Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : حمله اسفندیار به سپاه ارجاسب و شکست ارجاسب

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : حمله اسفندیار به سپاه ارجاسب و شکست ارجاسب

Goshtasb

 
پھلوانان ديگر مثل گرگسار، بيدرفش، خشاش و ھوش ديو، ھمگی را برای سوزاندن و غارت و کندن درختان به ايران فرستاد.سپاھيان ارجاسب دسته دسته وارد خاک ايران شدند و ھرکجا رسيدند غارت کردند، درختان را کندند، و خانه ھای مردم را سوزاندند. گشتاسب نامه به مرزداران نوشت و آنھا ھريک با سپاھی بيشمار روانه ايرانشھر شدند. ھمگی چون از بلخ به کنار جيحون رسيدند، سپاھيان از اسب فرود آمدند و آماده رسيدن دشمن شدند.فردای آن روز، شاه، جاماسب وزير و راھنمای خود را پيش خواند.جاماسب سرموبدان بود و چراغ بزرگان و اسپھبدان.چنان پاکدين بود که ھمه چيز بر او آشکار بود.اختر شناسی گرانمايه و در دانش ھيچ کس به پايه او نمی رسيد.گشتاسب از جاماسب خواست که عاقبت کار و فرجام جنگ را برايش روشن کند.جاماسب پير باخشم به
گشتاسب گفت:ای کاش که خداوند دادگر اين خرد و اين ھنر را به من نمی داد.
اينک بدان که چون جنگ آغاز شود، بسی پدران و پسران کشته می شوند. نخستين
پھلوان تو اردشير دشمنان را به خاک خواھد انداخت و سرانجام کشته می شود.
پس از آن شيداسب فرزند تو کشته می شود و پس از او فرزند من. درفش کاويان برزمين افکنده خواھد شد. پس از آن نستور به ميدان ميرود و پيروز باز ميگردد.
ولی فرزند ديگر تو کشته می شود.و آنگاه زرير به ميدان خواھد آمد و بيدرفش در کمينش می نشيند و او را با تيری زھر آب داده برخاک می افکند و چون زرير کشته می شود جنگ گروھی شروع می شود. اسفنديار برابر بيدرفش ظاھر می شود و اورا با شمشير به دونيم می کند و سرانجام ارجاسب به سوی چين می گريزد.چون سخن جاماسب به پايان رسيد گشتاسب به روی اندر افتاد و بيھوش گشت.مدتی گذشت، چون باز به ھوش آمد، شھريار فرود آمد از تخت و بگريست زار.گشتاسب گفت:اگر اين چنين است برادرم را به کارزار نمی فرستم که دل مادر پيرم را بسوزانم.جاماسب به شاه پند و اندرز زيادی داد

که داد خدايست وزين چاره نيست

خداوند گيتی ستمکاره نيست

چون خورشيد سر زد لشکر آراستند و ھمانطور که جاماسب پيش بينی کرده بود زرير کشته شد.اسفنديار درپيش سپاه بآزادگان گفت:ای نامداران و گردان شاه، نگاه کنيد که چه می گويم، به اين خدای جھان بگرويد و از مرگ نترسيد.کسی که در راه کارزار خدا کشته شود، ھرگز نخواھد مرد.در ھمين حال صدای گشتاسب در کوھسار پيچيد که می گفت:اکنون زرير در بھشت است و من اگر از اين رزمگاه برگردم، تاج وتخت را به اسفنديار ميدھم، ھمانطوريکه پدرم شاھی را بمن داد.وقتی اسفنديار صدای پدر را در آن کوھسار شنيد، بسان ديوی که از بند آزاد شده باشد به لشکر دشمن زد و مثل باد تند که کلبرگ ھا را از گل جدا ميکند، لشکر دشمن را تار ومار کرد.سپاھيان ايران ھم چون شعله آتش بر چينيھا زدند.
اسفنديار به بيدرفش حمله کرد و اورا ازميان برداشت. ارجاسب چون کار جنگ را دگرگون ديد، با تنی چند از ياران به راه چين گريخت.سپاھيان چين چون رفتن ارجاسب را نظاره کردند، نزد اسفنديار آمده و دين زرتشت را برگزيدند.

