Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

مرگ منوچهر شاه و آغاز یورش تورانیان    :

‫پس آنگه ز مرگ منوچهر شاه‬
‫بشد آگهی تا به توران سپاه‬
‫ز نارفتن کار نوذر همان‬
‫يکايک بگفتند با بدگمان‬
‫چو بشنيد سالار ترکان پشنگ‬
‫چنان خواست کايد به ايران به جنگ‬
‫يکی ياد کرد از نيا زادشم‬
‫هم از تور بر زد يکی تيز دم‬
‫ز کار منوچهر و از لشکرش‬
‫ز گردان و سالار و از کشورش‬
‫همه نامداران کشورش را‬
‫بخواند و بزرگان لشکرش را‬
‫چو ارجسپ و گرسيوز و بارمان‬
‫چو کلباد جنگی هژبر دمان‬
‫سپهبدش چون ويسه ی تيزچنگ‬
‫که سالار بد بر سپاه پشنگ‬
‫جهان پهلوان پورش افراسياب‬
‫بخواندش درنگی و آمد شتاب‬
‫سخن راند از تور و از سلم گفت‬
‫که کين زير دامن نشايد نهفت‬
‫کسی را کجا مغز جوشيده نيست‬
‫برو بر چنين کار پوشيده نيست‬
‫که با ما چه کردند ايرانيان‬
‫بدی را ببستند يک يک ميان‬
‫کنون روز تندی و کين جستنست‬
‫رخ از خون ديده گه شستنست‬
‫ز گفت پدر مغز افراسياب‬
‫برآمد ز آرام وز خورد و خواب‬
‫به پيش پدر شد گشاده زبان‬
‫دل آگنده از کين کمر برميان‬
‫که شايسته ی جنگ شيران منم‬
‫همآورد سالار ايران منم‬
‫اگر زادشم تيغ برداشتی‬
‫جهان را به گرشاسپ نگذاشتی‬
‫ميان را ببستی به کين آوری‬
‫بايران نکردی مگر سروری‬
‫کنون هرچه مانيده بود از نيا‬
‫ز کين جستن و چاره و کيميا‬
‫گشادنش بر تيغ تيز منست‬
‫گه شورش و رستخيز منست‬
‫به مغز پشنگ اندر آمد شتاب‬
‫چو ديد آن سهی قد افراسياب‬
‫بر و بازوی شير و هم زور پيل‬
‫وزو سايه گسترده بر چند ميل‬
‫زبانش به کردار برنده تيغ‬
‫چو دريا دل و کف چو بارنده ميغ‬
‫بفرمود تا برکشد تيغ جنگ‬
‫به ايران شود با سپاه پشنگ‬
‫سپهبد چو شايسته بيند پسر‬
‫سزد گر برآرد به خورشيد سر‬
‫پس از مرگ باشد سر او به جای‬
‫ازيرا پسر نام زد رهنمای‬
‫چو شد ساخته کار جنگ آزمای‬
‫به کاخ آمد اغريرث رهنمای‬
‫به پيش پدر شد پرانديشه دل‬
‫که انديشه دارد همی پيشه دل‬
‫چنين گفت کای کار ديده پدر‬
‫ز ترکان به مردی برآورده سر‬
‫منوچهر از ايران اگر کم شدست‬
‫سپهدار چون سام نيرم شدست‬
‫چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن‬
‫جز اين نامداران آن انجمن‬
‫تو دانی که با سلم و تور سترگ‬
‫چه آمد ازان تيغ زن پير گرگ‬
‫نيا زادشم شاه توران سپاه‬
‫که ترگش همی سود بر چرخ و ماه‬
‫ازين در سخن هيچ گونه نراند‬
‫به آرام بر نامه ی کين نخواند‬
‫اگر ما نشوريم بهتر بود‬
‫کزين جنبش آشوب کشور بود‬
‫پسر را چنين داد پاسخ پشنگ‬
‫که افراسياب آن دلاور نهنگ‬
‫يکی نره شيرست روز شکار‬
‫يکی پيل جنگی گه کارزار‬
‫ترا نيز با او ببايد شدن‬
‫به هر بيش و کم رای فرخ زدن‬
‫نبيره که کين نيا را نجست‬
‫سزد گر نخوانی نژادش درست‬
