Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫چو در کابل اين داستان فاش گشت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫چو در کابل اين داستان فاش گشت‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

حرکت رودابه جهت دیدار سام و گفتگو با وی برای جلوگیری از حمله به کابل :  

‫‫‫‫‫‫چو در کابل اين داستان فاش گشت‬
‫سر مرزبان پر ز پرخاش گشت‬
‫برآشفت و سيندخت را پيش خواند‬
‫همه خشم رودابه بر وی براند‬
‫بدو گفت کاکنون جزين رای نيست‬
‫که با شاه گيتی مرا پای نيست‬
‫که آرمت با دخت ناپاک تن‬
‫کشم زارتان بر سر انجمن‬
‫مگر شاه ايران ازين خشم و کين‬
‫برآسايد و رام گردد زمين‬
‫به کابل که با سام يارد چخيد‬
‫ازان زخم گرزش که يارد چشيد‬
‫چو بشنيد سيندخت بنشست پست‬
‫دل چاره جوی اندر انديشه بست‬
‫يکی چاره آورد از دل به جای‬
‫که بد ژرف بين و فزاينده رای‬
‫وزان پس دوان دست کرده به کش‬
‫بيامد بر شاه خورشيد فش‬
‫بدو گفت بشنو ز من يک سخن‬
‫چو ديگر يکی کامت آيد بکن‬
‫ترا خواسته گر ز بهر تنست‬
‫ببخش و بدان کين شب آبستنست‬
‫اگر چند باشد شب ديرياز‬
‫برو تيرگی هم نماند دراز‬
‫شود روز چون چشمه روشن شود‬
‫جهان چون نگين بدخشان شود‬
‫بدو گفت مهراب کز باستان‬
‫مزن در ميان يلان داستان‬
‫بگو آنچه دانی و جان را بکوش‬
‫وگر چادر خون به تن بر بپوش‬
‫بدو گفت سيندخت کای سرفراز‬
‫بود کت به خونم نيايد نياز‬
‫مرا رفت بايد به نزديک سام‬
‫زبان برگشايم چو تيغ از نيام‬
‫بگويم بدو آنچه گفتن سزد‬
‫خرد خام گفتارها را پزد‬
‫ز من رنج جان و ز تو خواسته‬
‫سپردن به من گنج آراسته‬
‫بدو گفت مهراب بستان کليد‬
‫غم گنج هرگز نبايد کشيد‬
‫پرستنده و اسپ و تخت و کلاه‬
‫بيارای و با خويشتن بر به راه‬
‫مگر شهر کابل نسوزد به ما‬
‫چو پژمرده شد برفروزد به ما‬
‫چين گفت سيندخت کای نامدار‬
‫به جای روان خواسته خواردار‬
‫نبايد که چون من شوم چاره جوی‬
‫تو رودابه را سختی آری به روی‬
‫مرا در جهان انده جان اوست‬
‫کنون با توم روز پيمان اوست‬
‫ندارم همی انده خويشتن‬
‫ازويست اين درد و اندوه من‬
‫يکی سخت پيمان ستد زو نخست‬
‫پس آنگه به مردی ره چاره جست‬
‫بياراست تن را به ديبا و زر‬
‫به در و به ياقوت پرمايه سر‬
‫پس از گنج زرش ز بهر نثار‬
‫برون کرد دينار چون سی هزار‬
‫به زرين ستام آوريدند سی‬
‫از اسپان تازی و از پارسی‬
‫ابا طوق زرين پرستنده شست‬
‫يکی جام زر هر يکی را به دست‬
‫پر از مشک و کافور و ياقوت و زر‬
‫ز پيروزه ی چند چندی گهر‬
‫چهل جامه ديبای پيکر به زر‬
‫طرازش همه گونه گونه گهر‬
‫به زرين و سيمين دوصد تيغ هند‬
‫جزان سی به زهراب داده پرند‬
‫صد اشتر همه ماده ی سرخ موی‬
‫صد استر همه بارکش راه جوی‬
‫يکی تاج پرگوهر شاهوار‬
‫ابا طوق و با ياره و گوشوار‬
‫بسان سپهری يکی تخت زر‬
‫برو ساخته چند گونه گهر‬
‫برش خسروی بيست پهنای او‬
‫چو سيصد فزون بود بالای او‬
‫وزان ژنده پيلان هندی چهار‬
‫همه جامه و فرش کردند بار‬
‫چو شد ساخته کار خود بر نشست‬
‫چو گردی به مردی ميان را ببست‬
‫يکی ترگ رومی به سر بر نهاد‬
