Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : پس آگاهی آمد به شاه بزرگ‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : پس آگاهی آمد به شاه بزرگ‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

مخالفت منوچر شاه با ازدواج زال و رودابه و فرمان دادن به سام برای حمله و از

بین بردن مهراب و اطرافیانش :  

‫‫‫‫پس آگاهی آمد به شاه بزرگ‬
‫ز مهراب و دستان سام سترگ‬
‫ز پيوند مهراب وز مهر زال‬
‫وزان ناهمالان گشته همال‬
‫سخن رفت هر گونه با موبدان‬
‫به پيش سرافراز شاه ردان‬
‫چنين گفت با بخردان شهريار‬
‫که بر ما شود زين دژم روزگار‬
‫چو ايران ز چنگال شير و پلنگ‬
‫برون آوريدم به رای و به جنگ‬
‫فريدون ز ضحاک گيتی بشست‬
‫بترسم که آيد ازان تخم رست‬
‫نبايد که بر خيره از عشق زال‬
‫همال سرافگنده گردد همال‬
‫چو از دخت مهراب و از پور سام‬
‫برآيد يکی تيغ تيز از نيام‬
‫اگر تاب گيرد سوی مادرش‬
‫زگفت پراگنده گردد سرش‬
‫کند شهر ايران پر آشوب و رنج‬
‫بدو بازگردد مگر تاج و گنج‬
‫همه موبدان آفرين خواندند‬
‫ورا خسرو پاکدين خواندند‬
‫بگفتند کز ما تو داناتری‬
‫به بايستها بر تواناتری‬
‫همان کن کجا با خرد درخورد‬
‫دل اژدها را خرد بشکرد‬
‫بفرمود تا نوذر آمدش پيش‬
‫ابا ويژگان و بزرگان خويش‬
‫بدو گفت رو پيش سام سوار‬
‫بپرسش که چون آمد از کارزار‬
‫چو ديدی بگويش کزين سوگرای‬
‫ز نزديک ماکن سوی خانه رای‬
‫هم آنگاه برخاست فرزند شاه‬
‫ابا ويژگان سرنهاده به راه‬
‫سوی سام نيرم نهادند روی‬
‫ابا ژنده پيلان پرخاش جوی‬
‫چو زين کار سام يل آگاه شد‬
‫پذيره سوی پورکی شاه شد‬
‫ز پيش پدر نوذر نامدار‬
‫بيامد به نزديک سام سوار‬
‫همه نامداران پذيره شدند‬
‫ابا ژنده پيل و تبيره شدند‬
‫رسيدند پس پيش سام سوار‬
‫بزرگان و کی نوذر نامدار‬
‫پيام پدر شاه نوذر بداد‬
‫به ديدار او سام يل گشت شاد‬
‫چنين داد پاسخ که فرمان کنم‬
‫ز ديدار او رامش جان کنم‬
‫نهادند خوان و گرفتند جام‬
‫نخست از منوچهر بردند نام‬
‫پس از نوذر و سام و هر مهتری‬
‫گرفتند شادی ز هر کشوری‬
‫به شادی درآمد شب ديرياز‬
‫چو خورشيد رخشنده بگشاد راز‬
‫خروش تبيره برآمد ز در‬
‫هيون دلاور برآورد پر‬
‫سوی بارگاه منوچهر شاه‬
‫به فرمان او برگرفتند راه‬
‫منوچهر چون يافت زو آگهی‬
‫بياراست ديهيم شاهنشهی‬
‫ز ساری و آمل برآمد خروش‬
‫چو دريای سبز اندر آمد به جوش‬
‫ببستند آئين ژوپين وران‬
‫برفتند با خشتهای گران‬
‫سپاهی که از کوه تا کوه مرد‬
‫سپر در سپر ساخته سرخ و زرد‬
‫ابا کوس و با نای روئين و سنج‬
‫ابا تازی اسپان و پيلان و گنج‬
‫ازين گونه لشکر پذيره شدند‬
‫بسی با درفش و تبيره شدند‬
‫چو آمد به نزديکی بارگاه‬
‫پياده شد و راه بگشاد شاه‬
‫چو شاه جهاندار بگشاد روی‬
‫زمين را ببوسيد و شد پيش اوی‬
‫منوچهر برخاست از تخت عاج‬
‫ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج‬
‫بر خويش بر تخت بنشاختش‬
‫چنان چون سزا بود بنواختش‬
‫وزان گرگساران جنگ آوران‬
‫وزان نره ديوان مازندران‬
‫بپرسيد و بسيار تيمار خورد‬
