Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : قرار مبارزه بین رستم و اسفندیار

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : قرار مبارزه بین رستم و اسفندیار

Goshtasb - shakhes

 

بھمن با پیام رستم نزد پدر بازگشت.رستم نیز مدتی در راه ماند و سپس به زواره گفت: نزد زال به زابلستان برو و ایوان را برای پذیرایی اسفندیار آراسته کن .

و ادامه داستان :

آنگاه رستم سوار رخش شد و آشفته و دمان تا لب ھیرمند تاخت. از آن سو بھمن با پیام رستم نزد پدر آمد و گفت: اینک پھلوان بدون گرز و سلاح تا لب ھیرمند آمده.
شاھزاده جوان از دلاوری و نیروی رستم آنچنان با آب وتاب تعریف کرد که اسفندیار برآشفت و گفت:مگر تو پھلوان و زورمند ندیده ای که رستم به نظرت پیل جنگی آمده.
اسفندیار فرمود تا اسب سیاھش را زین کنند و کمند را به فتراک بست و با صد سوار تا لب ھیرمند آمد. از این سو رستم سوار بر رخش نزدیک آب رسید، از رودخانه عبور کرد و از اسب پیاده شد.پس از ستایش ودعا گفت:

که روی سیاوش گر دیدمی

بدین تازه رویی نگردیدمی

خنک شاه کو چون تودارد پسر

ببالا و فرت بنازد پدر

ھمه دشمنان از تو پر بیم باد

دل بد سگالان به دو نیم باد

اسفندیار که گفتار پھلوان را شنید از اسب فرود آمد و او را در برگرفت و آفرین خواند و گفت:سپاس یزدان را که ترا شاد و روشن روان می بینم.خوشا بحال آنکه تو پشتیبانش باشی.دیدار تو مرا بیاد زریر می اندازد که عزیزترین کسانم بود.رستم به او گفت:آرزویی دارم که آن شھریار در خانه من که شایسته بزرگی چون تو نیست مھمان باشد. اسفندیار پاسخ داد: ای یادرگار یلان جھان، یارای سرپیچی از فرمان شاه را ندارم که او نه اجازه مھمانی در زابل را داده است ونه جنگ با یلان.

تو خود بند برپای نه بی درنگ

نباشد ز بند شھنشاه ننگ

چون ترا دست بسته نزد شاه ببرم، گناه به او باز میگردد.
من از این کار دلخسته ام و کمر بسته تو ھستم و نمیگذارم تا شب در بند باشی.
وقتی که تاج برسر بگذارم جھان را بتو می سپارم و با گنج و خواسته برُ بومت را بیارایم.رستم پاسخ داد:ای نامدار این سخن برای من ننگین است که سپھبدی گیزیده، نام آوری و سرافراز شیری مثل تو به خانه من نیاید و مھمان من نباشد.
کین و دیو را از مغز بیرون کن، آن گاه من آماده ام آنچه بخواھی به فرمانت انجام دهم مگر بستن دستانم.که این برای من کاری زشت و عاری بس بزرگ است.
اسفندیار پاسخ داد: ای یادگار پھلوانان کھن، ھرچه گفتی سراسر راست است، اما پشوتن گواه است که فرمان شاه در بند کردن توست، پس اگر من مھمان تو باشم و پس از آن فرمان را نپذیری، ناچار به رزم با تو خواھم بود و این ناسپاسی به نان و نمک میزبان است. اما اگر آرزویت نشستن با من است تو مھمان من باش.
رستم گفت:یک ھفته در شکار بوده ام به خانه میروم جامه مناسب می پوشم.وقت خوردن مرا باز خوانید.
رستم با دلی خسته و پراندیشه به ایوان خود نزد زال آمد و به او گفت: ای بزرگ نامدار، اسفندیار را دیدم خردمند و با زیب و با فرھی.تو گویی که بزرگی و دانایی را فریدون شاه به او سپرده و فر شاھنشاھی در چھره اش دیده می شود.
پس از رفتن رستم، اسفندیار از دعوت خود پشیمان شده و به پشوتن که راھنمایش بود در سراپرده گفت:کاری بس دشوار را آسان پنداشتم، من در ایوان او کاری ندارم و برای او ھم دیدن من فایده ای ندارد.اگر نیاید، او را نخواھم خواند.پشوتن به او گفت: ای نامدار، برادر که یابد چو اسفندیار.

