Home / Irony / طنز عبید زاکانی 5

طنز عبید زاکانی 5

ketabe-tanze-obeid-zakani

 

خودکشی شیرین

جحی در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود . روزی استادش کاسه ی عسل به دکان برد , خواست که به کاری

رود , جحی را گفت : در این کاسه زهر است , زنهار تا نخوری که هلاک شوی , جحی گفت : من با آن چه کار

دارم

چون استاد برفت , جحی وصله جامه به صراف داد و تکه نانی اضافی گرفت و با آن تمام عسل بخورد

استاد باز آمد , وصله می طلبید , جحی گفت مرا مزن تا راست بگویم , در حالی که من غافل شدم , دزد وصله

بربود , من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی , گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم , آن زهر که در کاسه بود

تمام بخوردم و هنوز زنده ام , باقی تو دانی

سپر

مردب با سپری بزرگ به جنگ کافران رفته بود . از قلعه سنگی برسرش زدند و بشکستند . برنجید و گفت : ای

مردک , کوری ؟ سپری به این بزرگی را نمی بینی , سنگ بر سر من میزنی ؟

اشتها

طفیلی را پرسیدن که اشتها داری ؟ گفت : من بیچاره در جهان همین متاع را دارم

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*