Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫بيامد يکی موبدی چرب دست‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫بيامد يکی موبدی چرب دست‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

شکافتن پهلوی رودابه و بدنیا اوردن رستم   :  

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بيامد يکی موبدی چرب دست‬
‫مر آن ماه رخ را به می کرد مست‬
‫بکافيد بی رنج پهلوی ماه‬
‫بتابيد مر بچه را سر ز راه‬
‫چنان بی گزندش برون آوريد‬
‫که کس در جهان اين شگفتی نديد‬
‫يکی بچه بد چون گوی شيرفش‬
‫به بالا بلند و به ديدار کش‬
‫شگفت اندرو مانده بد مرد و زن‬
‫که نشنيد کس بچه ی پيل تن‬
‫همان دردگاهش فرو دوختند‬
‫به داور همه درد بسپوختند‬
‫شبانروز مادر ز می خفته بود‬
‫ز می خفته و هش ازو رفته بود‬
‫چو از خواب بيدار شد سرو بن‬
‫به سيندخت بگشاد لب بر سخن‬
‫برو زر و گوهر برافشاندند‬
‫ابر کردگار آفرين خواندند‬
‫مر آن بچه را پيش او تاختند‬
‫بسان سپهری برافراختند‬
‫بخنديد ازان بچه سرو سهی‬
‫بديد اندرو فر شاهنشهی‬
‫به رستم بگفتا غم آمد بسر‬
‫نهادند رستمش نام پسر‬
‫يکی کودکی دوختند از حرير‬
‫به بالای آن شير ناخورده شير‬
‫درون وی آگنده موی سمور‬
‫برخ بر نگاريده ناهيد و هور‬
‫به بازوش بر اژدهای دلير‬
‫به چنگ اندرش داده چنگال شير‬
‫به زير کش اندر گرفته سنان‬
‫به يک دست کوپال و ديگر عنان‬
‫نشاندندش آنگه بر اسپ سمند‬
‫به گرد اندرش چاکران نيز چند‬
‫چو شد کار يکسر همه ساخته‬
‫چنان چون ببايست پرداخته‬
‫هيون تکاور برانگيختند‬
‫به فرمان بران بر درم ريختند‬
‫پس آن صورت رستم گرزدار‬
‫ببردند نزديک سام سوار‬
‫يکی جشن کردند در گلستان‬
‫ز زاولستان تا به کابلستان‬
‫همه دشت پر باده و نای بود‬
‫به هر کنج صد مجلس آرای بود‬
‫به زاولستان از کران تا کران‬
‫نشسته به هر جای رامشگران‬
‫نبد کهتر از مهتران بر فرود‬
‫نشسته چنان چون بود تار و پود‬
‫پس آن پيکر رستم شيرخوار‬
‫ببردند نزديک سام سوار‬
‫ابر سام يل موی بر پای خاست‬
‫مرا ماند اين پرنيان گفت راست‬
‫اگر نيم ازين پيکر آيد تنش‬
‫سرش ابر سايد زمين دامنش‬
‫وزان پس فرستاده را پيش خواست‬
‫درم ريخت تا بر سرش گشت راست‬
‫به شادی برآمد ز درگاه کوس‬
‫بياراست ميدان چو چشم خروس‬
‫می آورد و رامشگران را بخواند‬
‫به خواهندگان بر درم برفشاند‬
‫بياراست جشنی که خورشيد و ماه‬
‫نظاره شدند اندران بزمگاه‬
‫پس آن نامه ی زال پاسخ نوشت‬
‫بياراست چون مرغزار بهشت‬
‫نخست آفرين کرد بر کردگار‬
‫بران شادمان گردش روزگار‬
‫ستودن گرفت آنگهی زال را‬
‫خداوند شمشير و کوپال را‬
