Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد نوذر که قارن برفت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد نوذر که قارن برفت‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

ادامه جنگ نوذر با تورانیان  و پیشروی تورانیان در ایران زمین  :

‫‫چو بشنيد نوذر که قارن برفت‬
‫دمان از پسش روی بنهاد و تفت‬
‫همی تاخت کز روز بد بگذرد‬
‫سپهرش مگر زير پی نسپرد‬
‫چو افراسياب آگهی يافت زوی‬
‫که سوی بيابان نهادست روی‬
‫سپاه انجمن کرد و پويان برفت‬
‫چو شير از پسش روی بنهاد و تفت‬
‫چو تنگ اندر آمد بر شهريار‬
‫همش تاختن ديد و هم کارزار‬
‫بدان سان که آمد همی جست راه‬
‫که تا بر سر آرد سری بی کلاه‬
‫شب تيره تا شد بلند آفتاب‬
‫همی گشت با نوذر افراسياب‬
‫ز گرد سواران جهان تار شد‬
‫سرانجام نوذر گرفتار شد‬
‫خود و نامداران هزار و دويست‬
‫تو گفتی کشان بر زمين جای نيست‬
‫بسی راه جستند و بگريختند‬
‫به دام بلا هم برآويختند‬
‫چنان لشکری را گرفته به بند‬
‫بياورد با شهريار بلند‬
‫اگر با تو گردون نشيند به راز‬
‫هم از گردش او نيابی جواز‬
‫همو تاج و تخت بلندی دهد‬
‫همو تيرگی و نژندی دهد‬
‫به دشمن همی ماند و هم به دوست‬
‫گهی مغز يابی ازو گاه پوست‬
‫سرت گر بسايد به ابر سياه‬
‫سرانجام خاک است ازو جايگاه‬
‫وزان پس بفرمود افراسياب‬
‫که از غار و کوه و بيابان و آب‬
‫بجوييد تا قارن رزم زن‬
‫رهايی نيابد ازين انجمن‬
‫چو بشنيد کاو پيش ازان رفته بود‬
‫ز کار شبستان برآشفته بود‬
‫غمی گشت ازان کار افراسياب‬
‫ازو دور شد خورد و آرام و خواب‬
‫که قارن رها يافت از وی به جان‬
‫بران درد پيچيد و شد بدگمان‬
‫چنين گفت با ويسه ی نامور‬
‫که دل سخت گردان به مرگ پسر‬
‫که چون قارن کاوه جنگ آورد‬
‫پلنگ از شتابش درنگ آورد‬
‫ترا رفت بايد ببسته کمر‬
‫يکی لشکری ساخته پرهنر‬
‫بشد ويسه سالار توران سپاه‬
‫ابا لشکری نامور کينه خواه‬
‫ازان پيشتر تابه قارن رسيد‬
‫گراميش را کشته افگنده ديد‬
‫دليران و گردان توران سپاه‬
‫بسی نيز با او فگنده به راه‬
‫دريده درفش و نگونسار کوس‬
‫چو لاله کفن روی چون سندروس‬
‫ز ويسه به قارن رسيد آگهی‬
‫که آمد به پيروزی و فرهی‬
‫ستوران تازی سوی نيمروز‬
‫فرستاد و خود رفت گيتی فروز‬
‫ز درد پسر ويسه ی جنگجوی‬
‫سوی پارس چون باد بنهاد روی‬
‫چو از پارس قارن به هامون کشيد‬
‫ز دست چپش لشکر آمد پديد‬
‫ز گرد اندر آمد درفش سياه‬
‫سپهدار ترکان به پيش سپاه‬
‫رده برکشيدند بر هر دو روی‬
‫برفتند گردان پرخاشجوی‬
‫ز قلب سپه ويسه آواز داد‬
‫که شد تاج و تخت بزرگی به باد‬
‫ز قنوج تا مرز کابلستان‬
