Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رستم و اکوان دیو

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : رستم و اکوان دیو

10 Rostam & Akvane Div

 

یک روز کیخسرو با بزرگان و رستم نشسته بودند که چوپانی بدرگاھش بار یافت و گفت: یک گورخر میان گله ھا افتاده که چون شیر غرش میکند، رنگ خورشید دارد و یال اسبان را از ھم می درد.کیخسرو دانست که آن حیوان گورخرنیست.
کیخسرو از رستم خواست که حیوان را ازبین ببرد و رستم ھمراه چوپان به آن دشت رفت. سه روز در دشت جستجو کرد و روز چھارم گورخرمثل باد شمال از مقابلش رد شد.رستم با خود گفت بھتر است او را زنده بگیرم و نزد شاه ببرم. کمندی انداخت ولی ناگھان گورخر ناپدید شد.رستم فھمید که آن حیوان نیست و چاره ھم در زور نیست.از دانایان شنیده بود که این دشت محل زندگی اکوان دیو است که به شکل گورخر در می آید و تنھا چاره اش تیغ است.این بار که پیدایش شد کمان را بزه کرد، تیری انداخت ولی دوباره گور از مقابل چشمش ناپدید شد.
سه روز و شب دنبالش بود که از خستگی از رخش فرود آمد و سر به زین گذاشت و به خواب رفت. اکوان دیو رستم را در خواب برداشت و به آسمان برد.وقتی رستم بیدار شد اکوان دیو از او پرسید آرزویست چیست؟ ترا در خشکی بیاندازم یا دریا؟ رستم میدانست که ھرچه بگوید دیو واژگونه عمل خواھد کرد.بنابراین پاسخ داد که دانای چین گفته:

که در آب ھرکو بر آیدش ھوش

به مینو روانش نبیند سروش

بکوھم بینداز تا ببر و شیر

ببینند چنگال مرد دلیر

اکوان دیو رستم را به دریا انداخت.رستم با دست چپ و پا شنا میکرد و با تیغ در دست راست نھنگان را که به اوحمله میکردند از پا در میآورد تا به ساحل ھامون رسید.خود را خشک کرد و بسوی چشمه ایکه آنجا خوابیده بود به امید پیدا کردن رخش رفت.ولی اورا آنجا ندید.پیاده ھمی رفت تا به یک گله اسب در مرغزاری رسید.رخش در میان گله اسبان بود.گله داران که از اسبان افراسیاب نگھداری میکردند در خواب بودند.رستم زین بر رخش گذاشت که گله داران از صدای اسبھا بیدار شدند و به رستم حمله کردند ولی رستم دونفری از آنان را کشت و بقیه فرار کردند.در ھمین زمان بود که افراسیاب برای دیدن گله اسبان با نوازندگان و خوانندگان و چنگ ومی به آن دشت رسید. اسبان را درحال گریختن دید و چوپان پیر داستان رستم را برایش تعریف کرد. پس سپاھی بدنبال رستم فرستاد. رستم شصت مرد دلاور از ایشان را با باریدن تیر کشت و بعد با گرز چھل نفر دیگر را
کشت و چھار پیل سفید که از ایشان بود به غنیمت گرفت.سربازان فرارکردند .
رستم گرز بدست دوفرسنگ به دنبال ایشان تاخت تا به کنار ھمان چشمه رسید که بار اول خفته بود.ناگھان اکوان دیو با او روبرو شد.رستم فوراً کمندی انداخت و تا اکوان خواست چاره کند رستم کمند را بھم پیچاند و با گرز به سر اکوان کوبید.
پس از رخش فروجست و سرش را از تن جدا کرد

تو مر دیو را مردم بد شناس

کسی کو ندارد زیزدان سپاس

ھرآنکو گذشت از ره مردمی

ز دیوان شمر مشمر از آدمی

رستم با سر بریده دیو بر پیل سوار شد و نزد کیخسرو رفت.کیخسرو یک ھفته ایوان را بیاراست و با می و رود و رامشگران، رستم داستان اکوان دیو را برایش تعریف کرد.بعد از دوھفته شادی رستم اجازه خواست نزد زال رفته و زود برگردد تا با پیل و گله دوباره به کین خواھی سیاوش بروند.شاه گوھر و گنج به رستم ھدیه کرد و دو فرسنگ او را بدرقه کرد و رستم از آنجا روانه زابلستان شد.

