Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد – دیدار زال با رودابه : چو خورشيد تابنده شد ناپديد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد – دیدار زال با رودابه : چو خورشيد تابنده شد ناپديد‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

دیدار زال با رودابه و دل بستن به او و اغاز مخالفت با ازدواج دو دلداده :  

‫‫چو خورشيد تابنده شد ناپديد‬
‫در حجره بستند و گم شد کليد‬
‫پرستنده شد سوی دستان سام‬
‫که شد ساخته کار بگذار گام‬
‫سپهبد سوی کاخ بنهاد روی‬
‫چنان چون بود مردم جفت جوی‬
‫برآمد سيه چشم گلرخ به بام‬
‫چو سرو سهی بر سرش ماه تام‬
‫چو از دور دستان سام سوار‬
‫پديد آمد آن دختر نامدار‬
‫دو بيجاده بگشاد و آواز داد‬
‫که شاد آمدی ای جوانمرد شاد‬
‫درود جهان آفرين بر تو باد‬
‫خم چرخ گردان زمين تو باد‬
‫پياده بدين سان ز پرده سرای‬
‫برنجيدت اين خسروانی دو پای‬
‫سپهبد کزان گونه آوا شنيد‬
‫نگه کرد و خورشيد رخ را بديد‬
‫شده بام از آن گوهر تابناک‬
‫به جای گل سرخ ياقوت خاک‬
‫چنين داد پاسخ که ای ماه چهر‬
‫درودت ز من آفرين از سپهر‬
‫چه مايه شبان ديده اندر سماک‬
‫خروشان بدم پيش يزدان پاک‬
‫همی خواستم تا خدای جهان‬
‫نمايد مرا رويت اندر نهان‬
‫کنون شاد گشتم بواز تو‬
‫بدين خوب گفتار با ناز تو‬
‫يکی چاره ی راه ديدار جوی‬
‫چه پرسی تو بر باره و من به کوی‬
‫پری روی گفت سپهبد شنود‬
‫سر شعر گلنار بگشاد زود‬
‫کمندی گشاد او ز سرو بلند‬
‫کس از مشک زان سان نپيچد کمند‬
‫خم اندر خم و مار بر مار بر‬
‫بران غبغبش نار بر نار بر‬
‫بدو گفت بر تاز و برکش ميان‬
‫بر شير بگشای و چنگ کيان‬
‫بگير اين سيه گيسو از يک سوم‬
‫ز بهر تو بايد همی گيسوم‬
‫نگه کرد زال اندران ماه روی‬
‫شگفتی بماند اندران روی و موی‬
‫چنين داد پاسخ که اين نيست داد‬
‫چنين روز خورشيد روشن مباد‬
‫که من دست را خيره بر جان زنم‬
‫برين خسته دل تيز پيکان زنم‬
‫کمند از رهی بستد و داد خم‬
‫بيفگند خوار و نزد ايچ دم‬
‫به حلقه درآمد سر کنگره‬
‫برآمد ز بن تا به سر يکسره‬
‫چو بر بام آن باره بنشست باز‬
‫برآمد پری روی و بردش نماز‬
‫گرفت آن زمان دست دستان به دست‬
‫برفتند هر دو به کردار مست‬
‫فرود آمد از بام کاخ بلند‬
‫به دست اندرون دست شاخ بلند‬
‫سوی خانه ی زرنگار آمدند‬
‫بران مجلس شاهوار آمدند‬
‫بهشتی بد آراسته پر ز نور‬
‫پرستنده بر پای و بر پيش حور‬
‫شگفت اندرو مانده بد زال زر‬
‫برآن روی و آن موی و بالا و فر‬
‫ابا ياره و طوق و با گوشوار‬
‫ز دينار و گوهر چو باغ بهار‬
‫دو رخساره چون لاله اندر سمن‬
‫سر جعد زلفش شکن بر شکن‬
‫همان زال با فر شاهنشهی‬
‫نشسته بر ماه بر فرهی‬
‫حمايل يکی دشنه اندر برش‬
‫ز ياقوت سرخ افسری بر سرش‬
‫همی بود بوس و کنار و نبيد‬
‫مگر شير کو گور را نشکريد‬