بدين اندر آييم و خواھش کنيم

ھمه آذران را نيايش کنيم

از ايرانيان سی ھزار نفر کشته شد که ھفتصد نفرشان سرکش و نامدار بودند و ھزار و چھل نفر زخمی شدند.در راه برگشت به ايران، گشتاسب دستور داد تا اسفنديار به چھار گوشه جھان برود و مردمان را به دين زرتشت دعوت کند.
اسفنديار وقتی ھمه به فرمان او شدند و بدَان در جھان پنھان شدند، آسوده و شاد با
سپاھش به استراحت پرداخت و برادرش فرشيدورد را دينار و ثروت بخشيد و خراسان را به او داد.فرستاده ای نزد پدر فرستاد و گفت:

بدين سان ببوده سراسر جھان

بگيتی شده گم بد گمان

درميان پھلوانان گشتاسب مردی بود بنام کرزم، که دل خوشی از اسفنديار نداشت.
روزی کرزم به گشتاسب گفت: اسفنديار لشکری گرد آورده و جنگ کردن با تو را پايه ميگذارد. گشتاسب به جاماست دستور داد ھرچه زود نزد اسفنديار برود و او را بياورد. اسفنديار لشکر را به فرزندش بھمن سپرد و خود با چند تن روانه شد.
چون اسفديار به درگاه گشتاب رسيد، پيش آمد، رسم زمان را به جا آورد و مانند بندگان پيش پدر برپا ايستاد. آنگاه گشتاسب گفت: اکنون شما ای پيران و ای موبدان و ای دانايان چنين افسانه ای را تا کنون شنيده ايد که پسری برای به دست آوردن تاج و تخت سر پدرش را از بدن دور کند؟
بزرگان گفتند:ای شھريار چنان که تو گفته ای ھرگز نبوده است. اسفنديار سر برآورد و گفت:ای شاه آزاده خو، ھرگز مرگ تو آرزوی من نيست ، من ھرچه توانسته ام به فرمان تو کرده ام، و ليکن تو شاھی و فرمان توراست.کنون بند بفرما و اگر می خواھی بکش. گشتاسب گفت، بند آوردند، آھنگران آمدند، زنجيرھای گران بردست و پای اسفنديار بستند، پيل آوردند، اسفنديار را بر پشت پيل نشاندند و او را به سوی گنبدان دژ بردند.چھار ستون آھن آوردند وپای اورا برآنھا بستند. اسفنديار در زندان بود و در آن ميان گشتاسب برای رواج دين زرتشت به سيستان رفت.رستم شاه نيمروز و زال پير، گشتاسب را به شادی پذيرا شدند و مردم گروه گروه به ديدن گشتاسب آمده و از دين بھی آگاھی يافتند.
گشتاسب دو سال مھمان رستم بود.کم کم به بزرگان ايران خبر رسيد که اسفنديار در زندان است.فرمانداران و شھرياران از گشتاسب رو گردانيده و به بھمن خبر دادند که پدرت بيگناه به زنجير کشيده شده است.به ارجاسب نيز آگاھی رسيد که گشتاسب بر اسفنديار خشم گرفته و او را در گنبدان دژ زندانی کرده. ارجاسب يکی از پليدان دستگاه خود را بنام ستوه برای آگاھی از اوضاع ايران روانه کرد.
وقتی او ديد گشتاسب از بلخ رفته و لھراسب و موبدان به نيايش مشغولند، به سرعت بازگشت و ارجاسب سران کشور را پيش خواند و گفت:برويد و سپاه پراکنده را گرد آوريد.

برفتند گردان لشکر ھمه

بکوه و بيابان و جای رمه

بدو باز خواندند لشکرش را

گزيده سواران کشورش را

پايان سخن دقيقی .
سخن فردوسی :

کنون رزم ارجاسب را نو کنيم

بطبع روان باغ بی خو کنيم

ارجاسب از ترکان شايسته ھزار مرد را به فرزند بزرگش کھرم سپرد و به او فرمان داد تا به بلخ بتازد و ھمه آتش پرستان را سر ببرد وبه او گفت:من سپاه پراکنده ام را جمع ميکنم و باندک زمان مثل باد خودم را بتو ميرسانم.
وقتی لھراسب از آمدن کھرم مطلع شد، يزدان را نيايش کرد و باوجود پيری چون پيل مست غريد و گرز گاو پيکر بدست گرفت و با ھزار مردی که از بازار جمع کرده بود به ميدان آمد.چون با گرز گران حمله ميکرد و سران ترک را يکی بعد از ديگری بخاک می افکند، ھمه تصور ميکردند که او اسفنديار است. ولی از پيری و تابش آفتاب بی تاب شد و

بخاک اندر آمد سر تاجدار

برو انجمن شد فراوان سوار

بکردند چاک آھن بر و جوشنش

بشمشير شد پاره پاره تنش

وقتی کلاھخود را از سر شاه برداشتند، صورت بھشتی او با موی سفيد ظاھر شد و يکسره ھمه در شگفت شدند که اين پيرمرد چطور می توانسته شمشير بدست بگيرد. کھرم او را شناخت و به سپاھيانش گفت:او لھراسب پدر گشتاسب است و اکنون پشتيبان گشتاسب از او گرفته شده.از آنجا سپاھيان ترک به بلخ آمده و شروع به کشتن و تاراج کردند. بسوی آتشکده رفته آنرا به آتش کشيدند و اوستا را سوزاندند.ھشتاد ھيربد آتشکده را کشتند.

