Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : هم در بيان مكر خرگوش‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : هم در بيان مكر خرگوش‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

هم در بيان مكر خرگوش‬
‫در شدن خرگوش بس تاخير کرد‬

‫مكر را با خويشتن تقرير کرد‬

در ره آمد بعد تاخير دراز‬ ‫

تا به گوش شير گويد يك دو راز‬

تا چه عالمهاست در سوداى عقل‬

تا چه با پهناست اين درياى عقل‬

صورت ما اندر اين بحر عذاب‬

‫مى دود چون کاسه ها بر روى آب‬

تا نشد پر بر سر دريا چو طشت‬ ‫

چون که پر شد طشت در وى غرق گشت‬

عقل پنهان است و ظاهر عالمى‬

‫صورت ما موج يا از وى نمى‬

هر چه صورت مى وسيلت سازدش‬

‫ز آن وسيلت بحر دور اندازدش‬

تا نبيند دل دهنده ى راز را‬

‫تا نبيند تير دور انداز را‬

اسب خود را ياوه داند وز ستيز‬ ‫

مى دواند اسب خود در راه تيز‬

اسب خود را ياوه داند آن جواد‬

‫و اسب خود او را کشان کرده چو باد‬

در فغان و جستجو آن خيره سر‬

‫هر طرف پرسان و جويان دربدر‬

کان که دزديد اسب ما را کو و کيست‬

‫اين که زير ران تست اى خواجه چيست‬

آرى اين اسب است ليك اين اسب کو‬

‫با خود آ اى شهسوار اسب جو‬

جان ز پيدايى و نزديكى است گم‬ ‫

چون شكم پر آب و لب خشكى چو خم‬

کى ببينى سرخ و سبز و فور را‬ ‫

تا نبينى پيش از اين سه نور را‬

ليك چون در رنگ گم شد هوش تو‬

‫شد ز نور آن رنگها رو پوش تو‬

چون که شب آن رنگها مستور بود‬

‫پس بديدى ديد رنگ از نور بود‬

نيست ديد رنگ بى نور برون‬ ‫

همچنين رنگ خيال اندرون‬

اين برون از آفتاب و از سها‬ ‫

و اندرون از عكس انوار على‬

نور نور چشم خود نور دل است‬

‫نور چشم از نور دلها حاصل است‬

باز نور نور دل نور خداست‬

کاو ز نور عقل و حس پاك و جداست‬

شب نبد نورى نديدى رنگها‬

‫پس به ضد نور پيدا شد ترا‬

ديدن نور است آن گه ديد رنگ‬ ‫

وين به ضد نور دانى بى درنگ‬

رنج و غم را حق پى آن آفريد‬

‫تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد‬

پس نهانيها به ضد پيدا شود‬ ‫

چون که حق را نيست ضد پنهان بود‬

که نظر بر نور بود آن گه به رنگ‬ ‫

ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ‬

پس به ضد نور دانستى تو نور‬

‫ضد ضد را مى نمايد در صدور‬

نور حق را نيست ضدى در وجود‬ ‫

تا به ضد او را توان پيدا نمود‬

لاجرم أبصارنا لا تدرکه‬ ‫

و هو يدرك بين تو از موسى و که‬

صورت از معنى چو شير از بيشه دان‬

‫يا چو آواز و سخن ز انديشه دان‬

اين سخن و آواز از انديشه خاست‬

‫تو ندانى بحر انديشه کجاست‬

ليك چون موج سخن ديدى لطيف‬ ‫

بحر آن دانى که باشد هم شريف‬

چون ز دانش موج انديشه بتاخت‬

‫از سخن و آواز او صورت بساخت‬

از سخن صورت بزاد و باز مرد‬ ‫

موج خود را باز اندر بحر برد‬

صورت از بى صورتى آمد برون‬ ‫

باز شد که ِان إليه راجعون‬

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتى است‬ ‫

مصطفى فرمود دنيا ساعتى است‬

فكر ما تيرى است از هو در هوا‬

‫در هوا کى پايد آيد تا خدا‬

هر نفس نو مى شود دنيا و ما‬ ‫

بى خبر از نو شدن اندر بقا‬

عمر همچون جوى نو نو مى رسد‬

‫مستمرى مى نمايد در جسد‬

آن ز تيرى مستمر شكل آمده ست‬ ‫

چون شرر کش تيز جنبانى به دست‬

شاخ آتش را بجنبانى به ساز‬ ‫

در نظر آتش نمايد بس دراز‬

اين درازى مدت از تيزى صنع‬

‫مى نمايد سرعت انگيزى صنع‬

طالب اين سر اگر علامهاى است‬

نك حسام الدين که سامى نامه اى است‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*