‫سپهبد سخن يک به يک يادکرد‬
‫که نوشه زی ای شاه تا جاودان‬
‫ز جان تو کوته بد بدگمان‬
‫برفتم بران شهر ديوان نر‬
‫نه ديوان که شيران جنگی به بر‬
‫که از تازی اسپان تکاورترند‬
‫ز گردان ايران دلاورترند‬
‫سپاهی که سگسار خوانندشان‬
‫پلنگان جنگی نمايندشان‬
‫ز من چون بديشان رسيد آگهی‬
‫از آواز من مغزشان شد تهی‬
‫به شهر اندرون نعره برداشتند‬
‫ازان پس همه شهر بگذاشتند‬
‫همه پيش من جنگ جوی آمدند‬
‫چنان خيره و پوی پوی آمدند‬
‫سپه جنب جنبان شد و روز تار‬
‫پس اندر فراز آمد و پيش غار‬
‫نبيره جهاندار سلم بزرگ‬
‫به پيش سپاه اندر آمد چو گرگ‬
‫سپاهی به کردار مور و ملخ‬
‫نبد دشت پيدا نه کوه و نه شخ‬
‫چو برخاست زان لشکر گشن گرد‬
‫رخ نامداران ما گشت زرد‬
‫من اين گرز يک زخم برداشتم‬
‫سپه را هم آنجای بگذاشتم‬
‫خروشی خروشيدم از پشت زين‬
‫که چون آسيا شد بريشان زمين‬
‫دل آمد سپه را همه بازجای‬
‫سراسر سوی رزم کردند رای‬
‫چو بشنيد کاکوی آواز من‬
‫چنان زخم سرباز کوپال من‬
‫بيامد به نزديک من جنگ ساز‬
‫چو پيل ژيان با کمند دراز‬
‫مرا خواست کارد به خم کمند‬
‫چو ديدم خميدم ز راه گزند‬
‫کمان کيانی گرفتم به چنگ‬
‫به پيکان پولاد و تير خدنگ‬
‫عقاب تکاور برانگيختم‬
‫چو آتش بدو بر تبر ريختم‬
‫گمانم چنان بد که سندان سرش‬
‫که شد دوخته مغز تا مغفرش‬
‫نگه کردم از گرد چون پيل مست‬
‫برآمد يکی تيغ هندی به دست‬
‫چنان آمدم شهريارا گمان‬
‫کزو کوه زنهار خواهد بجان‬
‫وی اندر شتاب و من اندر درنگ‬
‫همی جستمش تا کی آيد به چنگ‬
‫چو آمد به نزديک من سرفراز‬
‫من از چرمه چنگال کردم دراز‬
‫گرفتم کمربند مرد دلير‬
‫ز زين برگسستم بکردار شير‬
‫زدم بر زمين بر چو پيل ژيان‬
‫بدين آهنين دست و گردی ميان‬
‫چو افگنده شد شاه زين گونه خوار‬
‫سپه روی برگشت از کارزار‬
‫نشيب و فراز بيابان و کوه‬
‫به هر سو شده مردمان هم گروه‬
‫سوار و پياده ده و دو هزار‬
‫فگنده پديد آمد اندر شمار‬
‫چو بشنيد گفتار سالار شاه‬
‫برافراخت تا ماه فرخ کلاه‬
‫چو روز از شب آمد بکوشش ستوه‬
‫ستوهی گرفته فرو شد به کوه‬
‫می و مجلس آراست و شد شادمان‬
‫جهان پاک ديد از بد بدگمان‬
‫به بگماز کوتاه کردند شب‬
‫به ياد سپهبد گشادند لب‬
‫چو شب روز شد پرده ی بارگاه‬
‫گشادند و دادند زی شاه راه‬
‫بيامد سپهدار سام سترگ‬
‫به نزد منوچهر شاه بزرگ‬
‫چنی گفت با سام شاه جهان‬
‫کز ايدر برو با گزيده مهان‬
‫به هندوستان آتش اندر فروز‬
‫همه کاخ مهراب و کابل بسوز‬
‫نبايد که او يابد از بد رها‬
‫که او ماند از بچه ی اژدها‬
‫زمان تا زمان زو برآيد خروش‬
‫شود رام گيتی پر از جنگ و جوش‬
‫هر آنکس که پيوسته ی او بود‬
‫بزرگان که در دسته ی او بود‬
‫سر از تن جدا کن زمين را بشوی‬
‫ز پيوند ضحاک و خويشان اوی‬
‫چنين داد پاسخ که ايدون کنم‬
‫که کين از دل شاه بيرون کنم‬
‫ببوسيد تخت و بماليد روی‬
‫بران نامور مهر انگشت اوی‬
‫سوی خانه بنهاد سر با سپاه‬
‫بدان باد پايان جوينده راه‬
حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*