Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : کمک سیمرغ به رستم برای غلبه به اسفندیار رویین تن

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : کمک سیمرغ به رستم برای غلبه به اسفندیار رویین تن

Goshtasb

 

رستم به خانه بازگشت و به برادرش زواره گفت:برو تیغ ھندی، جوشن، کمان، برگستوان، کمند، و گرز گران را بیاور.زال کھنسال نگران نزد فرزند آمد و گفت: تو ھمیشه در خدمت شاھان بوده ای.من از عاقبت کار نگرانم.اگر تو بدست جوانی چون اسفندیار کشته شوی او زابلستان را زیر و رو خواھد کرد.اگر به او آسیبی برسد نام بلند و آوازه ات به پستی خواھد گرایید.پس از او بپرھیز، یا تن به خواستش بده یا ھم اکنون از اینجا بگریز و در بیغوله ای پنھان شو که کسی نامت را در جھان نشنود و یا با گنج وخلعت سپاه او را از اینجا باز گردان.آنگاه خود نزد شاه برو و او را بندگی کن.

و ادامه داستان :

رستم گفت: ای پیر جھان دیده، کار را چنین آسان مپندار.من بد و نیک روزگاران زیادی را پشت سر گذاشته ام.مگر نمیدانی پس از من زابلستان ویرانه خواھد شد.
من از او گنج و گھر دریغ نکردم.و بارھا خواھش و کھتری کردم.از جنگ فردا اندوه به خود راه مده که من روی او شمشیر نمی کشم.من فقط کمرگاھش را به کمند می گیرم، به آغوش از زین برمی دارم و برتخت ناز می نشانم و پس از سه روز مھمانی با او نزد گشتاسب می رویم و تاج بر سرش می گذارم وچنانکه خدمت کیقباد را کردم کمر به خدمتش می بندم.زال خندید و گفت:چه گفتار خام و بی سر و تھی.قبادِ بی گنج و تخت را با شاه ایران برابر می کنی؟ دیگر خود دانی من آنچه می دانستم گفتم.سپس پھلوان سر بر زمین نھاد و تا خورشید برآمد به یزدان نالید که بد روزگار را از آنان بگرداند.

چوشد روز رستم بپوشید گبر

نگھبان تن کرد برگبر ببر

کمندی بفتراک زین بر ببست

بران باره پیل پیکر نشست

به زواره گفت تا لشکری آراسته و تا لب ھیرمند تاختند.در آنجا رستم به تنھایی از آب گذشت و بطرف لشکر اسفندیار شتافت.اسفندیار با خنده جوشن پوشید و سوار اسب سیاھش شده و چون نزد تھمتن رسید او را تنھا دید. وقتی پیر و جوان بھم رسیدند، رستم گفت: ای شاه شادان و نیک بخت از این ستیز پرھیز کن و بسوی مردم و ھوش باز بیا.اگر خون و جنگ می خواھی بگو تا یک سوار زابلی و یک خنجر کابلی بیاورم تا خونش را بریزی. اسفندیار پاسخ داد:ای نابکار، چرند نگو.
مرا به نبرد طلبیدی و اکنون که شکست را نزدیک می بینی با فریب و نیرنگ از آن می گریزی.جنگ زابلیان به چه کار من می آید؟ این در آیین و دین من نیست که ایرانیان را به کشتن بدھم و خودم تاج بر سرم بگذارم.تو اگر می خواھی یار و یاوری با خود ھمراه کن.اما من یاوری جز یزدان ندارم.تن به تن می جنگیم تا ببینیم اسب کدام یک بدون سوار به خانه باز می گردد.رستم گفت:ای نو جوان، می ترسم زمانی مرا بشناسی که بر کشته ات می گریم.اسفندیار زبان به دشنام گشود ولی رستم پاسخی نداد و جنگ تن به تن آغاز شد. نخست دست به نیزه بردند
و بعد شمشیر بدست گرفتند تا آن تیغھا شکسته شد و چون دسته گرزھای گران ھم شکسته شد، دوال کمر را گرفتند ولی ھیچکدام از آن شیرھای جنگجو از پشت زین نجنبدند.خسته و با دھانھای خشک، جوشن و برگستوان چاک چاک، بالاخره نبردگاه را ترک کردند.
چون جنگ به درازا کشید و رستم بازنگشت، زواره با سپاه نزدیک آمد و از ایرانیان پرسید رستم کجاست و زبان به دشنام گشود.نوش آذر، پسر اسفندیار برآشفت و گفت:ای سگزی بی خرد، افسوس که اسفندیار دستور جنگ با سگان را نداده تا ھنر ما را در گرز و نیزه ببینید. این گفتگو آتش جنگ را بین دو لشکر برافروخت و زواره دستور حمله داد.نوش آذر و مھر نوش، فرزندان اسفندیار کشته شدند.بھمن سراسیمه به نبردگاه اسفندیار آمد و پدر را آگاھی داد. اسفندیار برآشفت و رستم را نکوھش کرد که ای بدنشان، دو سگزی فرزندانم را کشته اند.
از روی من شرم نمیکنی؟ از یزدان نمی ترسی؟ مگر پیمان ما برآن نبود که بی سپاه بجنگیم؟ چرا تو پیمان شکستی؟ رستم غمگین شد و بر سرشاه، خورشید و شمشیر سوگند خورد که من دستور جنگ نداده بودم. اکنون برادر و پسرم را دست بسته به حضورت می آورم. تو آنھا را به کین آن گرانمایگان بکش.اسفندیار گفت:
ریختن خون مار بر طاوس نر ناخوش و آیین شاھان نیست.تو ای بدنشان، فکر خودت باش که زمانت بسر آمده.دو رانت را با تیر به رخش می دوزم و اگر زنده بمانی در بند ترا نزد شاه خواھم برد.

