Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی گشتاسب

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پادشاهی گشتاسب

Goshtasb

 
در سرزمين خزر، الياس پادشاه بود.قيصر نامه ای به الياس نوشت و از او باژ خواست وگفت: وگرنه فرخ زاد کشورت را زير و رو خواھد کرد.الياس پاسخ داد اگر به اين يک سوار می نازی، من آماده نبردم.پس آتش جنگ افروخته شد و دو لشکر به ھامون آمدند. الياس سواری را نزد فرخزاد فرستاد و به او پيشنھاد گنج و ياری کرد.ولی فرخزاد قبول نکرد و چون خورشيد برآمد دوسپاه آراسته در برابر يکديگر صف کشيدند و گشتاسب اسب خود را تازيد و پيش الياس آمد و او را به نبرد خواند. نخست الياس بر فرخزاد تيرباريد ولی گشتاسب نيزه اش را با چنان نيروئی بر جوشن الياس زد که او از اسب بر زمين افتاد.دستش را بست و کشان کشان نزد قيصر برد و آنگاه با لشکر بر سپاه دشمن تاخت و بسياری از آنھا را کشت و بقيه را به اسيری گرفت.قيصر با شادی به پيشباز فرخ زاد شتافت و آن پيروزی بزرگ را جشن گرفتند.
چندی گذشت تا آنکه قيصر که از پيروزی بر الياس مغرور شده بود به فکر افتاد که از لھراسب نيز باژ بخواھد. پس مردی خردمند بنام قالوس را با نامه نزد لھراسب فرستاد. لھراسب با احترام فراوان قالوس را نزديک خود نشاند و از او سوال کرد:قيصر پيش شاھان ديگر زبون بود.حالا او از ھر کشوری باژ ميخواھد.به دلگرمی کدام پشتيبان باژ ميخواھد؟ قالوس که سپاسگزار نوازش و پذيرائی گرم لھراسب بود داستان فرخزاد را برای او تعريف کرد. لھراسب پرسيد چھره اين دلاور به چه کسی مانند است؟ قالوس پاسخ داد چھره اش درست مثل
زرير است. لھراسب دانست که آن دلاور کسی جز فرزندش گشتاسب نيست.پس قالوس را با ھدايای فراوان باز گرداند و به قيصر پيام داد که من آماده نبردم.

پر انديشه بنشست لھراسب دير

بفرمود تا پيش او شد زرير

بدو گفت کاين جز برادرت نيست

بدين چاره بشتاب و ايدر مه ايست

من اين پادشاھی مر او را دھم

برين بر سرش بر سپاھی نھم

زرير با سپاھی آراسته و لشکری گزيده با نوادگان کاوس و گودرز و بھرام شيراوژن و ريونيز، از خاندان و دو نواده گيو، رو به سوی روم نھاد و در مرز حلب سپاه را به بھرام سپرد و خود بصورت پيکی به درگاه قيصر شتافت.
دربارگاه قيصر دو برادر يکديگر را ديدند ولی ھيچ آشکار نکردند.زرير به قيصر گفت: اين فرخزاد از بندگان ماست که از درگاه شاه گريخته و نزد شما پايگاه يافته.و پيام لھراسب را به قيصر داد.قيصر پاسخ داد من آماده رزمم.باز گرد و جامه نبرد بپوش.روز ديگر گشتاسب به قيصر گفت:من پيش از اين در دربار شاه بوده ام و آنان ھمه مرا می شناسند.بھتر است من به آنجا بروم و گفتنی ھا را با آنھا بگويم و

برآرم از ايشان ھمه کام تو

درفشان کنم در جھان نام تو

قيصر پذيرفت و گشتاسب سوار شد و به تنھائی به سپاه ايران آمد.زرير برادر را درآغوش گرفت و به گشتاسب گفت:پدرمان سخت پير و خسته شده است و می خواھد تو پادشاه ايران باشی. اين تاج را برای تو فرستاده.گشتاسب شادمان بر تخت شاھی نشست و تاج بر سر نھاد و ھمه بزرگان و نامداران و سران لشکر کمر بسته در کنار تختش برپای ايستادند.

