Home / Irony / داستانهای طنز ملا نصر الدین 10

داستانهای طنز ملا نصر الدین 10

Nasreddin

 

لحاف ملا نصرالدین

شبی از شبهای زمستان ملا خوابیده بود ناگاه در کوچه صدای دعوایی بلند شد . ملا

لحاف را بخود پیچیده به کوچه رفت سبب نزاع را بداند . اتفاقا دزد چابکی لحاف را از سر ملا

ربود و فرار کرد ملا بدون لحاف بخانه برگشت . زنش سبب نزاع را پرسید . ملا گفت : هیچ

خبری نبود تمام نزاع سر لحاف ما بود

خدایی ملا

روزی ملا عمامه بسیار بزرگی بر سر گذاشته و به حضور حاکم جدید الورود رفت و بدون

مقدمه گفت : ببخشید این چیزی که بر سر دارم شب کلاه من است و عمامه ام را چهل

الاغ بار کرده میاورند . حاکم از این هیکل و این مقدمه متعجب شد پرسید : تو کیستی ؟

ملا گفت : خدای زمینم . حاکم خندید و گفت : ای خدای زمین معجزه هم میکنی ؟ گفت :

البته . حاکم دو سه غلام مغولی همراه داشت که چشمان ریز و ریش کوسه داشتند .

گفت : میتوانی چشم آنها را درشت و ریش آنها را توپی کنی ؟ ملا نگاهی به آنها نموده

گفت : منکه گفتک خدای زمینم . چشمها و قسمت علیای بدن مربوط بخدای آسمانست

اگر اجازه دهید سافل اعضا مربوط بمن است و آنرا میتوانم گشاد کنم . حاکم بخندید و

انعامی بوی داد که خدایی خود را ثابت نکند .

 

رفیق بی سر

روزی ملا با یکی از رفقایش بشکار رفته بود گرگی را دیدند گمان کردند که شکار است آنرا

با تیر زدندو بدنبال آن رفتند , تیر بر گرگ نیامده و از ترس زیر سنگ پنهان شد , رفیق ملا

آمد آنرا از زیر سنگ بدر کند , گرگ سرش را از بیخ کند , ملا دید که رفیقش سر بدر نکرد ,

آمد از گوشه سنگ نگاه کرد دید رفیقش بی سر افتاده است , متفکر شد که آیا این از اول

سرنداشته یا داشته و دور انداخته ؟

پس ساعتی فکر کرد بعد به رفیقان خود گفت : من بروم در شهر از زن او بپرسم که او سر

داشته است یا نه ؟ پس روانه شد تا بدر خانه رفیقش رسید و از زن او جویا شد که همسر

تو وقتی که از خانه بیرن رفت سر داشت یا نه ؟

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*