Home / Literature / شکست تورانیان و اسارت خاقان چین بدست رستم : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

شکست تورانیان و اسارت خاقان چین بدست رستم : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

rostam (1)

 

خاقان چون این سخنان را شنید وجودش را غمی سنگین گرفت. اما سرداران و شنگل شاه ھند، خاقان را دلداری دادند که در جنگ پیروزی از آن او خواھد بود.

چنین گفت شنگل که ای سر فراز

چه باید کشیدن سخنھا دراز

بیک مرد سگزی که آمد بجنگ

چرا شد چنین بر شما کار تنگ

شما یکسره چشم بر من نھید

چومن برخروشم دمید و دھید

ھمه نامداران و خاقان چین

گرفتند بر شاه ھند آفرین

از این سو در لشکر ایران رستم یلان را به چادر خود دعوت کرد و آنچه میان او و پیران رفته بود برایشان تعریف کرد و ادامه داد نمی خواھم پیران،

که اورا جز از راستی پیشه نیست،

زبد در دلش ھیچ اندیشه نیست،

بدست من کشته شود.
چون سخن رستم به پایان رسید، گودرز پیر، سپھسالار سالخورده ایران از جای بلند شد و گفت: ای پھلوان بی گمان آشتی بھتر از جنگ است ولی مطلبی را باید بازگو کنم.در جنگ اول پیران فرستاده ای نزد ما فرستاد که از جنگ بیزار است و پیام آورد که پیران و یارانش به لشکر شما خواھند پیوست.با این بازی لشکر ما را آرام کرد و پیکی نزد افراسیاب فرستاد که لشکری بفرستد و آنچنان حمله را آغاز کرد که گمان می کردی ھرگز با ما سخنی جز جنگ نگفته است.ای جھان پھلوان بگمان من تمام سخنان پیران رنگ و فریب است.

چو بشنید رستم بگودرز گفت

که گفتار تو با خرد باد جفت

چنین است پیران و این راز نیست

که او نیز باما ھم آواز نیست

سخنان فراوانی رد وبدل شد و رستم گفت حال تا نیمه شب رامش کنیم و نیمه دیگر بکار لشکر باشیم تا فردا من گرز سام را که در مازندران با آن جنگیدم بر دوش گرفته به میدان بروم.چون آفتاب دمید رستم لباس رزم پوشید، سپاه را آرایش داد و اردوی خاقان را نظاره کرد.دید پیران جلوی سپاه آشکار شد و بتندی نزد شنگل پھلوان نامی ھندوستان رفت. شنگل فرمان داد سپاه به سه دسته شود و ھر قسمت با ژنده پیل ھای جنگی صف کشیدند و بیش از دو میل راه را سپاه شنگل فرا گرفت.

پیل سپید خاقان چین را با دیبای چینی آراستند و تختی از طلا بر پشت آن نھادند.شنگل میان دو صف با تیغ ھندی برکف پیش میرفت.پیران پس از تماشای آرایش شنگل با شادی به ھومان گفت:ای برادر امروز جنگ به کام دل ما خواھد بود. توامروز میان سپاه آشکار مشو و پشت خاقان چین بایست چون اگر رستم ترا ببیند کارت تمام است.در آن ھنگامه پیران بطرف رستم رفت و به او گفت پیامت را به سرداران توران و چین دادم اما آنھا پاسخ دادند اگر مال و گنج بخواھد می دھیم اما گناھکاران را نخواھیم داد، چه آنھا ھمه خویشان افراسیاب ھستند.آنھا مرا نکوھش کردند و شاه ھند به نبرد تو خواھد آمد.رستم چون سخنان پیران را شنید برآشفت و به پیران گفت:ای شوربخت تو با این ھمه دروغ که بمن گفتی در روز رستاخیز کجا خواھی بود؟ شاه جھان آشکار و نھان ترا بمن گفته.گودرز ھم
نیرنگ تو را بامن درمیان گذاشته ولی امروز دروغگوئی تو بر من ثابت شد.
پیران چون خشم رستم را دید گفت:

مرا جان و دل زیر فرمان توست

ھمیشه روانم گروگان توست

اجازه بده یک امشب با خود خلوت کرده تصمیم بگیرم. پیران این بگفت و با روانی کینه خواه و زبانی پر دروغ نزد سپاه خود بازگشت.چون صف سپاه منظم شد، شنگل غرش کنان به میدان تاخت و لاف گزاف زد.رستم با یک رکاب اسب را برابر شنگل رسانید و دست به نیزه برد و به پھلوی شنگل کوفت.شنگل از اسب فرو افتاد و رستم شمشیر کشید، ولی سپاھیان شنگل با تیر و نیزه به رستم حمله کردند تا شنگل بتواند فرارکند.شنگل خود را به خاقان رسانید و گفت این یک ژنده پیل است که بر کوه سوار شده و تنھا چاره ما جنگ گروھی است.خاقان به طعنه گفت بامداد چیز دیگری میگفتی.جھان پھلوان به چپ لشکر چین حمله برد و میسره ایشان را در ھم شکست.سپاه توران و چین مانند حلقه انگشتری
رستم را در بر گرفته و دلیران ایران از پشت تھمتن سپاه دشمن را شکافتند، چنانکه از کشته ھا دشت پرشده بود.رستم به ایرانیان گفت:

که امروز پیروزی روز ماست

بلند آسمان لشکر افروز ماست

از انبوه ایشان مدارید باک

ز دریا بابر اندر آرید خاک

یکی از خویشان کاموس بنام ساوه با تیغ ھندی به جھان پھلوان گفت که ای ژنده پیل حالا موج دریای نیل را به چشم خواھی دید.چون رستم سخن ساوه را شنید با گرز آنچنان بر کلاھخود او کوبید که جانش از تن جدا شد و از اسب سرنگون شد.
رستم چون از کار میمنه لشکر دشمن آسوده شد، رخش را بسوی چپ کشانید.در میسره پھلوان کھار کھانی را زیر درفش سیاه دید. او چون کلاھخود رستم را دید فریاد زد: ای سگزی من کینه توران و چین را از تو خواھم خواست، جنگ تو با من است.پس کھار رکاب بر اسب زد و خود را مقابل رستم رسانید.چون یال و کوپال رستم را دید رنگ از رخش پرید و بسوی قلب لشکرش فرار کرد.رستم از پی او چون گردباد می تاخت.نزدیک لشکر چین نیزه بر کمر او زد.زره کھار دریده شد و ھمچون برگ درخت برزمین افتاد.پھلوانان وقتی کارھای رستم را دیدند درفش ھمایونی را گودرز و طوس نزد او بردند و خروشی بلند از سپاه
ایران برخاست.

بفرمود رستم کز ایران سوار

بر من فرستید صد نامدار

ھم اکنون من آن پیل وآن تخت وعاج

ھمان یاره وسنج وآن طوق و تاج

ستانم زچین و بایران دھم

به پیروز شاه دلیران دھم

از ایران بیامد ھمی صد سوار

زره دار با گرزه گاوسار

رستم دستان در جلوی ایشان با رخش می تاخت تا به آنجا که خاقان چین قرار داشت حمله بردند.نزدیک پیل خاقان رستم گفت:این پیل و آن تخت عاج و طوق و تاج و پرده سرای سزاوار کیخسرو شھریار نو جھانست. خاقان چین چون این بشنید شروع کرد به دشنام دادن و به رستم گفت: تو سگزی از ھمه بدتری و باید در لشکر چین یک سپاھی ساده باشی ودر ھمین موقع باران تیر مثل باد پائیزی بطرف رستم فرستاده میشد.گودرز که نگران شده بود به رھام گفت دویست سوار بردار و پشت تھمتن را نگھدار و بگیو گفت با دلیران بطرف دست راست برو ببین پیران و ھومان کجا ھستند.چون رھام به رستم رسید، تھمتن گفت میترسم رخش خسته بشود، در آنصورت پیاده خواھم جنگید.ولی توبسراغ پیل بانان برو و بکوش تا ھمه اشان را گرفته نزد خسرو ببریم.از سوی چینیان فرطوس با رستم روبرو شد.رستم او را از زین گرفته بر زمین کوبیده دستانش را بست و به لشکر سپرد. پھلوان دیگر چینی، کالوی که رستم را دید با شمشیر به کلاھخود رستم کوبید. رستم با نیزه اورا از پشت زین درربود و فرمود تا دست او را ببندند.رستم و دلیران گام به گام به پیل سفید خاقان نزدیک میشدند و سرداران دشمن را به بند می کشیدند و به این ترتیب سپاھیان چین گریختند.خاقان با ناامیدی به یک سپاھی که ایرانی میدانست گفت: نزد رستم برو و بگو که لشکر من درکینه خواھی از شما سھمی نداشته، ھرچه کرده افراسیاب کرده.بھتر است ما صلح کنیم و تعھد میکنم ھر سال باج و خراج بپردازم.رستم گفت این شما بودید که برای تاراج به ایران آمدید.گنج وپیلان و اسبان و تاج شاھی خاقان و تخت عاجش را نزد من فرستید.سرش را امکان دارد ببخشم.فرستاده گفت تمام این دشت پر از سپاھی و مردان جنگی است و خاقان خوب راه و رسم جنگ را میداند.چون سخن به اینجا رسید، رستم رکاب برپھلوی رخش زد و به میدان بازگشت.خاقان که چشمش به
رستم افتاد زوبین بردست به رستم حمله کرد.چون به رستم کارگرنشد، تھمتن با کمند خاقان را از پشت پیل به زیر کشید و فرمان داد تا دست و بازویش را بستند و پیاده بسوی لشکر ایران بردند.