شنیدم ھمه ھرچ رستم بگفت

بزرگیش با مردمی بود جفت

نساید دو پای ورا بند تو

نیابد سبک سوی پیوند تو

بترسم که این کار گردد دراز

بزشتی میان دو گردن فراز

اسفندیار پاسخ داد: اگر از فرمان شاه سرپیجی کنم، در این جھان مرا نکوھش خواھند کرد و در آن جھان نزد یزدان شرمنده خواھم بود.من نکوھش دوگیتی را به رستم نخواھم فروخت، ھمانطور که کسی نمیتواند چشم دین را با سوزن بدوزد.
آنگاه خوان گستردند و اسفندیار بدون آنکه رستم را بخواند به خوردن نشست. از آن سو تھمتن در ایوان خود چشم براه فرستاده اسفندیار بماند، اما وقت نھار گذشت و خبری نرسید.رستم خندید و به زواره گفت:اگر آیین اسفندیار این است که مرا مھمان کند و سپس خوار دارد، امید نیکی از او نباید داشت.پس دستور گستردن خوان داد و پس از خوردن سوار رخش شد و نزد اسفندیار رفت.
رستم بر رخش نشست و دمان به نزدیک آب آمد.ھمه لشکریان از دیدن او لب به تحسین گشودند و بیکدیگر گفتند:

خرد نیست اندر سر شھریار

که جوید از این نامور کارزار

رستم چون نزدیک اسفندیار رسید به او گفت:ای پھلوان پیمان تو چنین بود که از پی مھمانت کس نفرستی و او را خوار بداری؟ تو خویشتن را بزرگ می پنداری ولی بدان که منم رستم، نگھبان تاج و تخت این سرزمین و کشنده دیوان.از این خواھش من بدگمان مشو و خودت را از آسمان بالاتر ندان.
من نمی خواھم شاھزاده ای چون تو، تبه دارد از چنگ من روزگار.من از یزدان سپاسگزارم که سالھا گذشت و بالاخره به دیدار شاه فرخ ھمال نائل شدم.
اسفندیار خندید و گفت:ای پور سام سوار، در چنین روز گرمی برای راه دراز نمی خواستم ترا رنجیده کنم.خود میخواستم بامداد فردا به پوزش به دیدار تو و زال بیایم. اکنون که تو رنج راه را بر خود ھموار کرده ای، آرام بنشین و جامی بردار.اسفندیار رستم را تعارف به نشستن در سمت چپ خود کرد.

جھاندیده گفت این نه جای منست

بجائی نشینم که رای منست

اسفندیار به بھمن گفت کرسی زرین در دست راستش برای رستم نھادند.رستم پر از خشم بر آن کرسی زر نشست.
اسفندیار گفت:شنیده ام که پدرت زال چون دیوزادی بود که با بدنی تیره و مویی سپید به دنیا آمد و سام اورا به کوه انداخت که خوراک مرغ و ماھی شود.جوجه ھای سیمرغ ھم از خوردنش اکراه داشتند.خجسته نیاکان من، او را حمایت کردند تا چو مردی بلند شد و شاخی چون رستم به بار آورد و روزگار چنان شد که اکنون ناپارسا شده و سر از فرمان شاه می پیچد.
رستم به اوگفت: آرام بگیر و این سخنھای نادلپذیر چیست.شایسته شاھان سخن بگو که شاھان ھمیشه راستگو ھستند.تو خود از بزرگی و نیکنامی زال آگاھی.
جدم سام پور نریمان که بزرگست و گرشاسپ پدرش بوده ، اژدھای دمان را کشت و دیو دریایی را به دو نیم کرد.مادرم، دختر مھراب، فرمانروای ھندوستان که نژاد از ضحاک دارد.پس از دو سو نسبت از شاھان دارم.نیاکان تو که به آنھا مینازی پادشاھی خود را مدیون خاندان ما ھستند.کیقباد را که نه گنج داشت و نه
لشکر، من از البرز کوه آوردم و بر تخت نشاندم.از کاوس و کیخسرو عھد و منشور دارم.

تو اندر زمانه رسیده نوی

اگر چند با فر کیخسروی

تن خویش بینی ھمی در جھان

نه ای آگه از کارھای نھان

اسفندیار خندید و گفت:داستان رنج و پیکارت را شنیده ام، اکنون از کارھاایکه من کرده ام بشنو.من نواده لھراسبم که نژادش به فریدون می رسد، مادرم دختر قیصر است که نَسبَش به تور می رسد، پس دو سو نژاد از فریدون شاه دارم.من نخستین بودم که دین زرتشت را رواج دادم و بت پرستان را برانداختم.تو دنیایت ھمیشه در خدمت نیاکان من بوده و از بندگی درگاه آنھا بزرگی یافته ای.اما من کمربسته پدر تاجدار چون گشتاسب شاھم، که در راه دین با ارجاسب جنگیدم، در ھفت خوان با شیر و گرگ روبرو شدم.من رویین دژ را گشودم و آتش زرتشت را برافروختم و به یاری خداوند یکتا برھمه دشمنان پیروز شدم.چون سخن به درازا کشید اسفندیار جامی تعارف کرد.