زخونشان بمرد آتش زردھشت

ندانم جزا جايشان جز بھشت

يکی از زنان ھوشمند و دانای گشتاسب خود را چون ترکان آراسته، بر اسبی نشست و راه سيستان را پيش گرفت. او راه دو روزه را يک روز پيمود و خود را به گشتاسب رسانيد و او را از حمله ترکان به بلخ و کشتار مردم آگاه کرد. اما گشتاسب با خونسردی گفت:اين غم و ماتم برای يک تاخت وتاز برای چيست؟
تمام کشور چين تاب برابری با سپاه مرا ندارند.اما زن او را سرزنش کرد که اين چه حرفی است که ميزنی. شھنشاه لھراسب را کشتند، روزگار ما را سياه کردند، دختران را به اسيری بردند، دختر ديگر شاه را به خواری بردند و ھيربدان فروزنده آذر مردند.چنين کاری را نمی توان حقير شمرد.گشتاسب تا اين سخنان را شنيد به ھرسو نامه نوشت و از مھتران و پادشاھان ياری خواست و توانست لشکری فراھم آورد و بسوی بلخ حرکت کرد.در نبردی که سه روز طول کشيد، بسياری از ايرانيان کشته شدند که سی و ھشت پسر دلاور گشتاسب از کشتگان بودند.فرشيدورد با کھرم درآويخت و با تنی مجروح به گوشه ای افتاد. سرانجام گشتاسب پشت به دشمن کرد و به کوھی که تنھا يک راه داشت و آن راه را فقط
شاه می دانست رفت و با سپاھيانش در آن کوه پناه جست. آنجا در حاليکه گشتاسب
از کرده خود با اسفنديار پشيمان شده بود به جاماسب گفت:برو و به اسفنديار بگو اگر به اين رزمگاه بيايد و مرا نجات دھد، تاج وتخت را به او خواھم بخشيد.

بدين گفته يزدان گوای منست

چو جاماسب کو رھنمای منست

جاماسب يک قبای توزی مثل ترکھا پوشيد و از کوه پائين آمد و بسوی دژ گنبدان تاخت. نوش آذر پسر اسفنديار که بربام دژايستاده بود، جاماسب را شناخت و او را نزد پدرش برد. جاماسب بر اسفنديار نماز برد و پيام پدر را به او داد. اسفنديار پاسخ داد:ای خردمند چرا بر دست بسته و کسی که دست و پايش در آھنست درود شاھنشاه را ميدھی؟ جاماسب گفت: اگر دلت از پدر خيره است ولی کشتن لھراسب و ھشتاد موبد که از خونشان آتش آتشکده خاموش شد را نتوان خوار شمرد. اسفنديار پاسخ داد که من بسته بودم چنين زار و خوار و ايشان از من ھيچ ياد نکردند.جاماسب گفت:سی وھشت برادرت را ترکان کشتند. اسفنديار گفت وقتی من در بند بودم آنھا ھمه شاد و در رامش بودند.جاماسب از پاسخ ھای اسفنديار دل آزرده شد و از زخم و جوشن بريده فرشيدورد سخن به ميان آورد که
اشک از چشمان اسفنديار جاری شد و آھنگر را صدا کرد تا زنجير پايش را باز کند.سپس اسفنديار با تنی دردمند به گرمابه رفت و رنگ زنجير را از تن زدود و جوشن پھلوانی پوشيد. چون شب شد تيغ ھندی در دست گرفت و با پسرانش نوش آذر و بھمن و مھرنوش و با راھنمائی جاماسب به طرف ھامون تاختند. اسفنديار رو بسوی آسمان کرد و گفت:خداوندا، اگر در جنگ پيروز شوم و انتقام خون نيای پيرم و برادرانم را بگيرم، می پذيرم که کينه ای از پدر در دل نگيرم. صد آتشکده برپا می کنم، در بيابانھا صد کاروانسرا می سازم، در بيابانی که حتی کرکس پرواز نميکند، صدھزار چاه آب حفر ميکنم و کشاورزان بيچاره را توانگرميکنم و مردم را براه راست ھدايت ميکنم.اين را بگفت و بر بالين فرشيدورد رفت.فرشيدورد در آخرين لحظات زندگی به اسفنديار گفت: آنچه به سرمان آمده ھمه تقصير گشتاسب بود. ای برادر خروشنده، من رفتنی ھستم به سرای ديگر ولی توبايد ھميشه برجای باشی و روان مرا به بخشش ياد کن.

