Home / Irony / داستانهای طنز ملا نصر الدین 14

داستانهای طنز ملا نصر الدین 14

Nasreddin

 

وزن گربه

روزی ملا سه کیلو گوشت خریده بخانه برد که زوجه اش برای ناهار بپزد , وقتی زن گوشت

را پخت , یکی از دوستان زن رسید و آنرا به فراغت خوردند , چون ملا بمنزل آمد گوشت را از

زن طلب کرد , زن گفت : معذورم بدار که غافل شده بودم , گربه آمد و گوشتها را خورد , ملا

برخاسته گربه را در ترازو نهاد دید که گربه سه کیلو بیشتر نیست , بزن گفت : ای احمق اگر

این گربه سه کیلو هست پس گوشت ها کجا رفته , هرگاه گوشت ها این است , پس وزن

گربه کجا رفته است ؟

پس دادن وضو

روزی ملا در کنار جوئی نشسته و داشت وضو میگرفت , اتفاقا یک لنگه کفشش بجوی

افتاده آب آنرا برد , ملا که خود را قادر به گرفتن کفش از آب ندید بلند شد و تیزی بداد و

گفت بیا وضویت را پس یگیر و کفش مرا بده

خر خریدن ملا

یک روز ملا چند دینار برداشته به بازار رفت تا خری بخرد , یکی از رفقایش به او رسید و

گفت : کجا میروی ؟ جواب داد : میروم به بازار که خری بخرم , آن مرد گفت : ای احمق بگو

انشاالله , ملا گفت : لازم بگفتن این کلمه نیست , چون پول در بغل و خر در بازار است , از

هم گذشتند , ناگهان دزدی پول را از بغل آن احمق بیرون آورد , ملا مایوسانه برگشت , باز

همان رفیقش رسیده پرسید : چه کردی ؟ جواب داد : دینارم را دزد برد انشاالله لعنت بر پدر

و مادر او باد انشالله

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*