Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست نهایی تورانیان و کشته شدن افراسیاب بدست کیخسرو

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : شکست نهایی تورانیان و کشته شدن افراسیاب بدست کیخسرو

شاهنامه فردوسی

 

وقتی کیخسرو به سپاه ایران رسید، بر پھلوانان آفرین کرد و جنگاوریشان راستود.دستور داد تا سر وتن پیران را با گلاب آمیخته و قبای رومی بر تن او پوشاندند و با دیگر سران توران، چنانکه شایسته بود در دخمه نھادند.سپس کیخسرو بر گروی زره که خون سیاوش را بیگناه بر زمین ریخته بود نفرین کرد و فرمود تا او را ھمچنان که او سیاوش را کشته، مانند گوسفند سر ببرند، بند از بدنش جدا کنند و در آب افکنند.سپاھیان تورانی را که زنھار خواسته بودند، بخشید وگفت:از این پس در پناه من ھستید ھرکه از شما

بخواھد میتواند به توران باز گردد و ھر که بخواھد می تواند نزد ما بماند.خروش دیده بان برخاست که سه اسب و سه کشته از دور دیده میشوند.بیژن بر دواسب کشته لھاک و فرشیدورد را بسته و بر اسبی دیگر گستھم خسته و مجروح را در ترک خود جای داده بود.بیژن بیدرنگ نزد شاه شتافت.کیخسرو مھره ای را که درمان زخم بود و از ھوشنگ و طھمورث و جمشید به او رسیده بود از دستش گشود و بر بازوی گستھم بست.پزشکان ھندی و چینی خود را فرا خواند تا به مداوای او بپردازند.خود نیز به نیایش ایستاد و از یزدان شفای اورا طلب کرد.
گستھم پس از دو ھفته مداوا، تندرست و از جای برخاست، نزد شاه آمد. کیخسرو یک ھفته دیگر آنجا ماند و به ھر سو برای بزرگان پیام فرستاد تا با ساز و برگشان به پشتیبانی بشتابند که زمان کین افراسیاب فرا رسیده است.

ببار آورد شاخ دین و خرد

گمانش بدانش خرد پرورد

چنین سال بگذاشتم شصت و پنج

بدرویشی و زندگانی برنج

بدان گه که بد سال پنجاه و ھفت

توانتر شدم چون جوانی برفت

بناھای آباد گردد خراب

ز باران وز تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و بارانش ناید گزند

