Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اولین جنگ رستم و سپس گذر از هفت خوان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اولین جنگ رستم و سپس گذر از هفت خوان

9280_946

 

چون خبر کشته شدن نوذر به طوس و گستھم رسید، پھلوانان و دانایان به دیدن زال در زابلستان رفتند.زال سپاھی فراھم آورد و چون به نزدیک ساری رسیدند ، کشواد با گروھی روانه شد و چون خبر به اغریرث رسید کلید قفل ھای بندیان را به کشواد داد و او ھرکدام را اسبی داده و روانه زابلستان کرد. اغریرث بعد از آزادی زندانیان به ری رفت ولی افراسیاب از عمل او ناخشنود و با شمشیر اورا بدو نیم کرد.و بدین ترتیب کار اغریرث دانا و مھربان پایان یافت.زال و سایر پھلوانان دورھم جمع شدند تا از تخم فریدون شاھی بیابند.
ندیدند جز پور طھماسب زو

که زور کیان داشت و فرھنگ گو
طھماسب زوھنگامیکه به شاھی رسید کھنسال بود اما ھوشیار و نکوکار.او پنج سال با عدالت سلطنت کرد و ھرچند در دوران او خشکسالی بود ولی مردم به رفاه رسیدند که، نبودند آگه کس از درد و رنج.در ھمان روزگار لشکر ایران و توران پنج ماه باھم جنگیدند که ناچار صلح کردند و دوباره بزرگان نشستند و سرزمینھای خود را بار دیگر تقسیم کردند.چون عمر زو به ھشتاد و شش سال رسید فرزند خود گرشاسب را بجای خود نشانیده از حکومت کناره گرفت و بعد از مدتی درگذشت.