‫سپهبد چنين گفت با ماهروی‬
‫که ای سرو سيمين بر و رنگ بوی‬
‫منوچهر اگر بشنود داستان‬
‫نباشد برين کار همداستان‬
‫همان سام نيرم برآرد خروش‬
‫ازين کار بر من شود او بجوش‬
‫وليکن نه پرمايه جانست و تن‬
‫همان خوار گيرم بپوشم کفن‬
‫پذيرفتم از دادگر داورم‬
‫که هرگز ز پيمان تو نگذرم‬
‫شوم پيش يزدان ستايش کنم‬
‫چو ايزد پرستان نيايش کنم‬
‫مگر کو دل سام و شاه زمين‬
‫بشويد ز خشم و ز پيکار و کين‬
‫جهان آفرين بشنود گفت من‬
‫مگر کاشکارا شوی جفت من‬
‫بدو گفت رودابه من همچنين‬
‫پذيرفتم از داور کيش و دين‬
‫که بر من نباشد کسی پادشا‬
‫جهان آفرين بر زبانم گوا‬
‫جز از پهلوان جهان زال زر‬
‫که با تخت و تاجست وبا زيب و فر‬
‫همی مهرشان هر زمان بيش بود‬
‫خرد دور بود آرزو پيش بود‬
‫چنين تا سپيده برآمد ز جای‬
‫تبيره برآمد ز پرده سرای‬
‫پس آن ماه را شيد پدرود کرد‬
‫بر خويش تار و برش پود کرد‬
‫ز بالا کمند اندر افگند زال‬
‫فرود آمد از کاخ فرخ همال‬
‫چو خورشيد تابان برآمد ز کوه‬
‫برفتند گردان همه همگروه‬
‫بديدند مر پهلوان را پگاه‬
‫وزان جايگه برگرفتند راه‬
‫سپهبد فرستاد خواننده را‬
‫که خواند بزرگان داننده را‬
‫چو دستور فرزانه با موبدان‬
‫سرافراز گردان و فرخ ردان‬
‫به شادی بر پهلوان آمدند‬
‫خردمند و روشن روان آمدند‬
‫زبان تيز بگشاد دستان سام‬
‫لبی پر ز خنده دلی شادکام‬
‫نخست آفرين جهاندار کرد‬
‫دل موبد از خواب بيدار کرد‬
‫چنين گفت کز داور راد و پاک‬
‫دل ما پر اميد و ترس است و باک‬
‫به بخشايش اميد و ترس از گناه‬
‫به فرمانها ژرف کردن نگاه‬
‫ستودن مراو را چنان چون توان‬
‫شب و روز بودن به پيشش نوان‬
‫خداوند گردنده خورشيد و ماه‬
‫روان را به نيکی نماينده راه‬
‫بدويست گيهان خرم به پای‬
‫همو داد و داور به هر دو سرای‬
‫بهار آرد و تيرماه و خزان‬
‫برآرد پر از ميوه دار رزان‬
‫جوان داردش گاه با رنگ و بوی‬
‫گهش پير بينی دژم کرده روی‬
‫ز فرمان و رايش کسی نگذرد‬
‫پی مور بی او زمين نسپرد‬
‫بدانگه که لوح آفريد و قلم‬
‫بزد بر همه بودنيها رقم‬
‫جهان را فزايش ز جفت آفريد‬
‫که از يک فزونی نيايد پديد‬
‫ز چرخ بلند اندر آمد سخن‬
‫سراسر همين است گيتی ز بن‬
‫زمانه به مردم شد آراسته‬
‫وزو ارج گيرد همی خواسته‬
‫اگر نيستی جفت اندر جهان‬
‫بماندی توانای اندر نهان‬
‫و ديگر که مايه ز دين خدای‬
‫نديدم که ماندی جوان را بجای‬
‫بويژه که باشد ز تخم بزرگ‬
‫چو بی جفت باشد بماند سترگ‬
‫چه نيکوتر از پهلوان جوان‬
‫که گردد به فرزند روشن روان‬
‫چو هنگام رفتن فراز آيدش‬
‫به فرزند نو روز بازآيدش‬
‫به گيتی بماند ز فرزند نام‬
‫که اين پور زالست و آن پور سام‬
‫بدو گردد آراسته تاج و تخت‬
‫ازان رفته نام و بدين مانده بخت‬
‫کنون اين همه داستان منست‬
‫گل و نرگس بوستان منست‬
‫که از من رميدست صبر و خرد‬