برین نامه بر سالھا بگذرد

ھمی خواند آنکس که دارد خرد

تو از کار کیخسرو اندازه گیر

کھن گشته کار جھان تازه گیر

که کین پدر باز جست از نیا

بشمشیر و ھم چاره و کیمیا

نیا را بکشت و خود ایدر نماند

جھان نیز منشور او را نخواند

چنینست رسم سرای سپنج

بدان کوش تا دور مانی ز رنج

چون کار پیران ویسه بسر آمد، کیخسرو از ھرسو مھتران را فراخواند تا لشکری بی کران فراھم آورد.نه تنھا تمام نامداران مشھور بلکه شاه کرمان، شاه یمن، شاه کابل، شاه سوریان، بزرگان بردع و اردبیل، از بغداد و بلخ و شاه شھردھستان تخوار و روم و بربرستان و شاه غرچگان و حتی بزرگان کوه قاف ھم آمدند.
سپھدار توران ھم از آن سوی جاج بر تخت عاج نشسته و از مرز کروشان زمین تا چین و ماچین ھمه را در دشت جمع کرده، آن چنانکه سپھر از سپاھش خیره می شد.سحرگاه سواری ھمچون گرد از راه رسید و داستان پیران و پھلوانان توران را برای افراسیاب تعریف کرد.افراسیاب از درد بگریست و کیخسرو را نفرین میکرد که به او خبر دادند لشکر کیخسرو به جیحون رسیده است.دو سپاه وقتی بھم رسیدند دو شب و روز بدون وقفه جنگیدند و روز چھارم که کار تنگ شد پشنگ نزد پدرش رفت و بعد از بازگو کردن گذشته ھا و ستایش افراسیاب گفت من در آرزوی جنگ تن به تن با کیخسرو ھستم و اگر او به نبرد با من بیاید با
کشتن او دل و پشت ایرانیان شکسته میشود.در این میان شیده فرزند پشنگ پیش آمد و گفت:پنج پسرت زنده اند و من باید به جنگ کیخسرو بروم.پس شیده با پیام افراسیاب به سپاه ایران رفت و قارن کاویان جلوی او آمد و پیغام ھا ای بین او افراسیاب رد و بدل شد تا آنکه پشنگ بر اسب نشست و خودش بنزدیک سپاه ایران آمد و کیخسرو را به نبرد طلبید. از میان دو صف، شیده او را دید و آه سردی از دل کشید.رھام از کیخسرو اجاز نبرد خواست ولی کیخسرو گفت:من از جنگیدن با عنوان پادشاه ننگ ندارم.کیخسرو از اسب شبرنگ فرود آمد و کلاه کیانی را از سر برداشت پیاده به میدان آمد.وچون بھم رسیدند کیخسرو با دست چپ گردن و با دست راست پشت شیده را گرفت و آنچنان بر زمین زد که مھره
ھای پشتش ھمچون نی بگسست وتیغ بر کشید و دل آن نامور را درید.کیخسرو پیاده به طرف سپاه خودش برگشت و به رھام گفت:این دلیر بد سگال و سبکسر خیال کشتن مرا داشت ولی حالا با کشته او مھربانی کنید و او را مثل شاھان در دخمه بگذارید.جنگ مدتھا ادامه داشت و در تمام نبردھای گروھی و تن به تن ایرانیان پیروز بودند تا افراسیاب نوه خود، جھن را با پیام آشتی به خدمت کیخسرو فرستاد.افراسیاب در پیامش بعد از برشمردن بزرگیھای خودش در نھایت به کیخسرو پیشنھاد کرد که لشکر و کشورش را به کیخسرو می سپارد و خودش از دریای کیماک گذشته و در گنگ دژ تا آخر عمر زندگی کرده و شاه و سپاه ھم او را ھرگز نبینند.

چو از جھن پیغام بشنید شاه

ھمی کرد خندان بدو بر نگاه

زبان پر ز گفتار و دل پر دروغ

بر مرد دانا نگیرد فروغ

پدر کشته را شاه گیتی مخوان

کنون کز سیاوش نماند استخوان

کیخسرو به تفسیر گناھان افراسیاب را برشمرد و نتیجه گیری کرد که از این پس تا رستاخیز جز شمشیر سخنی بین ما نخواھد بود و به جھن تاکید کرد آنچه را که گفته به نیای خودش بگوید و در جنگ بھانه جوئی نکند.افراسیاب از پاسخ کیخسرو بر آشفت و در گنج را باز کرد و به سپاھش بخشید و وارد نبرد سرنوشت ساز شد.نبرد مدتھا به درازا کشید تا افراسیاب دوباره به کیخسرو پیشنھاد جنگ تن به تن کرد.رستم به شھریار گفت که برای شاه ننگ خواھد بود که بجنگ پشنگ برود.چون سخن رستم را شنید، کیخسرو اندیشید و پیام به افراسیاب داد که اگر شاه با شاه نبرد جوید، چرا دیگران کشته شوند؟ افراسیاب جانش پر درد شد و در جنگ تن به تن با کیخسرو شتاب نکرد ولی فکر کرد بھتر است به سپاه ایران
شبیخون بزند.کیخسرو که از حیله افراسیاب با اطلاع بود، ظاھر سپاه را آن چنان نشان داد که ھمه در خوابند و وقتی تورانیان حمله کردند، آن چنان بلائی سرشان آوردند که افراسیاب راھی جز فرار برایش باقی نماند.

ز خویشان شایسته مردی ھزار

بنزدیک او بود در کارزار

به بیراه، راه بیابان گرفت

برنج تن از دشمنان جان گرفت

کیخسرو کردگار را ستایش کرد و مدتی کشتگان را دخمه کردند و از آنجا به بھشت گنگ رفت.وقتی خبر ترکان و شاه ایران به چین و ماچین رسید، خاقان از کرده ھای خود پشیمان، ھدایای زیادی نزد کیخسرو فرستاده و از او پوزش خواست و نیز پیغامی به افراسیاب فرستادند که از چین و ختن دور باید باشد.