پسر بود زو را یکی خویش کام،

پدر کرده بودیش گرشاسب نام.
بیامد نشست از بر تخت و گاه

بسر بر نھاد آن کیانی کلاه
گرشاسب آخرین پادشاه پیشدادیان مدت نه سال سلطنت کرد و آخر پادشاھیش بار دیگر افراسیاب به ایران حمله کرد و چون ایرانیان از آزار ترکان به ستوه آمده بودند زال رستم را به جست و جوی کیقباد به البرز فرستاد.
در ابتدا، پشنگ که از مرگ فرزندش، اغریرث سخت از افراسیاب عصبانی بود بعد از مرگ زو به افرسیاب نوشت:صبر نکن تا جانشینی بر ایران حکومت کند سپاھت را از جیحون بگذران تا بتوانی تمام ایران را تصرف کنی.
وقتی افراسیاب به ایران لشکر کشید، پھلوانان ایران به زابلستان نزد زال رفته اول با او درشتی کرده و گفتند بعد از سام تو جھان پھلوان شدی و از آنموقع مردم یک روز راحت نبوده اند.زال گفت من ھمیشه برای ایران جنگیده ام، اکنون خسته و پیر شده ام و توان جنگ طولانی ندارم.اما یزدان را سپاس که فرزند من رستم یگانه است، فقط اسبی جنگی میخواھد تا بتواند نبرد کند، چه اسبان قادر به کشیدن تن و اسلحه او نیستند.رستم که خود حاضر بود از پدر اجازه خواست که او را به جنگ بفرستد.زال گفت: ای پسر دھان تو بوی شیر می دھد، توھم اسبی شایسته پیدا کن و تا آن موقع بزرگتر و دلیر تر به میدان خواھی رفت.بعد از اصرار رستم، زال گرز سام سوار را که یادگار پدرش بود به فرزندش رستم داد و رستم گفت: اسبی میخواھم تا این گرز را بکشد.تمام گله ھای اسب را به کنار زابلستان آوردند و رستم در بلندی نشسته، اسب ھا را که به داغ گاه میرفتند نظاره میکرد.
ھراسبی را که رستم دست بر پشتش می نھاد، اسب از پشت خم و شکم برروی زمین می نھاد.تا اینکه مادیانی بسرعت از برابر رستم رد شد و در پی او کره ای سیه چشم به رنگ بور با سمی چون پولاد.رستم خواست کره را بگیرد که چوپان پیر اسب ھا راه را بر رستم گرفت و گفت:بین خودمان آنرا رخش می گوئیم.سه سال است به دنیا آمده، ھمه اورا میخواھند ولی مادرش مثل شیر از او دفاع میکند. ما نمیدانیم در زندگی این اسب چه رازی وجود دارد و بتو میگوئیم از این اسب بگذری زیرا این مادیان چون کمند ببیند، جنگ آغاز کند.بدردّ دل شیر و چرم پلنگ.
رستم چون این بشنید کمندی به رخش انداخت و مادیان به رستم حمله کرد.ولی رستم نعره ای زد که مادیان حیران شده ایستاد.رستم مشتی بر سر و گردن مادیان کوفت که برزمین نشست و بعد سراسیمه بسوی گله دوید.رستم کمند را کوتاه کرد و به رخش نزدیک شد، دست بر پشت او نھاد فشار داد اسب آرام ایستاد.دیری نگذشت که رستم اسب را رام کرد و از چوپان پرسید چه کسی بھای این اسب را می داند تا من بپردازم. چوپان پیر پاسخ داد که اگر رستمی، این اسب از آن توست.برو بر پشت آن بنشین و ایران زمین را آزاد کن.بھای این اسب به بھای استقلال بر و بوم ایران است که خداوند رخش آنرا ممکن خواھد کرد.زال چون از گرفتن رخش باخبر شد سپاه خود را از زابل بیرون فرستاد و رستم سپھبد آن شد.افراسیاب ھم بخیال آنکه ایران پھلوان و رئیسی ندارد لشکر توران را آماده کرد.
از این سو زال به رستم گفت:لشکری فراھم کن و به البرز کوه برو، دوھفته وقت داری، کیقباد را که از خاندان کیانی است یافته و به ھمراه بیاوری.رستم در راه البرز جنگ ھا کرد و سپاه تورانیان را پراکنده نمود.در نزدیکی البرز جایگاھی را دید باشکوه و زیبا و تختی که جوانی بر آن نشسته.جوان رستم را دعوت کرد و بعد از آنکه رستم به او گفت در پی قباد به البرز آمده، جوان به رستم گفت که آمدن او را در خواب دیده و گفت:از اولاد فریدون فقط من مانده ام و قباد نام دارم.در راه برگشت سپاه تورانیان و قلون به سپاه رستم حمله کردند. رستم قلون را کشت و سپاه او را تارومار کرده و شبانه کیقباد را نزد دستان آورد.
بشاھی نشست از برش کیقباد

ھمان تاج گوھر بسر بر نھاد

کیقباد فرمان داد تا تمام مردمان برای جنگ با افراسیاب آماده شوند.رستم برای اولین بار لباس جنگ پوشید.سپاه را آرایش دادند.مھراب کابلی در دست راست و گستھم جنگی بدست چپ، قارن رزم زن فرزند کاوه سپھسالار ایران ھمراه با کشواد پھلوان و رستم در پیشاپیش ایشان حرکت کرده و پشت او پھلوانان پیر ایرانی و در پی ایشان زال با کیقباد.کیقباد فرمان داد تا درفش کاویان را بگشایند.