‫چو از دامن ابر چين کم شود‬
‫بيابان ز باران پر از نم شود‬
‫چراگاه اسپان شود کوه و دشت‬
‫گياها ز يال يلان برگذشت‬
‫جهان سر به سر سبز گردد ز خويد‬
‫به هامون سراپرده بايد کشيد‬
‫سپه را همه سوی آمل براند‬
‫دلی شاد بر سبزه و گل براند‬
‫دهستان و گرگان همه زير نعل‬
‫بکوبيد وز خون کنيد آب لعل‬
‫منوچهر از آن جايگه جنگجوی‬
‫به کينه سوی تور بنهاد روی‬
‫بکوشيد با قارن رزم زن‬
‫دگر گرد گرشاسپ زان انجمن‬
‫مگر دست يابيد بر دشت کين‬
‫برين دو سرافراز ايران زمين‬
‫روان نياگان ما خوش کنيد‬
‫دل بدسگالان پرآتش کنيد‬
‫چنين گفت با نامور نامجوی‬
‫که من خون به کين اندر آرم به جوی‬
‫چو دشت از گيا گشت چون پرنيان‬
‫ببستند گردان توران ميان‬
‫سپاهی بيامد ز ترکان و چين‬
‫هم از گرزداران خاور زمين‬
‫که آن را ميان و کرانه نبود‬
‫همان بخت نوذر جوانه نبود‬
‫چو لشکر به نزديک جيحون رسيد‬
‫خبر نزد پور فريدون رسيد‬
‫سپاه جهاندار بيرون شدند‬
‫ز کاخ همايون به هامون شدند‬
‫به راه دهستان نهادند روی‬
‫سپهدارشان قارن رزمجوی‬
‫شهنشاه نوذر پس پشت اوی‬
‫جهانی سراسر پر از گفت و گوی‬
‫چو لشکر به پيش دهستان رسيد‬
‫تو گفتی که خورشيد شد ناپديد‬
‫‪‫سراپرده ی نوذر شهريار‬
‫کشيدند بر دشت پيش حصار‬
‫خود اندر دهستان نياراست جنگ‬
‫برين بر نيامد زمانی درنگ‬
‫که افراسياب اندر ايران زمين‬
‫دو سالار کرد از بزرگان گزين‬
‫شماساس و ديگر خزروان گرد‬
‫ز لشکر سواران بديشان سپرد‬
‫ز جنگ آوران مرد چون سی هزار‬
‫برفتند شايسته ی کارزار‬
‫سوی زابلستان نهادند روی‬
‫ز کينه به دستان نهادند روی‬
‫خبر شد که سام نريمان بمرد‬
‫همی دخمه سازد ورا زال گرد‬
‫ازان سخت شادان شد افراسياب‬
‫بديد آنکه بخت اندر آمد به خواب‬
‫بيامد چو پيش دهستان رسيد‬
‫برابر سراپرده ای برکشيد‬
‫سپه را که دانست کردن شمار‬
‫برو چارصد بار بشمر هزار‬
‫بجوشيد گفتی همه ريگ و شخ‬
‫بيابان سراسر چو مور و ملخ‬
‫ابا شاه نوذر صد و چل هزار‬
‫همانا که بودند جنگی سوار‬
‫به لشکر نگه کرد افراسياب‬
‫هيونی برافگند هنگام خواب‬
‫يکی نامه بنوشت سوی پشنگ‬
‫که جستيم نيکی و آمد به چنگ‬
‫همه لشکر نوذر ار بشکريم‬
‫شکارند و در زير پی بسپريم‬
‫دگر سام رفت از در شهريار‬
‫همانا نيايد بدين کارزار‬
‫ستودان همی سازدش زال زر‬
‫ندارد همی جنگ را پای و پر‬
‫مرا بيم ازو بد به ايران زمين‬
‫چو او شد ز ايران بجوييم کين‬
‫همانا شماساس در نيمروز‬
‫نشستست با تاج گيتی فروز‬
‫به هنگام هر کار جستن نکوست‬
‫زدن رای با مرد هشيار و دوست‬
‫چو کاهل شود مرد هنگام کار‬
‫ازان پس نيابد چنان روزگار‬
‫هيون تکاور برآورد پر‬
‫بشد نزد سالار خورشيد فر‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*