افراسیاب ناامید از شرق رو به غرب نھاد.

ازان پس چنان بد که افراسیاب

ھمی بود ھرجای بی خورد و خواب

بنزدیک بردع یکی غار بود

سرکوه غار از جھان نا بسود

زاھدی بود به نام ھوم از نژاد فریدون که او ترک یار و دیار کرده و در آن کوھسار، دور از ھمه رو به عبادت خدا آورده بود.روزی از روزھا که ھوم نیایش کنان در آن کوھسار می گشت، ناله جانگدازی از غار شنید که به ترکی بر گذشته افسوس می خورد و از جھان آفرین بخشش خواسته تا گنج و سپاھش را بدست آورد.ھوم دانست که او افراسیاب است.پس کمندی را که بجای زنار بر پشمینه خود بسته بود گشوده، وارد غار و با افراسیاب گلاویز شد تا آنکه ھوم بر افراسیاب چیره شده و دو دستش را با کمند بست و کشان کشان از غار بیرون آورد. افراسیاب به التماس از ھوم خواست تا کمند را قدری سست کند.دل ھوم
بحالش سوخت و بند کمند را کمی سست کرد که ناگاه افراسیاب خود را پیچاند و از بند رھا کرد و به آب جست و ناپدید شد. آن روز ھا گودرز و گیو ھمراه با کیخسرو و کاوس به آتشکده آذرگشسب در آذرابادگان آمده بودند و از آن راه میگذشتند.میان راه ھوم عابد را دیدند که حیرت زده با کمند در دستش به آب خیره شده بود.ھوم داستان را برایشان تعریف کرد و گفت چاره اینست که برادرش گرسیوز را که در زندان است، چرم گاو بر گتفش بدوزند و در جزیره ای کنار آب نگھدارند تا افراسیاب با شنیدن ناله برادرش از آب بیرون آید.ھوم با این کار افراسیاب را بدام انداخت.دست پایش را بسته و به کیخسرو سپرد و خود چنانکه
گوئی با باد پرواز کرد و از آنجا دور شد.کیخسرو با شمشیر کشیده بالای سر افراسیاب رفته و به او گفت:ای بیخرد!چنین روزی را در خواب دیده بودم و اکنون راز آن بر من آشکار شد. افراسیاب نالید که ای کینه جو میخواھی خون نیایت را بر زمین بریزی؟ کیخسرو گفت:ای بد کنش تو برای چندین گناه سزاوار سرزنشی.نخست جان برادرت، دیگر جان نوذر، سوم سیاوش که سرش را مثل گوسفند بریدی. افراسیاب گفت گذشته ھا گذشته. اجازه بده روی مادرت، فرنگیس را ببینم.کیخسرو گفت: آیا تو آنزمان ھیچ به خواھش و زاری مادرم اعتنا کردی؟
پدرم بیگناه بود، من در شکم مادرم بودم و از گزند تو برسر جھان چه ھا رفت

بشمشیر ھندی بزد گردنش

بخاک اندر افکند نازک تنش

ز کردار بد بر تنش بد رسید

مجو ای پسر بند بد را کلید

سپس کیخسرو گرسیوز را به دژخیم سپرد تا اورا به دو نیم کند.چون یزدان آرزوی کیخسرو را برآورده کرد، به آذرگشسب شتافت و یک روز و یک شب در آنجا به پای ایستاد و نیایش کرد.چھل روز با کاوس شاه در ایوان آذرگشسب به آرامش و آسایش گذرانیده، آسوده از رزم با سخن شیرین و گفتگو با بزرگان و یلان به سوی پارس بازگشتند.کاوس که جھان را در آرامش و آسایش دید، یزدان را سپاس گفت و در صد و پنجاه سالگی کمی بعد از جھان رفت.کیخسرو چھل روز سوگ نیا را داشت و در روز چھل و یکم بر تخت نشست و تاج بر سر نھاد.

کیخسرو-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*