به پیش اندرون کاویانی درفش

جھان زو شده سرخ و زرد و بنفش

سپاه افرسیاب در دست راست ویسه، شماساس و گرسیوز در دست چپ و دولشکر بھم نزدیک شدند.قارن به سپاه توران تاخت و چون چشمش به شماساس افتاد، بزد برسرش تیغ زھرآبدار و اورا نقش برزمین کرد.رستم از زال نشان افراسیاب را گرفت به قلب سپاه توران تاخت. افراسیاب را دید و کمرش را گرفت، خدا را یاد و جدا کردش از پشت زین خدنگ.افراسیاب را بر سر دست گرفت تا نزد قباد ببرد ولی، نیامد دوال کمر پایدار.بند شلوارش گسست و از دست رستم بر خاک افتاد.رستم دست دراز کرد، ربود از سرش تاج، آن سرفراز.
درحالیکه تاج افراسیاب را در آسمان تکان میداد، تاج و کمربند اورا برای قباد فرستاد و رستم به تنھائی سپاه تورانیان را تارومار کرد.
افراسیاب چون از چنگ رستم رھا شد، سپاه توران را رھا کرد و خود را به ایوان پشنگ رسانید.او به پدرش گفت:گناه این جنگ از تو بود، ما بیھوده پیمان شکستیم، جنگیدیم اما چه بدست آوردیم؟ ھیچ!فرزندان ایرج ھنوز حکومت می کنند.اکنون قباد دری تازه از کینه بر تورانیان گشوده و بدتر آنکه زال فرزندی دارد بنام رستم که ھیچکس در میدان حریف او نیست.
پشنگ برادر خود ویسه را که مردی باھوش و دانا بود با نامه ای در تقاضای صلح با ھدایای فراوان روانه ایران زمین کرد.
کیقباد در جواب نامه ای مھرانگیز به پشنگ نوشت و مرز را جیحون تعیین و صلح میان ایران و توران برقرار شد.قباد فرمان داد شھر استخر را آماده کنند و چون آماده شد در آن شھر اقامت کرد.ده سال بر گرد جھان گشت، شھر ھا و دھات فراوان بنا کرد و صد سال در جھان شادمان زندگی کرد.خدایش چھار پسر داد اولی کاوس، دومی کی آرش، سومی کی پشین، چھارمی کی آرمین.
چو دانست کآمد به نزدیک مرگ، کاوس را پیش خواند، فراوان نصیحت نمود و مانند تمام مردم جان بجان آفرین تسلیم کرد.

بسر شد کنون قصه کیقباد

زکاووس باید سخن کرد یاد

چوکاوس بگرفت گاه پدر

مرا او را جھان بنده شد سربسر

چون کاوس به پادشاھی رسید مملکت آباد و خزانه پر گنج و سپاه فرمانبردار بود.
کم کم خدا را از یاد ببرد.کاوس روزی با جمعی از پھلوانان و سرداران در بزم بود و از بی ھمتائی خود سخن میگفت.یکی از دیوان مازندران خود را بصورت رامشگری درآورده سرودی در وصف مازندران خواند.

ھوا خوشگوار و زمین پر نگار

نه گرم و نه سرد و ھمیشه بھار

نوازنده بلبل بباغ اندرون

گرازنده آھو براغ اندرون

آنچنان کاوس افسون شد که اندیشه لشکر کشی و تصرف منزلگاه دیوان به سرش افتاد. روز بعد پھلوانان نزد زال رفتند تا او کاوس را از این کار برحذر دارد. کاوس نصیحت زال را نپذیرفت و به مازندران لشکر کشید.بعد از کشتار و خرابی، شاه مازندران از دیو سفید کمک خواست.چون شب فرا رسید آسمان چون دریائی از قیر تیره شد و باران سنگ بر سر سپاه ایران باریدن گرفت.ھرکه توانست راه گریز در پیش گرفت و چون روز فرا رسید چشم نیمی از سپاه نابینا گشته، کاوس و گروھی باسارت درآمده و گنجشان به تاراج رفت.
بعد از مدتی کاوس با افسوس که پند زال را نپذیرفته از او کمک خواست.زال داستان را از دیگران پنھان داشت و به رستم گفت که عمر من از دویست سال گذشته و این زیبنده پھلوان جوانی ھمچون تو است.رستم گفت زابلستان و مازندران بسیار از ھم دورند، من از کدامین راه رھسپار شوم؟ زال گفت دو راه وجود دارد، یکی درازتر که کاوس رفت و دیگری کوتاه تر ( ھفت خوان)که پر از شیر و دیو وتیرگی است.تو راه کوتاھتر را انتخاب کن.چون این اولین جنگ بزرگ رستم بود، رودابه مادر رستم بسیار گریست و با زال او را بدرود گفته و
بدرقه کردند.