بدو گفت رستم کزین گفت و گوی

چه باشد مگر کم شود آبروی

بیزدان پناه و بیزدان گرای

که اویست بر نیک و بد رھنمای

کمان برگرفتند و آنچنان تیر خدنگ بر یکدیگر انداختند که خورشید کم رنگ شد. تیرھای رستم بر اسفندیار کارگر نبود، اما تیرھای اسفندیار خشمگین که پیکانی از الماس داشتند، زره رستم را چون کاغذ می درید و تن او را چاک چاک می کرد.
تن رخش نیز از آن زخمھا سست شد و سوار درمانده، ناچار از اسب فرود آمد و به کوه گریخت و رخش بی سوار به خانه بازگشت.اسفندیار از پی او خندید که ای پیل جنگی که دیو را گریان و بریان میکردی، چرا چون روباه از غرش شیر به کوه گریختی؟ رستم به اسفندیار گفت:شب تیره که ھنگام جنگ نیست.یک امشب را مھلت بده تا به ایوان روم و چاره زخمھا کنم.اسفندیار پاسخ داد:امشب را به جان زینھارت می دھم، اما فردا باز گرد که دیگر حرف وسخن نمی پذیرم.رستم خسته و مجروح از آب گذشت و اسفندیار او را از پشت نگریست و با خود
اندیشید: این مرد نیست، ژنده پیلست.سپاس، ای خدای زمین و آسمان که چنین پھلوانی بر من دست نیافت.
اسفندیار به سراپرده خویش بازگشت و ھمه را در سوک نوش آفرین و مھرنوش دید. آن دو را در تابوت زرین نھاد و با پیامی نزد گشتاسب فرستاد که این است ثمره رای تو که رستم را به چاکری می خواستی. اسفندیار بر تخت نشست و به پشوتن گفت:رستم با تنی زخمی از آب گذر کرد.

برآنم که چون او بایوان رسد

روانش ز ایوان به کیوان رسد

از آن سو رستم خسته و مجروح به ایوان رسید.ھمه گریان شدند.مادرش رودابه موی کند و روی خراشید.زال چھره بر زخمھای پسر گذاشت و بر حال او نالید.
رستم گفت: از نالیدن چه سود که این تقدیر آسمان است.اکنون کار دشوار تری درپیش است.من تاکنون رویین تنی چون اسفندیار ندیده ام.تیرھای من از سندان ھم گذشته است ولی ھمین تیرھا، برتن اسفندیار چون خار سستی بودند که بر سنگ زنند.نه شمشیرم بر او اثر داشت نه خواھش و پوزشم بر دل سنگش راه.
سپاس یزدان را که شب تیره فرا رسید و من از دستش جستم.اکنون راه من گریز است.فردا به جایی می روم که او نشانی از من نیابد.گرچه در زابلستان کشتار خواھد کرد ولی عاقبت از این کار ھم سیر خواھد شد.زال گفت: ای پسر گوش کن!

ھمه کارھای جھانرا در است

مگر مرگ کانرا دری دیگر است

من چاره ای دارم.سیمرغ را به یاری می خوانم.زال ھمراه رستم و رخش با سه مجمر آتش به کوه رفت و پر سیمرغ را در مجمر آتش زد.پاسی از شب گذشت، آسمان تیره شد و سیمرغ نزد زال فرود آمد.سیمرغ رخ رنجور و چشمان اشکبار زال را دید، حال او را پرسید و گفت نیازت چیست؟ زال ماجرای رستم و اسفندیار را به سیمرغ گفت.سیمرغ با منقارش چھار پیکان از تن رستم بیرون کشید و خون زخمھا را مکید و پرش را برآنھا مالید و پر دیگری به رستم داد تا در شیر خیس کند و بر زخمھا بزند تا جایشان از بین برود.رخش را پیش خواند و شش پیکان از گردنش بیرون کشید و اسب در دم خروشی برآورد و رستم را شاد کرد.سیمرغ به رستم گفت:ای پیلتن، چرا به  رزم اسفندیار رفتی؟ مگر نمی دانی که او رویین تن است.رستم گفت:مردن برای من آسانتر از ننگ بندی است که او می خواھد بردستم نھد.سیمرغ گفت:سر برخاک نھادن درمقابل اسفندیار که پشت ایران به اوست ننگ نیست. اگر با من پیمان کنی که او را از جنگ پشیمان کنی و پوزش بخواھی و با خواھش و تمنا او را از کارزار باز داری، چاره ای دارم که ترا سرافراز خواھد کرد.رستم شاد شد و قول داد به گفته سیمرغ عمل کند حتی اگر از آسمان تیغ بر سرش ببارد.