بشاھی برو آفرين خواندند

ورا شھريار زمين خواندند

گشتاسب سپس پيامی به قيصر فرستاد و گفت:ھمه کارھا چنان است که خواست تو بود و زرير آماده بستن پيمان است. اگر زحمتی نيست به لشگرگاه ايرانيان بيا که زمانه به کام تو است.چون قيصر به لشگرگاه ايرانيان رسيد گشتاسب از تخت به پا خاست و او را در برگرفت.قيصر با شگفتی تمام گشتاسب را شناخت و از کردار خويش پوزش خواست. گشتاسب او را کنار خود نشاند و به او گفت که شامگاھان کتايون را نزد او روانه کند.قيصر گنجھا و نگين و طوق و دينار و ديبا بار شتران کرد و با غلامان بسيار ھمراه کتايون نزد گشتاسب فرستاد وبرای ھريک از لشکريان ايران نيز ھديه ای فرستاد.شھريار جوان باژ روم را به او بخشيد و با کتايون و ديگر يلان رو به سوی ايران نھاد.قيصر دو منزل ھمراه آنان آمد و سپس به خواھش گشتاسب بازگشت.در ايران لھراسب به پيشباز گشتاسب شتافت و چون او پدر را ديد از اسب فرود آمد و زمين را بوسيد. لھراسب فرزند را در برگرفت و نواخت و ھمه باھم به سوی ايوان شاھی رفتند.
در آنجا لھراسب با دست خود تاج شاھی را بر سر فرزند نھاد و گشتاسب با سپاس و ستايش به پدر گفت:

چو مھتر کنی من ترا کھترم

بکوشم که گرد ترا نسپرم

ھمه نيک بادا سر انجام تو

مبادا که باشيم بی نام تو

که گيتی نماند ھمی بر کسی

چو ماند بتن رنج ماند بسی

چنين است کيھان ناپايدار

برو تخم بد تا توانی مکار
دانای طوس ميگويد:

ھمی خواھم از دادگر يک خدای

که چندان بمانم بگيتی بجای

که اين نامه شھرياران پيش

بپيوندم از خوب گفتار خويش

از اين پس تن جانور خاک راست

سخن گوی جان معدن پاک راست

ھمچنينی دانای طوس شبی دقيقی شاعر را به خواب ديده که جامی از می ھمچون گلاب در دست و داستانھا می گفت از گذشته و آينده.فردوسي می گويد:دقيقی به من آواز دادی که می بخور به آيين کاوس کی و دوستانه بمن گفت:من از شاھنامه ھزار بيت را سروده ام و اگر يافتی بخيلی مکن، داستان گشتاسب و ارجاسب را بشعر در آوردم که ناگه سرآمد مرا روزگار .

گر آن مايه نزد شھنشه رسد

روانمن از خاک بر مه رسد

و فردوسی ميگويد:

کنون من بگويم سخن کو بگفت

منم زنده او گشت با خاک جفت

سخن دقيقی :

چوگشتاسب را داد لھراسب تخت

فرود آمد از تخت و بر بست رخت

ببلخ گزين شد بران نوبھار

که يزدان پرستان بدان روزگار

مران جای را داشتندی چنان

که مر مکه را تازيان اين زمان

لھراسب جائی را برای عبادت برگزيد، جامه ای خشن برتن کرد، از بزرگی گذشت، موی سرش برگردن و شانه اش ريخت و سی سال خدا را از دل و جان نيايش کرد.
گشتاسب، ناھيد دختر قيصر روم را نامی فارسی بر او نھاد و به کتايون معروف شد.کتايون دوفرزند آورد.يکی اسفنديار و ديگری پشوتن، ھردو دلاور، پھلوان و شمشير زن. ھمه پادشاھان جھان به درگاه گشتاسب آمدند و رياست او را گردن نھادند مگر ارجاسب که پادشاه توران زمين بود.ارجاسب کيش ديو ھا را داشت و ھيچ پندی بر او تاثير نمی کرد.
در سرزمين گشتاسب مردی پاک، دانا و دانشمند به جھان آمد که آيينی تازه آورد.
ھدف او از ميان بردن اھريمن و ھر انديشه اھريمنی بود. آن مرد بزرگ زرتشت نام داشت.درختی که زرتشت در ايوان گشتاسب کاشت شاخ و برگ بسيار داشت

