬
‫سوی گرد مهراب بنهاد روی‬
‫همی تاخت با لشکری جنگجوی‬
‫چو مهراب را پای بر جای ديد‬
‫به سرش اندرون دانش و رای ديد‬
‫به دل گفت کاکنون ز لشکر چه باک‬
‫چه پيشم خزروان چه يک مشت خاک‬
‫پس آنگه سوی شهر بنهاد روی‬
‫چو آمد به شهر اندرون نامجوی‬
‫به مهراب گفت ای هشيوار مرد‬
‫پسنديده اندر همه کارکرد‬
‫کنون من شوم در شب تيره گون‬
‫يکی دست يازم بريشان به خون‬
‫شوند آگه از من که بازآمدم‬
‫دل آگنده و کينه ساز آمدم‬
‫کمانی به بازو در افگند سخت‬
‫يکی تير برسان شاخ درخت‬
‫نگه کرد تا جای گردان کجاست‬
‫خدنگی به چرخ اندرون راند راست‬
‫بينداخت سه جای سه چوبه تير‬
‫برآمد خروشيدن دار و گير‬
‫چو شب روز شد انجمن شد سپاه‬
‫بران تير کردند هر کس نگاه‬
‫بگفتند کاين تير زالست و بس‬
‫نراند چنين در کمان تير کس‬
‫چو خورشيد تابان ز بالا بگشت‬
‫خروش تبيره برآمد ز دشت‬
‫به شهر اندرون کوس با کرنای‬
‫خروشيدن زنگ و هندی درای‬
‫برآمد سپه را به هامون کشيد‬
‫سراپرده و پيل بيرون کشيد‬
‫سپاه اندرآورد پيش سپاه‬
‫چو هامون شد از گرد کوه سياه‬
‫خزروان دمان با عمود و سپر‬
‫يکی تاختن کرد بر زال زر‬
‫عمودی بزد بر بر روشنش‬
‫گسسته شد آن نامور جوشنش‬
‫چو شد تافته شاه زابلستان‬
‫برفتند گردان کابلستان‬
‫يکی درع پوشيد زال دلير‬
‫به جنگ اندر آمد به کردار شير‬
‫بدست اندرون داشت گرز پدر‬
‫سرش گشته پر خشم و پر خون جگر‬
‫بزد بر سرش گرزه ی گاورنگ‬
‫زمين شد ز خونش چو پشت پلنگ‬
‫بيفگند و بسپرد و زو درگذشت‬
‫ز پيش سپاه اندر آمد به دشت‬
‫شماساس را خواست کايد برون‬
‫نيامد برون کش بخوشيد خون‬
‫به گرد اندرون يافت کلباد را‬
‫به گردن برآورد پولاد را‬
‫چو شمشيرزن گرز دستان بديد‬
‫همی کرد ازو خويشتن ناپديد‬
‫کمان را به زه کرد زال سوار‬
‫خدنگی بدو اندرون راند خوار‬
‫بزد بر کمربند کلباد بر‬
‫بران بند زنجير پولاد بر‬
‫ميانش ابا کوهه ی زين بدوخت‬
‫سپه را به کلباد بر دل بسوخت‬
‫چو اين دو سرافگنده شد در نبرد‬
‫شماساس شد بی دل و روی زرد‬
‫شماساس و آن لشکر رزم ساز‬
‫پراگنده از رزم گشتند باز‬
‫پس اندر دليران زاولستان‬
‫برفتند با شاه کابلستان‬
‫چنان شد ز بس کشته در رزمگاه‬
‫که گفتی جهان تنگ شد بر سپاه‬
‫سوی شاه ترکان نهادند سر‬
‫گشاده سليح و گسسته کمر‬
‫شماساس چون در بيابان رسيد‬
‫ز ره قارن کاوه آمد پديد‬
‫که از لشکر ويسه برگشته بود‬
‫به خواری گراميش را کشته بود‬
‫به هم بازخوردند هر دو سپاه‬
‫شماساس با قارن کينه خواه‬
‫بدانست قارن که ايشان کيند‬