در خوان اول، رستم بعد از چندین شبانه روز به دشت پر از گوری رسید.گوری شکار کرده آنرا کباب کرد و خورد. لگام رخش را رھا کرد وخود به نیستانی که در آن نزدیکی بود رفت و بستری از نی گسترده وبخواب رفت.این نیستان بیشه شیر بود.نیمه شب شیر بخیال از پای در آوردن اسب به رخش حمله کرد.رخش دو دست خود را بلند کرد و محکم بر سر شیر زد و آنگاه با دندانھای تیز خود پشت او را گرفته آنقدر برزمین زد تا شیر را از ھم درید.رستم که از خواب بیدار شد به رخش گفت: ای اسب ھوشیار چرا با شیر پیکار کردی. اگر کشته میشدی من چگونه میتوانستم این کمند و کمان وگرز گران را تا مازندران ببرم.رستم این
را گفت و در دم بخواب رفته و تا بامداد خوابید.
در خوان دوم، رستم در بیابانی سوزان و بی آب علف ھمراه رخش زبانش از شدت تشنگی خشک شده و تن رخش از تاب رفته بود. رستم پیاده و با تکیه به نیزه با یزدان راز و نیاز کرد و در اینحال میشی را دید که از کنار او گذشت.رستم به دنبال میش رفت و به آبشخوری رسید و دانست که آن میش، بخشایش کردگار بوده است.گوری شکار کرد.آنرا کباب کرد و خورد و دوباره از آب چشمه نوشید و ھمانجا خوابید.قبل از خوابیدن به رخش گفت: ای اسب مھربان مبادا تا من در خوابم با دیوی، یا شیری بجنگی. اگر دشمنی دیدی مرا بیدار کن.
در خوان سوم، دشتی که رستم در آن آرمیده بود جایگاه اژدھا بود که دیو و شیر و فیل از ترس او یارای گذر از آنرا نداشتند.چون اژدھا رستم و رخش را دید در شگفت شد که اینھا چه موجوداتی ھستند و چگونه جرات کرده اند که وارد این دشت بشوند.رخش با دیدن اژدھا در کنار رستم سم به زمین کوبید ولی وقتی رستم بیدار شد، اژدھا با افسون ناپدید شد و رستم از این کار بی مورد رخش ناراحت شد.بار دوم که اژدھا ظاھر و ناپدید شد رستم سخت به رخش خشمگین شد و گفت:فردا راه طولانی درپیش داریم اگر یکبار دیگر مرا از خواب بیدار کنی سرت را با شمشیر می برم.بار سوم که اژدھا ظاھر شد، به خواست جھان آفرین، زمین اژدھا را پنھان نکرد و رستم در تاریکی اورا دید.رستم با اژدھا در
افتاد و رخش برجست و دندان در پشت اژدھا فروبرد و پوستش را درید.رستم سر از تن اژدھا جدا کرد و رودی از خون برخاک جاری شد و تن اژدھا چون کوھی فرو افتاد.
در خوان چھارم، روز بعد به چشمه ساری خرم رسیدند و رستم در کنار چشمه سفره ای گسترده دید که بره ای بریان با نان و خوردنیھای دیگر و جامی از می سرخ بر آن نھاده بودند. رستم خوشحال شد و کنار سفره نشست و از آن جام نوشید و ساز را برداشت و در وصف زندگی خود آواز خواند.چون ندای آواز رستم به گوش پیرزن جادوگر رسید خود را بصورت زنی زیبا و جوان آراست و نزد رستم رفت.رستم از دیدارش شاد شد و او را نزد خود نشاند و یزدان را از این دیدار سپاس گفت.زن جادوگر که تاب نیایش و ستایش پروردگار را نداشت با شنیدن نام یزدان پاک به چھره سیاه و اھریمنی خود بازگشت و رستم چون متوجه جادوی زن شد، کمند انداخت و آن عجوزه پُرنیرنگ را گرفت و با خنجر به دو نیم کرد.
