Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رفتن گشتاسب به روم و ازدواج با کتایون دختر قیصر

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رفتن گشتاسب به روم و ازدواج با کتایون دختر قیصر

Goshtasb

 

لهراسب بسیار خوشحال شد و جشن مفصلی به افتخار بازگشت گشتاسب ترتیب داد. ولی گشتاسب بعد از مدتی چون مھری از سوی پدر ندید اینبار تصمیم گرفت به روم برود.گشتاسب در شبی تیره قبای زربفت رومی پوشید و دینار و گوھر به اندازه نیازش برداشت و بسوی روم رفت.
چون به دریا رسید کشتی بانی بنام ھیشو از گشتاسب دیناری گرفت و او را به شھر بزرگی در روم رسانید.در آن شھر که ساخته سلم بود ھفته ای را در جستجوی کار بود تا آنچه را که داشت خرج کرد.روزی گذارش به دیوان قیصر افتاد.از رئیس دبیران کار خواست ولی دبیرانی که آنجا بودند به او گفتند:راھت را بگیر و برو تو بیشتر به درد پھلوانی می خوری تا دبیری.گشتاسب در جستجوی کار براه خود ادامه داد تا به چوپان قیصر رسید. چوپان با او مھربانی کرد ولی به او اعتماد نکرده و به نرمی او را از پیش خود راند.پس از ناچاری نزد ساربان قیصر رفت ولی ساربان به او گفت:کار ساربانی زیبنده تو نیست.
بھتر است نزد قیصر بروی تا بی نیازت بکند. از آنجا به بازار آھنگران رفت و در دکان آھنگری که اسبان شاه را نعل میکرد، تقاضای کار کرد. آھنگر که بوراب نام داشت، آھن گداخته ای را روی سندان گذاشت و از گشتاسب خواست بر آن بکوبد.ولی گشتاسب آن چنان ضربه محکمی بر آھن کوبید که پتک و سندان خرد شد و بریخت.بوراب ترسید و او را از آنجا بیرون راند.گشتاسب گرسنه و بی خانمان از این سو به آن سو می رفت تا خارج از شھر زیر درختی نشست و از قضا کدخدای آن روستا که از نژاد فریدون بود از آنجا می گذشت چون آن جوان اندوھگین را دید، او را به خانه خودش دعوت کرد و گشتاسب با خوشحالی
دعوت آن ھموطن را قبول کرد و مدتھا در خانه او بود.

زمانه برین نیز چندی بگذشت

برین کار بر ماھیان برگذشت

در آن روزگار قیصر سه دختر ماھروی داشت و رسم وآئین آنجا چنین بودوقتی شاھزاده خانمی به سن زناشوئی می رسید، بزرگان و نامداران کشور را به کاخ فرا می خواندند و انجمنی می آراستند تا دختر، شوی دلخواه خود را از میان آن بزرگان برگزیند.کتایون دختر بزرگ قیصر شبی در خواب خود جوان بیگانه ای را دیده بود که دسته گلی به او میدھد.در انجمن اول کتایون شوی دلخواه خود را پیدا نکرد.قیصر بار دیگر ضیافتی بزرگتر آراست و ھمه را به کاخ فرا خواند.از سوی دیگر کدخدای خردمند از گشتاسب خواست تا به آن مھمانی برود.

چواز دور گشتاسب را دید گفت

که آن خواب سر برکشید از نھفت

کتایون بیدرنگ گشتاسب را به شوھری برگزید.قیصر از این گزینش سخت به خشم آمد. اما بزرگان او را پند دادند که این آئین نیاکان است و سر پیچی از آن خوش یمن نیست.