ھمه برگ وی پند و بارش خرد

کسی کو خرد پرورد کی مرُدَ

بشاه کيان گفت پيغمبرم

سوی تو خرد رھنمون آورم

گشتاسب دين زرتشت را پذيرفت و موبدان را به ھر سرزمينی فرستاد و دانايان و دانشمندان را به سوی خدای يگانه دعوت کرد.زرتشت درخت سروی را به نشان آنکه گشتاسب دين خداوند يکتا را پذيرفته در کنار آتشکده برزمين کاشت که ساليانی دراز آن سرو تناور شد و گشتاسب در کنار آن سرو خانه ساخت با چھل رش بلندی و چھل رش پھنا که در آن آب و گل بکار نبرد و دستور داد تا نقش جمشيد بر يک سو و فريدون را با گرز گاوسار در سوی ديگر آن نقش کردند. آن سرو را سرو کشمر نام نھادند که زرتشت گفته بود خداوند آنرا از بھشت فرستاده است.
در آن زمان گشتاسب به شاه توران يعنی ارجاسب باژ می داد.زرتشت پير به شاه کيان گفت:در خور دين ما اين نيست که به سالار چين باژ بدھی و گشتاسب اين را پذيرفت.نره ديوی اين سخنان را شنيد و تمام داستان زرتشت را برای ارجاسب تعريف کرد.ارجاسب نامه ای برای گشتاسب نوشت و آنرا به دو پھلوان ترک به نامھای بيدرفش و نامخواست داد و آنھا را روانه شھر گشتاسب کرد.
گشتاسب دستور داد تا جاماسب وزير، نامه را بخواند.گشتاسب زرتشت را با ديگر بزرگان نزد خود خواست و نامه ارجاسب را با آنھا درميان گذاشت.زرير و اسفنديار شمشير کشيدند و گفتند اگر ارجاسب دين زرتشت را نپذيرد با اين شمشير بايد او را بکشيم.قرار شد زرير ھمراه اسفنديار و جاماسب پاسخ ارجاسب را بنويسند.وقتی نامه نوشته شد، گشتاسب آنرا پسنديد و به دو پھلوان تورانی داد تا به ارجاسب برسانند.دو پھلوان وقتی به سپاه توران رسيدند، پياده به ايوان ارجاسب رفته، نامه را به او دادند.دبير نامه را خواند که در آن نوشته شده بود:
ارجاسب آنچه را نوشته بودی خوانديم. اما آن سخنھا از مغز و دھان تو بزرگتر است و تو در جايگاھی نيستی که آن سخنان را بزبان بياوری.سخناني بی معنی گفته بودی که تا چندی ديگر سپاه به اين سرزمين ميفرستی.اينک کارت را آسان کرديم و خودمان بسوی سرزمين تو می آييم.ھزاران ھزار مرد دلاور و نامدار، ھمه از خاندان ايرج و پھلوان نه از خاندان افراسياب و بيکاره .

چو سالار پيکند نامه بخواند

فرود آمد از گاه و خيره بماند

بعد رو به سپھبد توران کرد و گفت:فردا بامداد از تمامی سرزمين ما سپاھيان را روانه ايران زمين کن.دو برادر اھريمن خود را به نامھای کھرم و انديرمان را سپھسالاری داد و با سيصد ھزار سوار گزيده روانه جنگ با ايرانيان کرد.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*