‫پس آمد بدان پيکر پرنيان‬
‫که يال يلان داشت و فر کيان‬
‫بفرمود کين را چنين ارجمند‬
‫بداريد کز دم نيابد گزند‬
‫نيايش همی کردم اندر نهان‬
‫شب و روز با کردگار جهان‬
‫که زنده ببيند جهانبين من‬
‫ز تخم تو گردی به آيين من‬
‫کنون شد مرا و ترا پشت راست‬
‫نبايد جز از زندگانيش خواست‬
‫فرستاده آمد چو باد دمان‬
‫بر زال روشن دل و شادمان‬
‫چو بشنيد زال اين سخن های نغز‬
‫که روشن روان اندر آيد به مغز‬
‫به شاديش بر شادمانی فزود‬
‫برافراخت گردن به چرخ کبود‬
‫همی گشت چندی بروبر جهان‬
‫برهنه شد آن روزگار نهان‬
‫به رستم همی داد ده دايه شير‬
‫که نيروی مردست و سرمايه شير‬
‫چو از شير آمد سوی خوردنی‬
‫شد از نان و از گوشت افزودنی‬
‫بدی پنج مرده مراو را خورش‬
‫بماندند مردم ازان پرورش‬
‫چو رستم بپيمود بالای هشت‬
‫بسان يکی سرو آزاد گشت‬
‫چنان شد که رخشان ستاره شود‬
‫جهان بر ستاره نظاره شود‬
‫تو گفتی که سام يلستی به جای‬
‫به بالا و ديدار و فرهنگ و رای‬
‫چو آگاهی آمد به سام دلير‬
‫که شد پور دستان همانند شير‬
‫کس اندر جهان کودک نارسيد‬
‫بدين شير مردی و گردی نديد‬
‫بجنبيد مرسام را دل ز جای‬
‫به ديدار آن کودک آمدش رای‬
‫سپه را به سالار لشکر سپرد‬
‫برفت و جهانديدگان را ببرد‬
‫چو مهرش سوی پور دستان کشيد‬
‫سپه را سوی زاولستان کشيد‬
‫چو زال آگهی يافت بر بست کوس‬
‫ز لشکر زمين گشت چون آبنوس‬
‫خود و گرد مهراب کابل خدای‬
‫پذيره شدن را نهادند رای‬
‫بزد مهره در جام و برخاست غو‬
‫برآمد ز هر دو سپه دار و رو‬
‫يکی لشکر از کوه تا کوه مرد‬
‫زمين قيرگون و هوا لاژورد‬
‫خروشيدن تازی اسپان و پيل‬
‫همی رفت آواز تا چند ميل‬
‫يکی ژنده پيلی بياراستند‬
‫برو تخت زرين بپيراستند‬
‫نشست از بر تخت زر پور زال‬
‫ابا بازوی شير و با کتف و يال‬
‫به سر برش تاج و کمر بر ميان‬
‫سپر پيش و در دست گرز گران‬
‫چو از دور سام يل آمد پديد‬
‫سپه بر دو رويه رده برکشيد‬
‫فرود آمد از باره مهراب و زال‬
‫بزرگان که بودند بسيار سال‬
‫يکايک نهادند سر بر زمين‬
‫ابر سام يل خواندند آفرين‬
‫چو گل چهره ی سام يل بشکفيد‬
‫چو بر پيل بر بچه ی شير ديد‬
‫چنان همش بر پيل پيش آوريد‬
‫نگه کرد و با تاج و تختش بديد‬
‫يکی آفرين کرد سام دلير‬
‫که تهما هژبرا بزی شاد دير‬
‫ببوسيد رستمش تخت ای شگفت‬
‫نيا را يکی نو ستايش گرفت‬
‫که ای پهلوان جهان شاد باش‬
‫ز شاخ توام من تو بنياد باش‬
‫يکی بنده ام نامور سام را‬
‫نشايم خور و خواب و آرام را‬
‫همی پشت زين خواهم و درع و خود‬
‫همی تير ناوک فرستم درود‬
‫به چهر تو ماند همی چهره ام‬
‫چو آن تو باشد مگر زهره ام‬
‫وزان پس فرود آمد از پيل مست‬