چو بشنید قیصر بر آن بر نھاد

که دخت گرامی بگشتاسب داد

بدو گفت با او برو ھمچنین

نیابی ز من گنج و تاج و نگین

ولی کتایون خرسند از یافتن شوھر دلخواھش به آسانی از گنج و تاج چشم پوشید و
بھمراه شوی خود به خانه ای که آن دھقان مھربان برایشان فراھم کرده بود رفت و یکی از گوھرھای گران قیمت را که نزد خود داشت فروخت و با پول آن ھرچه لازم بود خریدند و به خوشی زیستند.گشتاسب روزھا به نخجیر میرفت و از این راه روزگار میگذراند و روزی از روزھا که به شکار میرفت به ھیشوی کشتی بان برخورد و با او دوستی آغاز کرد و چنان شد که ھرروز بخشی از نخجیر را به ھیشوی میداد و بقیه را به خانه آن دھقان می برد و به این ترتیب ھمگی زندگی آرامی را طی می کردند.
در روم جوان سرافرازی بود بنام میرین که نژاد از سلم داشت و شمشیر سلم نیز نزد او بود.میرین خواستار دختر دوم قیصر بود ولی قیصر که از کتایون و شوی برگزیده او در خشم بود پیمان کرد که دختر دوم را فقط به دلاوری خواھد داد که گرگ بیشه فاسقون را که تنی چون اژدھا و نیشی چون گراز داشت بکشد.میرین در اختر و طالع و فال خودش دیده بود که نامداری از ایران به روم آمده و سه کار بزرگ انجام خواھد داد:یکی داماد قیصر می شود و دیگری دو حیوان و دشمن رومیان، بدست او ھلاک میشوند.و چون از کار کتایون ھم آگاه بود، نزد ھیشوی رفت و از او کمک خواست.پس ھیشوی بساط شراب را آماده کرده منتظر آمدن گشتاسب شدند.وقتی داستان را برای گشتاسب گفتند او از میرین شمشیر سلم و
یک اسب خواست.میرین فوراً رفت و با اسب و شمشیر سلم و ھدایای زیاد از یاقوت و گوھر بازگشت.ولی گشتاسب فقط شمشیر و اسب را برداشت و بقیه را به ھیشوی بخشید.آن دو گشتاسب را تا بیشه گرگ راھنمائی کردند و گشتاسب با یک تیر گرگ را خسته کرد و با شمشیر پشت ویال و برش را به دونیم کرد.

گشتاسب سر به آسمان برداشت :

ھمی آفرین خواند بر کردگار

که ای آفریننده روزگار

توی راه گم کرده را رھنمای

توی برتر برترین یک خدای

ھمه کام و پیروزی از کار تست

ھمه فرّ و دانایی از نام تست

میرین ھدایای بیشتری برای گشتاسب آورد ولی گشتاسب بجز اسبی دیگر ھمه آن ھدایا را دوباره به ھیشوی داد واز آنجا به خانه رفت.کتایون پرسید این جوشن را از کجا یافتی؟ و پاسخ داد از شھر من دوستی این جوشن و شمشیر را برایم ھدیه آورد.کتایون شراب آورد و باھم تا وقت خواب خوردند و شادان بخفتند.گشتاسب خواب رزم با گرگ را دید و از خواب پرید.کتایون پرسید چه شد که امشب این چنین نا آرام بودی؟

چنین داد پاسخ که من تخت خویش

بدیدم بخواب اختر و بخت خویش

کتایون بدانست کو را نژاد

زشاھی بود یک دل و یک نھاد

بزرگست و با او نگوید ھمی

ز قیصر بلندی نجوید ھمی

از آن سو میرین شاد و کامیاب نزد قیصر شتافت و به او مژده داد که گرگ بیشه فاسقون را با خنجر به دو نیم کرده.قیصر بسیار شادمان شد و بعد از بیرون کشیدن گرگ از بیشه به پیروزی میرین جشنی آراستند و ھمانجا اسقف را پیش خواند و دختر را به میرین سپرد و او را به دامادی سرافراز کرد.
خواستار دختر سوم قیصر، جوانی بنام اھرن از پھلوانان و بزرگ زادگان روم بود که قیصر به او گفته بود:من دیگر به رسم نیاکان دختر به شوی نخواھم داد. اگر بتوانی اژدھائی را که در کوه سقیلا زندگی می کند از میان برداری تو را به دامادی سرافراز می کنم.اھرن با سری پر اندیشه نزد میرین به چاره جوئی رفت.
میرین پس از آنکه او را سوگند داد، راز کشتن گرگ بدست کشتاسب را برایش باز گفت و نامه ای به ھیشوی نوشت تا از گشتاسب کمک بخواھد.گشتاسب پذیرفت و به اھرن گفت: برو خنجری بلند بساز که بالایش چون پنجه باز باشد و سر ھر دندانه آن نیزه ای از آھن آبدیده استوار کن و با یک اسب و برگستوان و یک گرز به اینجا بیاور تا من بفرمان یزدان آن اژدھای دمان را نگون از درخت بیاویزم.