‫بگوييد کاين را چه اندر خورد‬
‫نگفتم من اين تا نگشتم غمی‬
‫به مغز و خرد در نيامد کمی‬
‫همه کاخ مهراب مهر منست‬
‫زمينش چو گردان سپهر منست‬
‫دلم گشت با دخت سيندخت رام‬
‫چه گوينده باشد بدين رام سام‬
‫شود رام گويی منوچهر شاه‬
‫جوانی گمانی برد يا گناه‬
‫چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی‬
‫سوی دين و آيين نهادست روی‬
‫بدين در خردمند را جنگ نيست‬
‫که هم راه دينست و هم ننگ نيست‬
‫چه گويد کنون موبد پيش بين‬
‫چه دانيد فرزانگان اندرين‬
‫ببستند لب موبدان و ردان‬
‫سخن بسته شد بر لب بخردان‬
‫که ضحاک مهراب را بد نيا‬
‫دل شاه ازيشان پر از کيميا‬
‫گشاده سخن کس نيارست گفت‬
‫که نشنيد کس نوش با نيش جفت‬
‫چو نشنيد از ايشان سپهبد سخن‬
‫بجوشيد و رای نو افگند بن‬
‫که دانم که چون اين پژوهش کنيد‬
‫بدين رای بر من نکوهش کنيد‬
‫وليکن هر آنکو بود پر منش‬
‫ببايد شنيدن بسی سرزنش‬
‫مرا اندرين گر نمايش کنيد‬
‫وزين بند راه گشايش کنيد‬
‫به جای شما آن کنم در جهان‬
‫که با کهتران کس نکرد از مهان‬
‫ز خوبی و از نيکی و راستی‬
‫ز بد ناورم بر شما کاستی‬
‫همه موبدان پاسخ آراستند‬
‫همه کام و آرام او خواستند‬
‫که ما مر ترا يک به يک بنده ايم‬
‫نه از بس شگفتی سرافگنده ايم‬
‫ابا آنکه مهراب ازين پايه نيست‬
‫بزرگست و گرد و سبک مايه نيست‬
‫بدانست کز گوهر اژدهاست‬
‫و گر چند بر تازيان پادشاست‬
‫اگر شاه رابد نگردد گمان‬
‫نباشد ازو ننگ بر دودمان‬
‫يکی نامه بايد سوی پهلوان‬
‫چنان چون تو دانی به روشن روان‬
‫ترا خود خرد زان ما بيشتر‬
‫روان و گمانت به انديشتر‬
‫مگر کو يکی نامه نزديک شاه‬
‫فرستد کند رای او را نگاه‬
‫منوچهر هم رای سام سوار‬
‫نپردازد از ره بدين مايه کار‬
‫سپهبد نويسنده را پيش خواند‬
‫دل آگنده بودش همه برفشاند‬
‫يکی نامه فرمود نزديک سام‬
‫سراسر نويد و درود و خرام‬
‫ز خط نخست آفرين گستريد‬
‫بدان دادگر کو جهان آفريد‬
‫ازويست شادی ازويست زور‬
‫خداوند کيوان و ناهيد و هور‬
‫خداوند هست و خداوند نيست‬
‫همه بندگانيم و ايزد يکيست‬
‫ازو باد بر سام نيرم درود‬
‫خداوند کوپال و شمشير و خود‬
‫چماننده ی ديزه هنگام گرد‬
‫چراننده ی کرگس اندر نبرد‬
‫فزاينده ی باد آوردگاه‬
‫فشاننده ی خون ز ابر سياه‬
‫گراينده ی تاج و زرين کمر‬
‫نشاننده ی زال بر تخت زر‬
‫به مردی هنر در هنر ساخته‬
‫خرد از هنرها برافراخته‬
‫من او را بسان يکی بنده ام‬
‫به مهرش روان و دل آگنده ام‬
‫ز مادر بزادم بران سان که ديد‬
‫ز گردون به من بر ستمها رسيد‬
‫پدر بود در ناز و خز و پرند‬
‫مرا برده سيمرغ بر کوه هند‬
‫نيازم بد آنکو شکار آورد‬
‫ابا بچه ام در شمار آورد‬
‫همی پوست از باد بر من بسوخت‬
‫زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت‬
‫همی خواندندی مرا پور سام‬
‫به اورنگ بر سام و من در کنام‬