در خوان پنجم، رستم ھمچنان براه خود ادامه میداد و در تاریکی شب جائی را نمیدید، عنان را به رخش سپرد تا سپیده دم به سرزمینی سبز و خرم رسید.چون خسته بود ھمانجا رخش را در مرغزار رھا کرد و بر بستری از گیاه به خواب رفت.دشتبان آن دشت که رخش را در سبزه زار خود دید با چوبی بر پای رخش کوفت و به رستم که از خواب پریده بود پرخاش کرد.رستم دوگوش دشتبان را گرفت و از بیخ کند.دشتبان فریاد کنان شکایت به نزد اولاد پھلوان برد.اولاد ھمراه لشکری به جنگ رستم رفت ولی رستم لشکر اولاد را تارومار کرد و او را ببند کشید.رستم به اولاد گفت اگر با من رو راست باشی و جای دیوسفید را بمن نشان دھی و بگوئی کاوس و ایرانیان در کجا دربندند، وقتی من تاج و تخت شاه
مازندران را واژگون کنم ترا پادشاه این سرزمین خواھم کرد.اولاد تمام نشانیھا را به رستم داد.رستم سوار بررخش و اولاد در جلوی او رفتند تا به کوه اسپروز رسیدند.چون پاسی از شب گذشت، روشنائی آتش و شمع از دور دیده میشد. اولاد گفت آنجا ابتدای سرزمین مازندران است و دیوان نگھبان آنجا ھستند.آنجا که درختی به آسمان سرکشیده، خیمه ارژنگ دیو است.رستم چون این سخنان را شنید آسوده تا طلوع خورشید خوابید.
در خوان ششم، رستم اولاد را با کمند بر درختی بست و خود رو به جایگاه ارژنگ دیو نھاد.وقتی به خیمه ارژنگ دیو رسید نعره ای زد و چون ارژنگ دیو از خیمه بیرون آمد، رستم مھلتش نداد وبا یک ضربه سر از تنش جدا کرد و سر خون آلودش را در میان لشکر انداخت و با شمشیر درمیان لشکر افتاد و آنجا را از وجود دیوان پاک کرد.کاوس در زندان صدای شیھه رخش را شناخت.ھمه شاد شدند و بزرگان و سردارانی مانند طوس، گیو، شیدوش و بھرام او را درمیان گرفتند و رستم نزد شاه رفت.کاوس به رستم گفت دیدگان من تار شده و پزشکان چاره آنرا چکاندن سه قطره خون دل و مغز دیو سفید میدانند.
در خوان ھفتم، رستم سوار بر رخش و ھمراه اولاد به سوی جایگاه دیو سفید پیش تاخت. رخش مانند باد به ھفت کوه رسید و از آن گذشت و به نزدیک غار دیو سفید که لشکر دیوان از آن پاسداری میکردند آمد.رستم راز کشتن دیو سفید را از اولاد پرسید و او گفت:صبر کن تا نیمروز شود و دیوان به خواب بروند.در نیمروز رستم به لشکر دیوان حمله کرد و از ھرطرف از آنان سربرید و بقیه فرار کردند تا به در غار دیو سفید رسید.مدتی در تاریکی غار پیش رفت تا در میان تاریکی دیو سفید را دید. او رنگی به سیاھی شب و موئی به سفیدی شیر داشت.
دیو سنگ آسیائی برداشت و بسوی رستم حمله برد.رستم برآشفت وباشمشیر یک ران وپای اورا از بدنش جدا کرد.دیو با پای بریده و بدنی خون آلود به رستم حمله برد و باھم در آمیختند.دو رزمجو با بدنھای خون آلود باھم مدتی میجنگیدند.