اھرن ھرچه گشتاسب خواسته بود آورد و ھمراه ھیشوی تا کوه سقیلا رفتند و با انگشت محل اژدھا را به گشتاسب نشان داده باز گشتند.

چو آن اژدھا برز او را بدید

بدم سوی خویشش ھمی در کشید

گشتاسب ھمچون تگرگ به اژدھا تیر می انداخت و وقتی نزدیک یکدیگر شدند، خنجر را آنطور در دھانش جای داد که تمام تیغھای آن در حلقش فرو رفت و زھر و خون او از کوه سرازیر گردید.وقتی اژدھا سست شد، با شمشیر بر سرش آن چنان زد که مغزش بر سنگھا ریخت.اھرن ھدایای بسیار و اسبان آراسته به گشتاسب پیشکش کرد، ولی گشتاسب جز یک اسب و یک کمان و چند تیر بقیه را به ھیشوی داد و شادان نزد کتایون بازگشت.اھرن اژدھا را با چندین گاو و گردون از کوه پائین کشید و سرافراز در پیشاپیش گردون به قصر قیصر آمد.
قیصر با شادی جشنی آراست و اسقف را به قصر خواند و دخترش را به اھرن داد.قیصر از خوشحالی بخاطر داشتن آن دو داماد سر به آسمان می سائید، جشنی بزرگ آراست و دو داماد قبل از ھمه شروع به ھنرنمائی در چوگان و تیر و نیزه کردند.
از آنسو کتایون نزد گشتاسب آمد و گفت:تا کی چنین اندوھگین به گوشه ای بنشینی.بلند شو و به میدان قصر به تماشای دو داماد پدرم برو و ببین این دو پھلوان یکی گرگ و دیگری اژدھا را کشته.گشتاسب زین بر اسب گذاشت و به میدان رفت.چندی به نظاره ایستاد و آنگاه گوی و چوگان خواست و وارد میدان شد و او چنان ھنری در بازی نشان داد که پای دیگر یلان سست شد.ھنگامی که نوبت تیر وکمان رسید باز ھمه در شگفت ماندند.قیصر او را نزد خود خواند و وقتی از او نام و نشانش را پرسید،

چنین گفت کان خوار بیگانه مرد

که از شھر قیصر ورا دور کرد

چو داماد گشتم ز شھرم براند

کس از دفترش نام من بر نخواند

ببیشه درون آن زیانکار گرگ

بکوه بزرگ اژدھای سترگ

سرانشان بزخم من آمد بپای

بران کار ھیشوی بد رھنمای

ھیشوی با شتاب به خانه رفت و دندانھای گرگ و اژدھا را آورد و قیصر تازه دانست که چه ستمی بر گشتاسب و کتایون رفته و از اھرن و میرین بر آشفت و گفت، که ھرگز نماند سخن در نھفت.سوار بر اسب شد و به پوزش نزد کتایون آمد و دختر فرزانه خود را در برگرفت و از او و شویش دلجوئی کرد. آنھا را به قصر باز آورد و چھل خادم به خدمتشان گمارد.قیصر بعداً از کتایون نام و نژاد شویش را پرسید.کتایون پاسخ داد:بی گمان او از خاندان بزرگی است ولی تا کنون رازش را برمن نگشوده.او خود را فرخزاد می نامد و بیش از این چیزی بمن نگقته.قیصر گنج و انگشتر به گشتاسب بخشید و تاج پر گھر بر سرش نھاد و به ھمه فرمان داد تا از فرخزاد فرمان ببرند.

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*