‫يکی باره زيراندرش همچو باد‬
‫بيامد گرازان به درگاه سام‬
‫نه آواز داد و نه برگفت نام‬
‫به کار آگهان گفت تا ناگهان‬
‫بگويند با سرفراز جهان‬
‫که آمد فرستاده ای کابلی‬
‫به نزد سپهبد يل زابلی‬
‫ز مهراب گرد آوريده پيام‬
‫به نزد سپهبد جهانگير سام‬
‫بيامد بر سام يل پرده دار‬
‫بگفت و بفرمود تا داد بار‬
‫فرود آمد از اسپ سيندخت و رفت‬
‫به پيش سپهبد خراميد تفت‬
‫زمين را ببوسيد و کرد آفرين‬
‫ابر شاه و بر پهلوان زمين‬
‫نثار و پرستنده و اسپ و پيل‬
‫رده بر کشيده ز در تا دو ميل‬
‫يکايک همه پيش سام آوريد‬
‫سر پهلوان خيره شد کان بديد‬
‫پر انديشه بنشست برسان مست‬
‫بکش کرده دست و سرافگنده پست‬
‫که جايی کجا مايه چندين بود‬
‫فرستادن زن چه آيين بود‬
‫گراين خواسته زو پذيرم همه‬
‫ز من گردد آزرده شاه رمه‬
‫و گر بازگردانم از پيش زال‬
‫برآرد به کردار سيمرغ بال‬
‫برآورد سر گفت کاين خواسته‬
‫غلامان و پيلان آراسته‬
‫بريد اين به گنجور دستان دهيد‬
‫به نام مه کابلستان دهيد‬
‫پری روی سيندخت بر پيش سام‬
‫زبان کرد گويا و دل شادکام‬
‫چو آن هديه ها را پذيرفته ديد‬
‫رسيده بهی و بدی رفته ديد‬
‫سه بت روی با او به يک جا بدند‬
‫سمن پيکر و سرو بالا بدند‬
‫گرفته يکی جام هر يک به دست‬
‫بفرمود کامد به جای نشست‬
‫به پيش سپهبد فرو ريختند‬
‫همه يک به ديگر برآميختند‬
‫چو با پهلوان کار بر ساختند‬
‫ز بيگانه خانه بپرداختند‬
‫چنين گفت سيندخت با پهلوان‬
‫که با رای تو پير گردد جوان‬
‫بزرگان ز تو دانش آموختند‬
‫به تو تيرگيها برافروختند‬
‫به مهر تو شد بسته دست بدی‬
‫به گرزت گشاده ره ايزدی‬
‫گنه کار گر بود مهراب بود‬
‫ز خون دلش ديده سيراب بود‬
‫سر بی گناهان کابل چه کرد‬
‫کجا اندر آورد بايد بگرد‬
‫همه شهر زنده برای تواند‬
‫پرستنده و خاک پای تواند‬
‫ازان ترس کو هوش و زور آفريد‬
‫درخشنده ناهيد و هور آفريد‬
‫نيايد چنين کارش از تو پسند‬
‫ميان را به خون ريختن در مبند‬
‫بدو سام يل گفت با من بگوی‬
‫ازان کت بپرسم بهانه مجوی‬
‫تو مهراب را کهتری گر همال‬
‫مر آن دخت او را کجا ديد زال‬
‫به روی و به موی و به خوی و خرد‬
‫به من گوی تا باکی اندر خورد‬
‫ز بالا و ديدار و فرهنگ اوی‬
‫بران سان که ديدی يکايک بگوی‬
‫بدو گفت سيندخت کای پهلوان‬
‫سر پهلوانان و پشت گوان‬
‫يکی سخت پيمانت خواهم نخست‬
‫که لرزان شود زو بر و بوم و رست‬
‫که از تو نيايد به جانم گزند‬
‫نه آنکس که بر من بود ارجمند‬
‫مرا کاخ و ايوان آباد هست‬
‫همان گنج و خويشان و بنياد هست‬
‫چو ايمن شوم هر چه گويی بگوی‬
‫بگويم بجويم بدين آب روی‬
‫نهفته همه گنج کابلستان‬
‫بکوشم رسانم به زابلستان‬
‫جزين نيز هر چيز کاندر خورد‬
‫بيبد ز من مهتر پر خرد‬
‫گرفت آن زمان سام دستش به دست‬
‫ورا نيک بنواخت و پيمان ببست‬
‫چو بشنيد سيندخت سوگند او‬
‫همان راست گفتار و پيوند او‬
‫زمين را ببوسيد و بر پای خاست‬
‫بگفت آنچه اندر نهان بود راست‬
‫که من خويش ضحاکم ای پهلوان‬
‫زن گرد مهراب روشن روان‬
‫همان مام رودابه ی ماه روی‬
‫که دستان همی جان فشاند بروی‬