سرانجام تھمتن بر خود پیچید و به نیروی جان آفرین، دیو را از جای کنده بربالای سر برد و چنان برزمین کوبید که جان از بدنش بیرون رفت.آنگاه پھلویش را با خنجر شکافت و جگرش را از تن سیاھش بیرون کشید.جگر دیو را به اولاد سپرد و بسوی کاوس شاه روانه شدند.از خون جگر در چشم کاوس و دیگر پھلوانان ریختند و دیدگان ھمه روشن شد. آنگاه کاوس و رستم با بزرگان، چون طوس و فریبرز و گودرز و گیو و رھام و گرگین و بھرام ھفت روز به بزم و شادی نشستند.روز ھشتم به فرمان کاوس در شھر افتادند و آنقدر از دیوان کشتند تا آن
سرزمین از پلیدی پاک شد.آنگاه کاوس به شاه مازندران نامه ای نوشت و فرھاد آنرا نزد شاه مازندران برد.شاه مازندران جوابی قھرآلود به کاوس داد.این بار کاوس نامه ای تند نوشت و رستم آنرا برای شاه مازندران برد.شاه مازندران لشکری بطرف رستم فرستاد و رستم چون لشکر را دید، درخت تنومندی را از ریشه کند و بطرف لشکریان بھت زده مازندران پرتاب نمود. یکی از پھلوانان مازندران که نامش کلاھور بود جلو آمد و دست رستم را به سختی فشرد.رستم خندید و دست کلاھور را آنچنان فشرد که ناخن او مانند برگ درخت فرو ریخت.
سپس رستم به دربار شاه مازندران رسید.شاه مازندران به دژخیم دستور داد تا گردن این فرستاده را بزند ولی رستم بیک حرکت اورا ازھم درید و به شاه مازندران گفت: باش تا سزای این بدخوئی را ببینی.
دیری نگذشت که سپاھی گران درمقابل لشکر ایران قرار گرفت.دیو پھلوان مبارز طلبید که رستم با او روبرو شد.ھمچون مرغی که برسیخ کشند، رستم با نیزه، او را از زین کند و برزمین کوبید و سپاه مازندران بھت زده برجای ماندند.پس شاه مازندران دستور حمله داد.ھفت روزجنگ بھمین گونه ادامه یافت.روز ھشتم رستم بسوی شاه مازندران تاخت و نیزه را بر کمربند اوزد و در برابر چشمان حیرت زده رستم، شاه با جادو تبدیل به تخته سنگی گردید.رستم تخته سنگ را بردوش گرفت و در دامنه کوه برزمین افکند و به سنگ گفت اگر بیرون نیائی ترا با تیر و تیغ سراسر خواھم برید.ناگھان شاه دیوان با چھره زشت و بالائی دراز و دندانی چون گراز از میان سنگ بیرون آمد.رستم به خنده افتاد.دست او را گرفت و نزد کاوس برد.کاوس شاه دیوان را به دژخیم سپرد.رستم از کاوس تقاضا کرد به پاس خدمات و راھنمائی اولاد، شھریاری مازندران را به او بدھد.

سپرد آن زمان تخت شاھی بدوی

وزانجا سوی پارس بنھاد روی

آنگاه رستم از کاوس خواست تا اجازه دھد به زابلستان نزد زال بازگردد.کاوس خلعتی شایسته برایش تدارک دید و ھمچنین با فرمانی نوشته بر حریر، شھریای نیمروز را به رستم سپرد.کیکاوس طوس را سپھبد ایران زمین کرد و اصفھان رابه گودرز سپرد.

جھان چون بھشتی شد آراسته

پر از داد و آکنده از خواسته
 و ادامه داستان : ……

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*