تو پدرود باش ای جھان پھلوان،

که جاويد بادی و روشن روان.

اين را گفت و رخسارش زرد شد و جان داد. اسفنديار جسد برادر را بکوھی بلند برد و در سايه درختی بخاک سپرد.و از آنجا به ميدان کشتگان رفت و در ميانشان جسد کرزم را ديد.

چنين گفت با کشته اسفنديار

که ای مرد نادان بد روزگار

نگه کن که دانای ايران چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نھفت

که دشمن که دانا بود به ز دوست

ابا دشمن و دوست دانش نکوست

تمام خونھا ايکه اينجا ريخته شده در گيتی بعدی به گردن تو است.در آن سوی دشت با گروھی از ترکان که تعدادشان ھشتاد نفر بود روبرو شد که ھمه ايشان را به خاک افکند و از آنجا از کوه بالا رفته به حضور شاه رسيد و بر او نماز برد.
گشتاسب اسفنديار را بوسيد و گفت: يزدان را سپاس که ترا شاد و روشن روان می بينم.از من دل آزار مباش و در کين خواھی کندی نکن.کرزم، آن بدانديش که دل مرا از فرزندم تيره کرده بود، مرده. اگر در جنگ پيروز شويم، کشور و تاج وتخت را به تو خواھم سپرد و خود به پرستش يزدان خواھم پرداخت. اسفنديار پاسخ داد:شاه از من خشنود باد.من گذشته ھا را بدست فراموشی سپرده ام.
سپاھيان به ديدن اسفنديار آمدند، بر او آفرين خواندند و ھمه شب را به آرايش لشکر مشغول شدند.از سوی ديگر ارجاسب و فرزندش کھرم از عاقبت جنگ نگران بودند که گرگسار به آنھا دلداری داد و گفت: اسفنديار فقط يک نفر است و ھماورد او من ھستم. ارجاسب از گفته گرگسار خوشحال شد و به او قول داد اگر بر اسفنديار پيروز شود از توران تا دريای چين و سرزمين ايران را به او خواھد داد. چون خورشيد برآمد سپاه بزرگی به سپھداری اسفنديار از کوه فرود آمد.
ارجاسب ده کاروان شتر آماده کرد که اگر شکستی پيش آمد، خود و بستگانش از نبردگاه بگريزند.اسفنديار با گزر گاوسارش برقلب سپاه دشمن زد و سيصد لاور را کشت و گفت: اين کين فرشيدورد بود.پس به سوی ميمنه حمله برد و صد وشصت دلير را به کين خواھی نيای خود کشت و کھرم فرار کرد.بعد بر ميسره حمله برد و از دليران صد و شصت و پنج را به کين سی وھشت برادر کشت.
گرگسار به ميدان آمد و تير بسوی اسفنديار انداخت.ولی گرفتار کمند او شد و اسفنديار دست او را بست و کشان کشان نزد شاه برد.

چو ارجاسب پيکار زان گونه ديد

زغم پست گشت و دلش بردميد

سپه را بران رزمگه بر بماند، خود و مھتران سوی خلخ براند.سپاھيان توران بزنھار اسفنديار آمدند و اسفنديار آنان را بخشيد.سر وتن را شستند و يک ھفته به نيايش يزدان پاک پرداختند و روز ھشتم گرگسار را که از ترس مثل بيد می لرزيد نزد اسفنديار آوردند.گرگسار گفت من بنده تو خواھم بود و راه روئين دژ را که ارجاسب به آنجا رفته به تو نشان خواھم داد. اسفنديار دستور داد تا او را ھمچنان در بند نگھدارند.اسفنديار به لشکريان خواسته بخشيد و سپس به پرده سرای شاه آمد.گشتاسب به او گفت: ای رزمنده تو اينجا شاددلی و خواھرانت به اسيری در بند.من تا زنده ام بر اين ننگ خواھم
گريست.اگر خواھران را از بند ترکان رھا کنی تاج شاھنشاھی و گنج و تخت مھی را به تو می سپارم.جايگاه پرستش برای من کافی خواھد بود اگر فرزندانم نزد ديگری نباشند. اسفديار پاسخ داد:

به پيش پدر من يکی بنده ام

روان را بفرمانش آگنده ام

فدای تو دارم تن و جان خويش

نخواھم سرو تخت وفرمان خويش

من به توران می روم و بر و بوم ارجاسب را زيرو رو ميکنم و بتخت آورم خواھران را زبند. لشکر را از ھرسو فرا خواندند و از ميان ايشان دوازده ھزار سوار مرد افکن و کينه دار گزيدند و به ايشان گنج و درم بخشيدند و بسوی کارزار رھسپار شدند

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*