Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اسارت کاوس و حمله رستم برای نجات او از زندان هاماوران

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اسارت کاوس و حمله رستم برای نجات او از زندان هاماوران

شاهنامه فردوسی

 

پس از پیروزی بر دیوان مازندران، کیکاوس با لشکری فراوان بسوی توران و چین و مکران حرکت کرد و پس جنگ و پیروزی در مھمانی رستم در زابلستان بود که به او خبر رسید تازیان در مصر و شام و ھاماوران سر به شورش و گردنکشی برداشته اند. پس کاوس کشتی و زورق فراوان مھیا کرد و سپاه را از راه دریا به بربرستان برد که سپاھیان ھر سه کشور در آنجا گرد آمده بودند.جنگ سھمگینی در گرفت که به پیروزی ایرانیان انجامید و شاه ھاماوران به عذرخواھی و پرداخت خراج پیش آمد.به کاوس خبر دادند که شاه ھاماوران دختر زیبائی دارد به نام سودابه.کاوس سودابه را خواستگاری کرد.شاه ھاماوران قلباً به این وصلت راضی نبود ولی با نیرنگ، کاوس را به مھمانی فراخواند.کاوس بدون توجه به ھشدار سودابه با چند نفر از بزرگان به آن مھمانی رفت.شاه ھاماوران بعد از چند روز خوشگذرانی کاوس و ھمراھانش را دستگیر و درون دژی زندانی کرد.
سودابه راھم که از عمل پدر ناراحت شده بود در ھمانجا زندانی کرد.سپاه ایران از راه دریا بازگشتند و چون این خبر به افراسیاب رسید با لشکری انبوه به ایران تاخت.افراسیاب سه ماه در جنگ بود و سرانجام ھمه را شکست داد.چون این خبرھا به رستم رسید اول پیغامی برای کاوس فرستاد که دل غمگین مدار و شاد باش که برای نجات تو می آیم.آنگاه نامه تندی به شاه ھاماوران نوشت و او ھم جواب تندی به رستم داد.رستم با سپاھی از راه دریا به ھاماوران رفت.سپاه ھاماوران که یال و کوپال رستم را دیدند ھراسان گریختند. شاه ھاماوران از شاه مصر و بربرستان کمک خواست.آنھا ھم لشکر بزرگی به میدان فرستادند و روز جنک گرازه سمت راست لشکر ایران و زواره در سمت چپ و رستم در قلب سپاه جنگ را آغاز کردند و چون کشتار شروع شد و شاه بربرستان و شام گرفتار شدند، شاه ھاماوران شرایط رستم را پذیرفت و تسلیم شد.

چو از دژ رھا کرد کاوس را

ھمان گیو و گودرز و ھم طوس را

کاوس ھمراه سودابه به سوی ایران زمین حرکت کردند.کاوس نامه ای به قیصر نوشت.قیصر که از شکست سپاه مصر و بربرھا و ھاماوران خبر داشت، پاسخ مودبانه ای فرستاد.سپس کاوس نامه ای به افراسیاب نوشت. افراسیاب جواب تندی به کاوس داد.در جنگ بین ایرانیان و ترکان، افراسیاب شکست خورده و به توران گریخت.کاوس شاد و خرم به پارس بازگشت و به رستم که روزگار خوشش را مدیون او بود، لقب جھان پھلوان داد.

جھان پھلوانی برستم بداد

ھمه روزگار بھی زو شمرد

آنگاه فرمان داد تا در جائی در البرز کوه که دیوان ھم به آن دسترسی نداشتند، کاخی بنا نھند از سنگ خارا و میخ ھای پولادین و ستونھای سنگی

با یوانش یاقوت برده بکار

زپیروزه کرده برو برنگار

چون جھان آرامش گرفت دیوان تصمیم گرفتند گمراھش کنند.روزی که شاه به قصد شکار بیرون رفته بود، دیوی بصورت غلامی آراسته و نیکو سخن به او نزدیک شد و دسته گلی تقدیم کاوس نمود و گفت: اکنون که سراسر کیتی در دست توست، آسمان ھا نیز باید رام تو گردند. از آن پس تنھا آرزوی کاوس پرواز بود و بس. از دانشمندان فاصله زمین تا ماه را میپرسید تا سرانجام چاره ای اندیشید.
چھار عقاب را بر چھار پایه تختی بستند وبالای سر عقابھا، بر سر نیزه، ران بره ای آویختند و خود بر تخت نشست.چون عقابھا گرسنه شدند بطرف گوشت بال زدند و تخت به سوی آسمان بالا رفت.عقاب ھا بعد از مدتی بال زدن خسته شده و به گوشت نرسیدند

نگونسار گشتند ز ابر سیاه

کشان برزمین از ھوا تخت شاه

در بیشه ای نزدیک آمل تنھا، خوار و پشیمان از کرده خود، بدرگاه یزدان نیایش کرد.چون خبر به رستم و گیو و طوس رسید با لشکر و پیل و کوس به جستجوی شاه پرداختند.گودرز پیر به رستم گفت:من از آغاز عمرم تاکنون شاھان و بزرگان بسیاری دیده ام ولی کسی را در میان آنھا به خودکامگی کاوس نیافته ام.

خرد نیست اورا نه دانش نه رای

نه ھوشش بجا یست و نه دل بجای

در این میان پھلوانان اورا یافتند و نکوھش فراوان کردند.کاوس اندوھگین که در پاسخ فرومانده بود چھل روز در را بروی خود بست و به درگاه ایزد تقاضای بخشش نمود.
روزی رستم در مکانی به نام نوند، ضیافتی آراست و بزرگان ایران از طوس و گودرز و کشواد و بھرام و گیو و گرگین و گستھم و خرداد و برزین و گرازه با لشکریان را به آن بزمگاه فراخواند. روزی گیو در حال مستی به رستم گفت اگر شکار خوب میخواھی بیا تا به شکارگاه افراسیاب برویم.رستم و سایر نامداران سخنان اورا پسندیدند و بعد از یک ھفته شکار و خوشگذرانی افراسیاب با لشکری به آنان حمله کرد.در لشکر افراسیاب پیران ویسه و پیلسم و الکوس بودندکه بعد از چند روزی نبرد تن به تن و گروھی سر انجام افراسیاب از مھلکه گریخت و بیش از نیمی از لشکریانش کشته و اسیر و مجروح شدند.پھلوانان ایران نامه ای به کاوس نوشتند و از شکار و پیکار و از اینکه کسی از آنان کشته نشده اورا آگاه کردند و خود ھفته ای دیگر به شادمانی در آن دشت ماندند و بعد روانه ایران شدند.

ادامه داستان : داستان رستم و سهراب …..

 فردوسی-و-شاهنامه

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*