شبی چون شبه روی شسته بقیر

نه بھرام پیدا نه کیوان نه تیر

بیاورد شمع و بیامد بباغ

برافروخت رخشنده شمع و چراغ

می آورد و نار و ترنج و بھی

ز دوده یکی جام شاھنشھی

مراگفت برخیز و دل شاد دار

روان را ز درد و غم آزاد دار

نداند کسی راه و سامان اوی

نه پیدا بود درد و درمان اوی
روزی کیخسرو با تمام پھلوانان به بزم با جام ھای می در دست نشسته بودند.
گروھی زاری کنان از سرزمین ارمنه به نام آرمانیان در مرز ایران و توران بخدمت رسیدند و گفتند در مرغزارھایشان گرازھای بیشماری ھرچه درخت و چارپایان بوده نابود کرده و شھر ارمان را بستوه آورده اند.کیخسرو به پھلوانان گفت: اگر کسی آن گرازان را از بیشه ارمن براند، ھیچ گنج و گوھری را از او دریغ ندارم. تمام یلان ساکت ماندند مگر بیژن فرزند گیو که از جای بلند شد و گفت من گرازان را خواھم راند.گیو از گوشه مجلس

بفرزند گفت این جوانی چراست

بنیروی خویش این گمانی چراست

براھی که ھرگز نرفتی مپوی

بر شاه خیره مبر آبروی

زگفت پدر پس برآشفت سخت

جوان بود و ھشیار و پیروز بخت

منم بیژن گیو لشکر شکن

سر خوک را بگسلانم ز تن

شاه از گفتار بیژن شاد شد و به گرگین میلاد گفت:بیژن راه توران را نمی داند، تو او را تا سر آب بند راھبر باش و یارمند.آن دو چون به مرغزار رسیدند و گرازان زیادی را دیدند، بیژن به گرگین گفت تو آنطرف آبگیر بایست و اگر گرازی از دست من در رفت آنرا با گرز بزن.گرگین گفت قرار تو با شاه این بود که خودت تنھائی این کار را انجام دھی و کار من فقط رساندن تو به اینجا بود.
بیژن از حرف گرگین ناراحت شد و مثل شیر به گله گرازان حمله برد و تمام آنھا را کشت و سر و دندان آنھا را به کناری گذاشته تا نزد کیخسرو ببرد.گرگین از گفته خود پشیمان شده بود، اگرچه بر او آفرین گفت و از پیروزیش شادی کرد، اما آتش حسد در دلش شعله زد و از بدنامی خود ترسید و اندیشه اھریمنی گستردن دامی برای بیژن در سرش راه یافت.با چاپلوسی از او تعریف کرده گفت:من بارھا در این مکان بوده ام.بیا کمی تفریح کنیم.در فاصله دو روز راه از اینجا، در خاک توران، در دشتی خرم و دل انگیز، جشنگاھی ھست پر از پری چھره و منیژه، دخت افراسیاب ھم آنجاست. اگر به آنجا برویم و چند پری چھره بگیریم،
نزد شاه ارجمند خواھیم شد.بیژن جوان دلش از شادی شگفت و آن دو راه دراز را یکروزه پیمودند تا به مرغزار رسیدند. از سوی دیگر منیژه با صد کنیز ماھرو به دشت رسیدند و بساط جشن و سرور را برپا کردند.بیژن لباس شاھانه پوشیده و خرامان به بیشه نزدیک شد.چون چشمش به منیژه افتاد مھرش را به دل گرفت.
از سوی دیگر منیژه جوان برومندی را با کلاه شاھانه دید و مھرش به جوش آمد.

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*