Home / Irony / داستانهای طنز ملا نصر الدین 28

داستانهای طنز ملا نصر الدین 28

Nasreddin

تعارف

ملا در مزرعه اش نشسته بود سواری از آنجا عبور میکردو به او گفت بفرمایید . سوار فی

الفور از اسب پیاده شد و پرسید میخ طویله اسب را به کجا بکوبم ؟ ملا که کاملا از تعارف

خود پشیمان بود و گمان نداشت که کار به اینجا بکشد گفت : به سر زبان بنده

ماهی در دریا

روزی ملا با یکی از دوستانش برای گردش به کنار دریا رفته بود . رفیقش گفت : ببین چه

ماهی بزرگی که مثل او را تا به حال ندیده ام . ملا به طرف بیابان نگاه کرد , رفیقش پرسید

چرا بیابان را نگاه میکنی ماهی را در دریا میبنند , ملا جواب داد : تصور کردم از آب بیرون

آمده که در آفتاب گرم شود

حرکت دادن ریش

ملا نزد مدرسی امانت گذاشته بود روزی برای دریافت آن به مدرسه رفت . ساعتی مدرس

مهلت خواست تا درس خود را گفته و امانت او را بیاورد . ملا که دید مرتبا مدرس ریش خود

را جنبانیده و حرف میزند , گفت برو امانت مرا بیاور منهم در عوض بجای تو , ریشم را حرکت

میدهم

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*