‫همان تا در بست و زابلستان‬
‫همه سر به سر پاک در چنگ ماست‬
‫بر ايوانها نقش و نيرنگ ماست‬
‫کجا يافت خواهی تو آرامگاه‬
‫ازان پس کجا شد گرفتار شاه‬
‫چنين داد پاسخ که من قارنم‬
‫گليم اندر آب روان افگنم‬
‫نه از بيم رفتم نه از گفت وگوی‬
‫به پيش پسرت آمدم کينه جوی‬
‫چو از کين او دل بپرداختم‬
‫کنون کين و جنگ ترا ساختم‬
‫برآمد چپ و راست گرد سياه‬
‫نه روی هوا ماند روشن نه ماه‬
‫سپه يک به ديگر برآويختند‬
‫چو رود روان خون همی ريختند‬
‫بر ويسه شد قارن رزم جوی‬
‫ازو ويسه در جنگ برگاشت روی‬
‫فراوان ز جنگ آوران کشته شد‬
‫بورد چون ويسه سرگشته شد‬
‫چو بر ويسه آمد ز اختر شکن‬
‫نرفت از پسش قارن رزمزن‬
‫بشد ويسه تا پيش افراسياب‬
‫ز درد پسر مژه کرده پرآب‬
‫و ديگر که از شهر ارمان شدند‬
‫به کينه سوی زابلستان شدند‬
‫شماساس کز پيش جيحون برفت‬
‫سوی سيستان روی بنهاد و تفت‬
‫خزروان ابا تيغ زن سی هزار‬
‫ز ترکان بزرگان خنجرگزار‬
‫برفتند بيدار تا هيرمند‬
‫ابا تيغ و با گرز و بخت بلند‬
‫ز بهر پدر زال با سوگ و درد‬
‫به گوراب اندر همی دخمه کرد‬
‫به شهر اندرون گرد مهراب بود‬
‫که روشن روان بود و بی خواب بود‬
‫فرستاده ای آمد از نزد اوی‬
‫به سوی شماساس بنهاد روی‬
‫به پيش سراپرده آمد فرود‬
‫ز مهراب دادش فراوان درود‬
‫که بيداردل شاه توران سپاه‬
‫بماناد تا جاودان با کلاه‬
‫ز ضحاک تازيست ما را نژاد‬
‫بدين پادشاهی نيم سخت شاد‬
‫به پيوستگی جان خريدم همی‬
‫جز اين نيز چاره نديدم همی‬
‫کنون اين سرای و نشست منست‬
‫همان زاولستان به دست منست‬
‫ازايدر چو دستان بشد سوگوار‬
‫ز بهر ستودان سام سوار‬
‫دلم شادمان شد به تيمار اوی‬
‫برآنم که هرگز نبينمش روی‬
‫زمان خواهم از نامور پهلوان‬
‫بدان تا فرستم هيونی دوان‬
‫يکی مرد بينادل و پرشتاب‬
‫فرستم به نزديک افراسياب‬
‫مگر کز نهان من آگه شود‬
‫سخنهای گوينده کوته شود‬
‫نثاری فرستم چنان چون سزاست‬
‫جز اين نيز هرچ از در پادشاست‬
‫گر ايدونک گويد به نزد من آی‬
‫جز از پيش تختش نباشم به پای‬
‫همه پادشاهی سپارم بدوی‬
‫هميشه دلی شاد دارم بدوی‬
‫تن پهلوان را نيارم به رنج‬
‫فرستمش هرگونه آگنده گنج‬
‫ازين سو دل پهلوان را ببست‬
‫وزان در سوی چاره يازيد دست‬
‫نوندی برافگند نزديک زال‬
‫که پرنده شو باز کن پر و بال‬
‫به دستان بگو آنچ ديدی ز کار‬
‫بگويش که از آمدن سر مخار‬
‫که دو پهلوان آمد ايدر بجنگ‬
‫ز ترکان سپاهی چو دشتی پلنگ‬
‫دو لشکر کشيدند بر هيرمند‬
‫به دينارشان پای کردم به بند‬
‫گر از آمدن دم زنی يک زمان‬
‫برآيد همی کامه ی بدگمان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*