‫همه دودمان پيش يزدان پاک‬
‫شب تيره تا برکشد روز چاک‬
‫همی بر تو بر خوانديم آفرين‬
‫همان بر جهاندار شاه زمين‬
‫کنون آمدم تا هوای تو چيست‬
‫ز کابل ترا دشمن و دوست کيست‬
‫اگر ما گنهکار و بدگوهريم‬
‫بدين پادشاهی نه اندر خوريم‬
‫من اينک به پيش توام مستمند‬
‫بکش گر کشی ور ببندی ببند‬
‫دل بی گناهان کابل مسوز‬
‫کجا تيره روز اندر آيد به روز‬
‫سخنها چو بشنيد ازو پهلوان‬
‫زنی ديد با رای و روشن روان‬
‫به رخ چون بهار و به بالا چو سرو‬
‫ميانش چو غرو و به رفتن تذرو‬
‫چنين داد پاسخ که پيمان من‬
‫درست است اگر بگسلد جان من‬
‫تو با کابل و هر که پيوند تست‬
‫بمانيد شادان دل و تندرست‬
‫بدين نيز همداستانم که زال‬
‫ز گيتی چو رودابه جويد همال‬
‫شما گرچه از گوهر ديگريد‬
‫همان تاج و اورنگ را در خوريد‬
‫چنين است گيتی وزين ننگ نيست‬
‫ابا کردگار جهان جنگ نيست‬
‫چنان آفريند که آيدش رای‬
‫نمانيم و مانديم با های های‬
‫يکی بر فراز و يکی در نشيب‬
‫يکی با فزونی يکی با نهيب‬
‫يکی از فزايش دل آراسته‬
‫ز کمی دل ديگری کاسته‬
‫يکی نامه با لابه ی دردمند‬
‫نبشتم به نزديک شاه بلند‬
‫به نزد منوچهر شد زال زر‬
‫چنان شد که گفتی برآورده پر‬
‫به زين اندر آمد که زين را نديد‬
‫همان نعل اسپش زمين را نديد‬
‫بدين زال را شاه پاسخ دهد‬
‫چو خندان شود رای فرخ نهد‬
‫که پرورده ی مرغ بیدل شدست‬
‫از آب مژه پای در گل شدست‬
‫عروس ار به مهر اندرون همچو اوست‬
‫سزد گر برآيند هر دو ز پوست‬
‫يکی روی آن بچه ی اژدها‬
‫مرا نيز بنمای و بستان بها‬
‫بدو گفت سيندخت اگر پهلوان‬
‫کند بنده را شاد و روشن روان‬
‫چماند به کاخ من اندر سمند‬
‫سرم بر شود به آسمان بلند‬
‫به کابل چنو شهريار آوريم‬
‫همه پيش او جان نثار آوريم‬
‫لب سام سيندخت پرخنده ديد‬
‫همه بيخ کين از دلش کنده ديد‬
‫نوندی دلاور به کردار باد‬
‫برافگند و مهراب را مژده داد‬
‫کز انديشه ی بد مکن ياد هيچ‬
‫دلت شاد کن کار مهمان بسيچ‬
‫من اينک پس نامه اندر دمان‬
‫بيايم نجويم به ره بر زمان‬
‫دوم روز چون چشمه ی آفتاب‬
‫بجنيبد و بيدار شد سر ز خواب‬
‫گرانمايه سيندخت بنهاد روی‬
‫به درگاه سالار ديهيم جوی‬
‫روارو برآمد ز درگاه سام‬
‫مه بانوان خواندندش به نام‬
‫بيامد بر سام و بردش نماز‬
‫سخن گفت بااو زمانی دراز‬
‫به دستوری بازگشتن به جای‬
‫شدن شادمان سوی کابل خدای‬
‫دگر ساختن کار مهمان نو‬
‫نمودن به داماد پيمان نو‬
‫ورا سام يل گفت برگرد و رو‬
‫بگو آنچه ديدی به مهراب گو‬
‫سزاوار او خلعت آراستند‬
‫ز گنج آنچه پرمايه تر خواستند‬
‫بکابل دگر سام را هر چه بود‬
‫ز کاخ و زباغ و زکشت و درود‬
‫دگر چارپايان دوشيدنی‬
‫ز گستردنی هم ز پوشيدنی‬
‫به سيندخت بخشيد و دستش بدست‬
‫گرفت و يک نيز پيمان ببست‬
‫پذيرفت مر دخت او را بزال‬
‫که باشند هر دو بشادی همال‬
‫سرافراز گردی و مردی دويست‬
‫بدو داد و گفتش که ايدر مايست‬
‫به کابل بباش و به شادی بمان‬
‫ازين پس مترس از بد بدگمان‬
‫شگفته شد آن روی پژمرده ماه‬
‫به نيک اختری برگرفتند راه‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*