‫سپهدار بگرفت دستش بدست‬
‫همی بر سر و چشم او داد بوس‬
‫فروماند پيلان و آوای کوس‬
‫سوی کاخ ازان پس نهادند روی‬
‫همه راه شادان و با گفت وگوی‬
‫همه کاخها تخت زرين نهاد‬
‫نشستند و خوردند و بودند شاد‬
‫برآمد برين بر يکی ماهيان‬
‫به رنجی نبستند هرگز ميان‬
‫بخوردند باده به آوای رود‬
‫همی گفت هر يک به نوبت سرود‬
‫به يک گوشه ی تخت دستان نشست‬
‫دگر گوشه رستمش گرزی به دست‬
‫به پيش اندرون سام گيهان گشای‬
‫فرو هشته از تاج پر همای‬
‫ز رستم همی در شگفتی بماند‬
‫برو هر زمان نام يزدان بخواند‬
‫بدان بازوی و يال و آن پشت و شاخ‬
‫ميان چون قلم سينه و بر فراخ‬
‫دو رانش چو ران هيونان ستبر‬
‫دل شير نر دارد و زور ببر‬
‫بدين خوب رويی و اين فر و يال‬
‫ندارد کس از پهلوانان همال‬
‫بدين شادمانی کنون می خوريم‬
‫به می جان اندوه را بشکريم‬
‫به زال آنگهی گفت تا صد نژاد‬
‫بپرسی کس اين را ندارد بياد‬
‫که کودک ز پهلو برون آورند‬
‫بدين نيکويی چاره چون آورند‬
‫بسيمرغ بادا هزار آفرين‬
‫که ايزد ورا ره نمود اندرين‬
‫که گيتی سپنجست پر آی و رو‬
‫کهن شد يکی ديگر آرند نو‬
‫به می دست بردند و مستان شدند‬
‫ز رستم سوی ياد دستان شدند‬
‫همی خورد مهراب چندان نبيد‬
‫که چون خويشتن کس به گيتی نديد‬
‫همی گفت ننديشم از زال زر‬
‫نه از سام و نز شاه با تاج و فر‬
‫من و رستم و اسب شبديز و تيغ‬
‫نيارد برو سايه گسترد ميغ‬
‫کنم زنده آيين ضحاک را‬
‫به پی مشک سارا کنم خاک را‬
‫پر از خنده گشته لب زال و سام‬
‫ز گفتار مهراب دل شادکام‬
‫سر ماه نو هرمز مهرماه‬
‫بران تخت فرخنده بگزيد راه‬
‫بسازيد سام و برون شد به در‬
‫يکی منزلی زال شد با پدر‬
‫همی رفت بر پيل دستم دژم‬
‫به پدرود کردن نيا را به هم‬
‫چنين گفت مر زال را کای پسر‬
‫نگر تا نباشی جز از دادگر‬
‫به فرمان شاهان دل آراسته‬
‫خرد را گزين کرده بر خواسته‬
‫همه ساله بر بسته دست از بدی‬
‫همه روز جسته ره ايزدی‬
‫چنان دان که بر کس نماند جهان‬
‫يکی بايدت آشکار و نهان‬
‫برين پند من باش و مگذر ازين‬
‫بجز بر ره راست مسپر زمين‬
‫که من در دل ايدون گمانم همی‬
‫که آمد به تنگی زمانم همی‬
‫دو فرزند را کرد پدرود و گفت‬
‫که اين پندها را نبايد نهفت‬
‫برآمد ز درگاه زخم درای‬
‫ز پيلان خروشيدن کرنای‬
‫سپهبد سوی باختر کرد روی‬
‫زبان گرمگوی و دل آزرمجوی‬
‫برتند با او دو فرزند او‬
‫پر از آب رخ دل پر از پند او‬
‫دو منزل برفتند و گشتند باز‬
‫کشيد آن سپهبد براه دراز‬
‫وزان روی زال سپهبد به راه‬
‫سوی سيستان باز برد آن سپاه‬
‫شب و روز با رستم شيرمرد‬
‫همی کرد شادی و هم باده خورد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*