چنین گفت سیمرغ کز راه مھر

بگویم کنون با تو راز سپھر

که ھرکس که او خون اسفندیار

بریزد ورا بشکرد روزگار

ھمان نیز تا زنده باشد ز رنج

رھایی نیابد نماندش گنج

بدین گیتیش شور بختی بود

وگر بگذرد رنج و سختی بود

برو با یک خنجر آبگون سوار رخش شو تا شگفتی بتو نشان دھم.رستم چون اینرا شنید، ھمانجا سوار رخش شد و بر بال سیمرغ پرواز کردند و رستم چنین گفت:

جھان یادگارست و ما رفتنی

بگیتی نماند بجز مردمی

بنام نکو گر بمیرم رواست

مرا نام باید که تن مرگ راست

کجا شد فریدون و ھوشنگ شاه

که بودند با گنج و تخت و کلاه

برفتند و ما را سپردند جای

جھان را چنین است آیین و رای

با سیمرغ رفتند تا به نزدیک دریا رسیدند.در خشکی که فرود آمدند، راه را به رستم نشان داد.آنجا درخت گزی سر به ھوا کشیده بود.سیمرغ گفت شاخه ای از این درخت را ببر و روی آتش آنرا راست کن و از آن تیری بساز و بر آن پر و پیکان بگذار.رستم با راھنمایی سیمرغ شاخه را برید و از آنجا به ایوان خودش بازگشتند.سیمرغ به او گفت:چواسفندیار، بیاید بجوید ز تو کارزار، تو خواھش کن و در لابه کردن کوتاھی نکن.اگر خواھش و پوزش ھای ترا نپذیرفت و ترا خوار شمرد، این نشانه آن است که زمانش به سر رسیده.پس کمان را بزه کن و چشم راست او را نشانه بگیر و تیر را رھا کن.

زمانه برد راست آن را به چشم

شود کور و بخت اندر آید به خشم

سیمرغ پس از این گفتگو پرکشید و از آنجا دور شد و رستم سرگرم ساختن آن تیر شد.
چون سپیده بر دمید، رستم سلاح بر گرفت، نام جھان آفرین یاد کرد و به لشکرگاه اسفندیار آمد. اسفندیار که بانگ رستم را شنید در شگفت شد و به پشوتن گفت:
گمان نمی کردم که با آن ھمه تیر که بر او و اسبش باریدم بار دیگراو را تندرست بر رخش ببینم.شنیده بودم که زال جادوپرست و برھرکاری دست می زند.
اسفندیار غرید: ای سگزی!تیرھای دیروز را فراموش کردی؟ نیرنگ زال ترا سرپا نگه داشته. امروز آنچنان بکوبمت که دیگر زال ترا زنده نبیند.رستم گفت:
ای یل سیر ناگشته از کارزار، از خدا بترس و خرد مند باش، من امروز برای جنگ اینجا نیامده ام.من برای پوزش خواھی و آشتی آمده ام.بخورشید و ماه و اوستا و زند ترا سوگند می دھم که گذشته را فراموش کن وبه خانه من بیا.ھمه گنجھا یم را نثارت می کنم. اگر فرمان دھی ھمراھت نزد شاه می آیم و به ھر کیفری از کشتن و در بند کردن تن در می دھم.اسفندیار پاسخ داد:ای فریبکار، اگر می خواھی زنده بمانی اول بند بر پای خود بگذار.چقدر از مھمانی و آشتی سخن می گویی.رستم دوباره زبان گشود:شھریارا اینقدر از بی عدالتی نگو.نام مرا در این جھان زشت و خوار مکن.ھزاران گوھر شاھوار نثارت می کنم.
ھزاران غلام و ھزاران کنیز زیبا تقدیمت خواھم کرد.گنج سام نریمان و زال را پیش تو خواھم گذاشت.اسفندیار گفت:جز از رزم و بند از ھیچ چیز دیگری با من سخن مگو.تا کی می خواھی مرا از راه یزدان و فرمان شاه گمراه کنی.
رستم دانست که دیگر لابه کردن پیش اسفندیار بکار نمی آید.

ھمی گفت کای پاک دادار ھور

فزاینده دانش و فرّ و زور

ھمی بینی این پاک جان مرا

توان مرا ھم روان مرا

که چندین بپیچم که اسفندیار

مگر سر بپیچاند از کارزار

اسفندیار فریاد زد: ای سگزی بدگمان، جانت از تیرو کمان سیر نشد. اکنون یک تیر گشتاسبی و یک پیکان لھراسبی را ببین.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*