چنین گفت رستم به اسفندیار

که کردار ماند ز ما یادگار

اکنون با داد و انصاف به سخنان این مرد پیر گوش کن. اگر من به مازندران نرفته بودم، جاایکه گیو و کاوس و طوس در بند بودند و از آنجا به ھاماوران نرفته بودم جاایکه کاوس و گودرز و طوس در بند بود واگر از ایران به چین نرفته بودم جاایکه جھان پر از درد افراسیاب بود تا کیخسرو فرزند سیاوش و نوه کاوس تاج برسر لھراسب نھد، گشتاسب کجا می بود؟

چه نازی بدین تاج گشتاسبی

بدین تازه آیین لھراسبی

که گوید برو دست رستم ببند

نبندد مرا دست چرخ بلند

من از کودکی تا شد ستم کھن

بدین گونه از کس نبردم سخن

اسفندیار خندان دست رستم را در دست گرفت و گفت:شنیده ام بازوانت چون ران شیر ستبرست و آنگاه دستش را چنان فشار داد که از ناخنش آب زرد فرو ریخت ولی مرد کھن خندید و از درد نجنبید.ھمان موقع رستم دست اسفندیار را فشاری داد که ناخنش پر از خوناب شد و گفت: ای شاه یزدان پرست، خوشا بحال گشتاسب که پسری چون اسفندیار دارد، فرزندی که به فر گیتی چنین افزوده است.
اسفندیار از درد خم به ابرویش آمد ولی خندید و گفت:ای رستم نامدار

تو می خور که فردا برزم

بپیچی و یادت نیاید ز بزم

فردا در رزم با نیزه از اسب ترا بر زمین می زنم و دستھایت را می بندم و نزد شاه می برم و به او می گویم که از تو بدی ندیده ام و به خواھش ترا از ھرگونه غم و درد و رنج می رھانم و پس از آن خوبی و گنج خواھی یافت. رستم از سخنان اسفندیار خندید و گفت:کجا رزم جنگاوران را دیده ای و کجا گرز گران دیده ای؟ اگر جزاین گردش روزگار باشد و دوستی بین ما پوشیده شود و بجای می سرخ کین، کمند و کمین بیاوریم و بجای آوای رود، صدای تیغ و کوپال باشد، تو ای فرخ اسفندیار، فردا که بدشت نبرد بیایی ترا در آغوش خواھم گرفت و از زین
بلندت می کنم و از میدان نزد زال می برم و ترا بر تخت عاج می نشانم و تاجی را که از کیقباد یافته ام بر سرت می گذارم و در گنج را خواھم گشود و تمامش را به تو و سپاھت خواھم داد و پس از آن خندان به نزد شاه خواھیم رفت و مردانه تاج شاھی را با سپاس گشتاسب بر سر می گذاری و از آن پس کمر در خدمت تو خواھم بست ھمانطوریکه کمربسته کیانیان پیش از تو بوده ام.

چو تو شاه باشی و من پھلوان

کسی را بتن در نباشد روان

پاسخ بیش از این فایده نداشت. آنگاه اسفندیار دستور داد خوان گستردند و می آوردند.چون رستم بنای خوردن نھاد ھمه در شگفت شدند.اسفندیار گفت در می او آب بریزند تا که ببیند رستم چه می گوید.رستم بیاد شھنشاه می نوشید و درگوشی به پشوتن گفت:در می کھن آب نریزید که تیزی کھنگی آنرا میبرد.از توانایی او در نوشیدن شراب مبھوت ماندند.ھنگام رفتن اسفندیار به رستم گفت:
می و ھرچه خوردی نوش جانت و شاد باشی.رستم پاسخ داد:ھرچه خوردم نوش گشت، بار دیگر از تو می خواھم کینه از دل بشویی، بزرگی کنی و مھمان من باشی. اسفندیار بازھم دعوت رستم را رد کرد و از او خواست به فرمان شاه که ھمان فرمان یزدان است تن دھد و دست بسته به بارگاه بیاید یا خود را برای کارزار فردا آماده کند.غم و اندوه رستم را فرا گرفت، پذیرفتن پیشنھاد اسفندیار ننگ بود و نپذیرفتن آن جنگ.رستم اندیشید اگر سرفرود آورم و دست به بند او بدھم ھمه سربلندی گذشته ام پایمال خواھد شد و این ننگی ابدی خواھد بود.اما اگر
جنگی رخ دھد و اسفندیار کشته شود، من سرافکنده و گرفتار نفرین ابدی خواھم شد.اگر خود کشته شوم، پس از مرگم زابلستان و دودمانم نابود خواھد شد.پس در خشم و پریشانی کوشید تا در دوستی را بگشاید و گفت:من از رای و گفتار تو در رنجم که راز سپھر از گمان ما بیرون است.چرا پند دیو را می پذیری و از بند بستن من سخن می گویی.نمی دانی که گشتاسب در نھان آرزوی مرگت را دارد.
تاکنون ترا به ھر سختی کشانده و دور جھان دوانده و عاقبت این بار عقل حیله گرش را به کار انداخته و در سراسر زمین مرا یافته که از رزمت روی برنتابم و در این جنگ و مرگ ناگریز، نکوھش ابدی برای من و تاج وتخت برای گشتاسب باقی بماند.از روی من و یزدان شرم کن و دست از این اندیشه بردار.