‫ز زاولستان ساخته بر چيند‬
‫بزد نای رويين و بگرفت راه‬
‫به پيش سپاه اندر آمد سپاه‬
‫ازان لشکر خسته و بسته مرد‬
‫به خورشيد تابان برآورد گرد‬
‫گريزان شماساس با چند مرد‬
‫برفتند ازان تيره گرد نبرد‬
‫سوی شاه ترکان رسيد آگهی‬
‫کزان نامداران جهان شد تهی‬
‫دلش گشت پر آتش از درد و غم‬
‫دو رخ را به خون جگر داد نم‬
‫برآشفت و گفتا که نوذر کجاست‬
‫کزو ويسه خواهد همی کينه خواست‬
‫چه چاره است جز خون او ريختن‬
‫يکی کينه ی نو برانگيختن‬
‫به دژخيم فرمود کو را کشان‬
‫ببر تا بياموزد او سرفشان‬
‫سپهدار نوذر چو آگاه شد‬
‫بدانست کش روز کوتاه شد‬
‫سپاهی پر از غلغل و گفت و گوی‬
‫سوی شاه نوذر نهادند روی‬
‫ببستند بازوش با بند تنگ‬
‫کشيدندش از جای پيش نهنگ‬
‫به دشت آوريدندش از خيمه خوار‬
‫برهنه سر و پای و برگشته کار‬
‫چو از دور ديدش زبان برگشاد‬
‫ز کين نياگان همی کرد ياد‬
‫ز تور و ز سلم اندر آمد نخست‬
‫دل و ديده از شرم شاهان بشست‬
‫بدو گفت هر بد که آيد سزاست‬
‫بگفت و برآشفت و شمشير خواست‬
‫بزد گردن خسرو تاجدار‬
‫تنش را بخاک اندر افگند خوار‬
‫شد آن يادگار منوچهر شاه‬
‫تهی ماند ايران ز تخت و کلاه‬
‫ايا دانشی مرد بسيار هوش‬
‫همه چادر آزمندی مپوش‬
‫که تخت و کله چون تو بسيار ديد‬
‫چنين داستان چند خواهی شنيد‬
‫رسيدی به جايی که بشتافتی‬
‫سرآمد کزو آرزو يافتی‬
‫چه جويی از اين تيره خاک نژند‬
‫که هم بازگرداندت مستمند‬
‫که گر چرخ گردان کشد زين تو‬
‫سرانجام خاکست بالين تو‬
‫پس آن بستگان را کشيدند خوار‬
‫به جان خواستند آنگهی زينهار‬
‫چو اغريرث پرهنر آن بديد‬
‫دل او ببر در چو آتش دميد‬
‫همی گفت چندين سر بی گناه‬
‫ز تن دور ماند به فرمان شاه‬
‫بيامد خروشان به خواهشگری‬
‫بياراست با نامور داوری‬
‫که چندين سرافراز گرد و سوار‬
‫نه با ترگ و جوشن نه در کارزار‬
‫گرفتار کشتن نه والا بود‬
‫نشيبست جايی که بالا بود‬
‫سزد گر نيايد به جانشان گزند‬
‫سپاری هميدون به من شان ببند‬
‫بريشان يکی غار زندان کنم‬
‫نگهدارشان هوشمندان کنم‬
‫به ساری به زاری برآرند هوش‬
‫تو از خون به کش دست و چندين مکوش‬
‫ببخشيد جانشان به گفتار اوی‬
‫چو بشنيد با درد پيکار اوی‬
‫بفرمودشان تا به ساری برند‬
‫به غل و به مسمار و خواری برند‬
‫چو اين کرده شد ساز رفتن گرفت‬
‫زمين زير اسپان نهفتن گرفت‬
‫ز پيش دهستان سوی ری کشيد‬
‫از اسپان به رنج و به تک خوی کشيد‬
‫کلاه کيانی به سر بر نهاد‬
‫به دينار دادن در اندرگشاد‬

 

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*