Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : بیژن و منیژه

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : بیژن و منیژه

Bijhan & Manijheh-3 Bijhan & Manijheh-2 Bijhan & Manijheh

 

بیژن لباس شاھانه پوشیده و خرامان به بیشه نزدیک شد.چون چشمش به منیژه افتاد مھرش را به دل گرفت.
از سوی دیگر منیژه جوان برومندی را با کلاه شاھانه دید و مھرش به جوش آمد.

منیژه دایه خود را فرستاد تا ببیند او کیست.بیژن خودش را به دایه معرفی کرد و نزد منیژه رفتند.آن دو با ھم سه شبانه روز شادی کردند و خوردند و نوشیدند. چون ھنگام رفتن فرا رسید، منیژه داروی بیھوشی در نوشابه بیژن ریخته و او را بیھوش به کاخ خودش برد.بیژن وقتی در کاخ منیژه بھوش آمد و فھمید چه بلائی گرگین به سرش آورده، او را نفرین کرد. منیژه بیژن را دلداری داده و چند روزی باھم خوش بودند.خبر به افراسیاب رسید که دخترت جفت ایرانی پیدا کرده و در قصرش از او نگھداری میکند. افراسیاب از کار منیژه دلش خیره ماند و به قراخان سالار گفت:برو و از کار این زن ناپاک مرا آگاھی ده.بعداً افراسیاب با
ناراحتی گرسیوز را دنبال بیژن فرستاد.گرسیوز با حیله تنھا سلاح بیژن را که خنجری بود او در آستینش نگه میداشت از او گرفت و دست بسته پیش افراسیاب برد.بیژن بدون ترس تمام ماجرا را برای افراسیاب تعریف کرد و گفت نه من و نه منییژه تقصیری نداریم. افراسیاب دستور داد تا بیژن را دست بسته اعدام کنند.
پیران از محل دار عبور میکرد، از گرسیوز موضوع را پرسید و به او گفت دست نگھدارد تا او با شاه صحبت کند.پیران توانست افراسیاب را متقاعد کند که کشتن بیژن کینه خواھی سیاوش را دوبرابر خواھد کرد.افراسیاب به گرسیوز دستور داد دستھای بیژن با زنجیر بسته و به ته چاه بیاندازند و سنگی را با پیل حمل کرده بر در چاه بگذارند.و تاج از سر منیژه برداشته به سر چاه آورده که خانه جاودانه اش باشد.
خروشان بیامد بنزدیک چاه

یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سر برزدی

منیژه زھر در ھمی نان چدی
ھمی گرد کردی بروز دراز

بسوراخ چاه آوریدی فراز
ببیژن سپردی و بگریستی

بران شوربختی ھمی زیستی
چون یک ھفته گذشت و بیژن برنگشت، گرگین پشیمان از کرده خود، به جستجوی او در آن مرغزار پرداخت و از دور اسب بیژن را با لگام گسسته و بدون زین دید.شرمسار از روی شاه و گیو، اسب بیژن را برداشت و بسوی ایران شتافت.
گیو از دیدن اسب پسرش مدھوش شد و جامه از بدن درید.گرگین داستانی دروغین ساخت که گیو آنرا باور نکرد.میخواست با کشتن گرگین کین پسر از او بخواھد ولی اندیشید و شکایت نزد کیخسرو برد.کیخسرو ھم داستان گرگین را باور نکرد و او را به دشنام از پیش تخت براند و فرمود تا با بند گران پایش را ببندند. آنگاه با مھربانی گیو را امیدوار ساخت و گفت:سواران فراوانی به جستجوی بیژن میفرستم اگر نشانی از او نیافتیم در فروردین که زمین چادر سبز پوشید، با جام جھان نما که ھفت کشور در آن پیداست، ازجای بیژن آگاه خواھیم شد.نوروز فرا رسید، کیخسرو قبای رومی پوشید و پیش یزدان به پای ایستاد و
بدرگاھش نالید و جام جھان نما را بدست گرفت.خسرو ھفت کشور و سپھر را در آن نگریست تا به توران رسید و بیژن را در چاھی دید که دختری والا نژاد اما غمگین و گریان پرستاریش میکند.کیخسرو نامه ای به رستم نوشت و تمام داستان را برای او شرح داد.رستم وقتی نامه شاه را خواند و داستان را گیو برایش تعریف کرد
پس از بھر بیژن خروشید زار

فروریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگھی گفت مندیش ازین

که رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدست

ھمه بند و زندان او کرده پست
سه روز از رنج و اندیشه آزاد، در خانه رستم ماندند و روز چھارم با صد سوار زابلی روی بسوی ایران نھادند.گرگین چون از آمدن رستم با خبر شد برایش پیام فرستاد و از کار خود اظھار پشیمانی و تقاضای بخشش کرد.رستم روز سوم با شھریار درباره گرگین سخن گفت، که چون گرگین از کرده خود پشیمان است، اورا ببخشاید.شاه پذیرفت و بند از پای گرگین برداشتند.کیخسرو به رستم گفت باید شتاب کرد قبل از آنکه افراسیاب آسیبی به بیژن برساند.رستم گفت: این بار چاره کار با لشکر و گرز وشمشیر نیست.کار باید پنھانی با مکر و فریب انجام شود.راه کار آنست که مانند بازرگانان با زر وسیم و گوھر و جامه و فرش به توران برویم. پس رستم ھفت پھلوان، چون گرگین، رھام، گرازه، گستھم، اشکش،
فرھاد و زنگه را برگزید و ده شتر را بار دینار کرد و صد شتر را بار کالا بست و با ھزار سوار سپیده دم براه افتادند.چون به مرز توران رسیدند سپاه را در حالت بسیج جنگی در آنجا گذاشت و خود با ھفت پھلوان جامه بازرگان پوشیدند و شترھا را بار کرده تا به شھر ختن رسیدند.پیران که از شکار برمیگشت آنھا را دید ولی رستم را در آن لباس نشناخت.رستم به پیران دو اسب و گوھر پیشکش کرد و او کمکش کرد که بساط خرید و فروش را در بیرون شھر پھن کند.بازار رونق گرفت و منیژه از آمدن بازرگانان ایرانی خبر یافت.او باپای برھنه و گریان نزد رستم آمده سوال کرد:تو که از ایران آمده ای از کیخسرو و گیو گودرز و سایر پھلوانان چه خبر داری؟ آیا خبر گرفتاری بیژن به ایران رسیده؟ رستم که بد گمان بود بر منیژه بانک زد: از کنارم دور شو.من نه شاه میشناسم و نه گودرز و گیو.منیژه نگاھی به رستم کرد و گریست و گفت:مگر آئین ایرانیان چنین است که با درویش سخن نگویند و اورا برانند.رستم گفت:توبازار مرا برھم زدی وانگھی من بازرگانم و از پھلوانان آگاھی ندارم.سپس دستور داد تا خوردنی بیاورند و پیشش نھند و از او پرسید تو کی ھستی و اوگفت:
منیژه منم د خت افراسیاب

برھنه ندیدی رخم آفتاب
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه

نبیند شب و روز خورشید و ماه
کنونت گرت باشد بایران گذر

ز گودرز کشواد یابی خبر
بگوئی که بیژن بسختی درست

اگر دیر گیری شود کار پست
گرش دید خواھی میاسای دیر

که بر سرش سنگست و آھن بزیر
رستم منیژه را شناخت و دستور داد تا ھمه گونه خورش آوردند و از آن میان مرغ بریانی برداشت و انگشترش را در آن نھاد و در نان پیچیده به منیژه داد تا به آن بیچاره بدھد.بیژن در ته چاه نان را گشود و چشمش به انگشتر رستم افتاد.پس چنان خنده ای سرداد که منیژه ترسید نکند بیچاره دیوانه شده باشد.منیژه پرسید خنده ات برای چیست؟ بیژن گفت اگر سوگند یاد کنی و بمن وفادار باشی، سراسر داستان را خواھم گفت و باید لبانت را بھم بدوزی چون زبان زنان کم به بند میماند
منیژه خروشید و نالید زار

که برمن چه آمد بد روزگار
بدادم ببیژن تن و خان مان

کنون گشت بر من چنین بدگمان
بپوشید ھمی راز بر من چنین

تو داناتری ای جھان آفرین
بیژن گفت: ای یار مھربان وای جفت ھوشیارمن، میدانم که چه رنجھا در راه من برده ای ولی بدان که اندوھت بسر آمده است. آن گوھر فروش که دیدی برای نجات من آمده است.از او بپرس که آیا او خداوند رخش است؟ رستم دانست که آن خوبروی از راز آگاھست پس با مھربانی گفت که آری خداوند رخش ھستم و راه زابل به ایران و ایران به توران را بخاطر او پیموده ام.امشب از بیشه ھیزم جمع کن وسر چاه آتشی روشن کن.ھنگام شب رستم و ھفت پھلوان وقتی از دور آتش را دیدند به سوی چاه رفتند.چون به سنگ اکوان دیو رسیدند، ھفت دلاور ھرچه کوشیدند نتوانستند سنگ را بجنبانند.پس رستم از یزدان زور خواست و دست به سنگ زد و آنرا برداشت و تا بیشه چین پرتاب کرد.رستم از بیژن خواست که گرگین را ببخشد و بعد از آنکه بیژن قول بخشش گرگین را به رستم داد، او را با
کمند از چاه بیرون کشید.زنجیر وبند را از دست و گردن بیژن باز کردند، سر و تنش را شسته، جامه نو پوشاندند.
به بیژن بفرمود رستم که شو

تو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیاب

نیابیم آرام و نه خورد و خواب
بدو گفت بیژن منم پیش رو

که از من ھمی کینه سازند نو
برفتند با رستم آن ھفت گرد

بنه اشکش تیز ھش را سپرد
رستم منیژه را به اشکش سپرد تا او را ھرچه زودتر در مرز ایران به مرزبانان ایرانی برساند و خودش ھمراه با ھفت دلاور به کاخ و ایوان افراسیاب حمله برد.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*