دل ما را مکن شھریارا نژند

میاور بجان خود و من گزند

بماند بگیتی ز من نام بد

بگشتاسپ بادا سر انجام بد

اسفندیار پاسخ داد:تو میخواھی که ھرکس این را بشنود، مرا ناپاک رای و ترا ھشیار و نیکوکار بداند ولی بدان که من فرمان شاه رانه بخاطر تاج وتخت ولی چون حکم یزدان است گردن نھاده ام و زشت و زیبای جھان و بھشت و دوزخ را در آن می یابم. از این پس کار را کش نده و فردا در میدان نبرد جھان در مقابل چشمانت سیاه خواھد شد و خواھی فھمید که پیکار مردان چگونه خواھد بود.
ھنگام بازگشت رستم مدتی بر پای ایستاد و به درگاه گفت ای سرای امید، خنک روز کاندر تو بد جمشید.

ھمایون بدی گاه کاوس کی

ھمان روز کیخسرو نیک پی

در فرھی بر تو اکنون ببست

که بر تخت تو ناسزایی نشست

سفندیار گفتار او را شنید، نزدیک آمد و گفت:باید زابلستان را غلغلستان نامید که مردانش پس از مھمانی از میزبان به زشتی یاد می کنند.ھیچ یک از این شاھانی که تو با حسرت از آنھا نام بردی چون گشتاسب پوینده راه یزدان نبوده است.
گشتاسب در یک سو، خود زرتشت و اوستا و در سوی دیگرش راھنمای خردمندی چون جاماسپ را دارد.دو فرزند پھلوان چون من و پشوتن ھم شمشیر بدست در خدمتش ایستاده ایم.رستم از در بیرون رفت و اسفندیار از پشت سر او را نگریست و به برادرش گفت:من تاکنون چنین اسب و سواری ندیده ام.دلم از نشیب فردای او می سوزد، اما چکنم که یارای سرپیچی از فرمان یزدان را ندارم.
پشوتن گفت:ای برادر بیشتر بتو گفتم و باز می گویم، از این جنگ وکینه و خشم دست بردار.

میازار کس را که آزاد مرد

سر اندر نیارد بآزار و درد

بیا تا فردا بدون سپاه به ایوانش برویم و با پھلوانی که می شناسم و می دانم دلش بر پیمان تو راست است، به گفتگو بنشینیم.اسفندیار پاسخ داد:تو نیک می دانی که به حکم دین ما ھرکه از فرمان شاه بگذرد جایش در دوزخ است.پس چرا از من می خواھی چنین گناھی مرتکب شوم و از رای گشتاسب سر بتابم.پشوتن برآشفت که تو جز جنگ و ستیز ھیچ نمی بینی.مگر دیو به دلت راه یافته که پند مرا نمی پذیری؟ اسفندیار با دلی پردرد خاموش ماند.
رستم به خانه بازگشت و به برادرش زواره گفت:برو تیغ ھندی، جوشن، کمان، برگستوان، کمند، و گرز گران را بیاور.زال کھنسال نگران نزد فرزند آمد و گفت: تو ھمیشه در خدمت شاھان بوده ای.من از عاقبت کار نگرانم.اگر تو بدست جوانی چون اسفندیار کشته شوی او زابلستان را زیر و رو خواھد کرد.اگر به او آسیبی برسد نام بلند و آوازه ات به پستی خواھد گرایید.پس از او بپرھیز، یا تن به خواستش بده یا ھم اکنون از اینجا بگریز و در بیغوله ای پنھان شو که کسی نامت را در جھان نشنود و یا با گنج وخلعت سپاه او را از اینجا باز گردان.آنگاه خود نزد شاه برو و او را بندگی کن.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*