‫چو يزدان چنين راند اندر بوش‬
‫بران بود چرخ روان را روش‬
‫کس از داد يزدان نيابد گريغ‬
‫وگر چه بپرد برآيد به ميغ‬
‫سنان گر بدندان بخايد دلير‬
‫بدرد ز آواز او چرم شير‬
‫گرفتار فرمان يزدان بود‬
‫وگر چند دندانش سندان بود‬
‫يکی کار پيش آمدم دل شکن‬
‫که نتوان ستودنش بر انجمن‬
‫پدر گر دليرست و نراژدهاست‬
‫اگر بشنود راز بنده رواست‬
‫من از دخت مهراب گريان شدم‬
‫چو بر آتش تيز بريان شدم‬
‫ستاره شب تيره يار منست‬
‫من آنم که دريا کنار منست‬
‫به رنجی رسيدستم از خويشتن‬
‫که بر من بگريد همه انجمن‬
‫اگر چه دلم ديد چندين ستم‬
‫نيارم زدن جز به فرمانت دم‬
‫چه فرمايد اکنون جهان پهلوان‬
‫گشايم ازين رنج و سختی روان‬
‫ز پيمان نگردد سپهبد پدر‬
‫بدين کار دستور باشد مگر‬
‫که من دخت مهراب را جفت خويش‬
‫کنم راستی را به آيين و کيش‬
‫به پيمان چنين رفت پيش گروه‬
‫چو باز آوريدم ز البرز کوه‬
‫که هيچ آرزو بر دلت نگسلم‬
‫کنون اندرين است بسته دلم‬
‫سواری به کردار آذر گشسپ‬
‫ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ‬
‫بفرمود و گفت ار بماند يکی‬
‫نبايد ترا دم زدن اندکی‬
‫به ديگر تو پای اندر آور برو‬
‫برين سان همی تاز تا پيش گو‬
‫فرستاده در پيش او باد گشت‬
‫به زير اندرش چرمه پولاد گشت‬
‫چو نزديکی گرگساران رسيد‬
‫يکايک ز دورش سپهبد بديد‬
‫همی گشت گرد يکی کوهسار‬
‫چماننده يوز و رمنده شکار‬
‫چنين گفت با غمگساران خويش‬
‫بدان کار ديده سواران خويش‬
‫که آمد سواری دمان کابلی‬
‫چمان چرمه ی زير او زابلی‬
‫فرستاده ی زال باشد درست‬
‫ازو آگهی جست بايد نخست‬
‫ز دستان و ايران و از شهريار‬
‫همی کرد بايد سخن خواستار‬
‫هم اندر زمان پيش او شد سوار‬
‫به دست اندرون نامه ی نامدار‬
‫فرود آمد و خاک را بوس داد‬
‫بسی از جهان آفرين کرد ياد‬
‫بپرسيد و بستد ازو نامه سام‬
‫فرستاده گفت آنچه بود از پيام‬
‫سپهدار بگشاد از نامه بند‬
‫فرود آمد از تيغ کوه بلند‬
‫سخنهای دستان سراسر بخواند‬
‫بپژمرد و بر جای خيره بماند‬
‫پسندش نيامد چنان آرزوی‬
‫دگرگونه بايستش او را به خوی‬
‫چنين داد پاسخ که آمد پديد‬
‫سخن هر چه از گوهر بد سزيد‬
‫چو مرغ ژيان باشد آموزگار‬
‫چنين کام دل جويد از روزگار‬
‫ز نخچير کامد سوی خانه باز‬
‫به دلش اندر انديشه آمد دراز‬
‫همی گفت اگر گويم اين نيست رای‬
‫مکن داوری سوی دانش گرای‬
‫سوی شهرياران سر انجمن‬
‫شوم خام گفتار و پيمان شکن‬
‫و گر گويم آری و کامت رواست‬
‫بپرداز دل را بدانچت هواست‬
‫ازين مرغ پرورده وان ديوزاد‬
‫چه گويی چگونه برآيد نژاد‬
‫سرش گشت از انديشه ی دل گران‬
‫بخفت و نياسوده گشت اندران‬
‫سخن هر چه بر بنده دشوارتر‬
‫دلش خسته تر زان و تن زارتر‬
‫گشاده تر آن باشد اندر نهان‬
‫چو فرمان دهد کردگار جهان‬
حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*