پیاده ھمی راند تا رود شھد

نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مھد

چنینست رسم سرای فریب

گھی بر فراز و گھی بر نشیب

چنین بود تا بود گردان سپھر

گھی جنگ وزھرست وگه نوش ومھر

پیران در کنار لشکر میدان را نگاه میکرد، ناگھان متوجه شد که تمام پھلوانان خاقان چین کشته و گرفتار شده اند.پس رو به سرداران تورانی کرده گفت ھنگام گریز است و بتندی درفش سیاه را بدور افکنده و با سپاه از راه وبی راه به سوی توران فرار کردند.
دلیران ایران با رستم بسوی کوه ھماون باز گشتند و پوشش خون آلود خود را شستند. چون از شستن رھا شدند، رستم به ایرانیان گفت اکنون رو به درگاه خدا آورید و سر برخاک نھید، و او را نیایش کنید که پروردگار بما پیروزی داد، آن چنان که یکی از یلان ایران کشته نشده است.چون پاسی از شب گذشت رستم پھلوانان را در پرده سرای خود جمع کرد و به آنان گفت از پیران خبری نیست و بھر سو به دنبالش فرستاد.بیژن به دشت نبرد رفت و زنده کسی را آنجا نیافت.
چون رستم از فرار پیران آگاه شد، زبان را بدشنام بگشاد و گفت خرد با مغزتان جفت نیست. شما خواب بودید و دشمن از میان دو کوه فرار کرد.بعداً رستم دبیر جھان دیده را پیش خواند، نامه ای به کیخسرو نوشت و تمام داستان جنگ را برای او تعریف کرد.نامه را به فریبرز سپرد و آنچه از خاقان چین بدست آورده بود و ھمچنین خود خاقان چین را برای کیخسرو فرستاد.کیخسرو آنچه را که رستم فرستاده بود نیمی بر مردم مستمند پخش کرد و بقیه را به خزانه سپرد.خاقان چین را دستور داد در نقطه ای مسکن بدھند و نامه ای در پاسخ به تھمتن، از او بخاطر رنجی که کشیده بود سپاسگزاری کرد و نوشت:

کسی را که رستم بود پھلوان

سزد گر بماند ھمیشه جوان

بفرمود تا خلعت آراستند

ستام و کمرھا بپیراستند

برای سایر پھلوانان خلعت فرستاد و به فریبرز گفت بار دیگر نزد جان پھلوان برو وھدایای من و نامه مرا را به او تسلیم کن.
از آنطرف وقتی پیران به افراسیاب رسید داستان چھل روز جنگ و اسیر شدن خاقان را برای افراسیاب تعریف کرد. افراسیاب گفت بیاد دارم که رستم کودکی بود به میدان من آمد.من او را بازیچه گرفتم ولی او مرا از روی زین برکشید و اگر بند قبایم پاره نشده بود گشته شده بودم، اما بخت یاری کرد و از دست او رھا شدم.او در جنگ با دیو سپید فقط با یک گرز بجنگ بزرگان مازندران رفت.
بزرگان توران چون غم فراوان افراسیاب را دیدند از جا بلند شده و گفتند:ای شاه آنچه کشته شده از لشکر سقلات و چین بوده است و از لشکر ما کسی کم نشده.
اکنون باید آماده شویم و راه را بر رستم بگیریم. افراسیاب در گنج خانه را گشود و سپاھی بزرگ برای جنگ با ایرانیان آماده کرد.خبر به رستم رسید که افراسیاب بار دیگر آماده جنگ با ایرانیان می شود.تھمتن سرداران را جمع کرد و با ھم نشسته بودند که فریبرز با نامه کیخسرو به لشکرگاه آمد.نامه را خواند و ھدایا را به مجلس آورد.ھمه خوشحال و بر جھان پھلوان آفرین کردند.

وزان جایگه شاد لشکر براند

بیامد بسغد و دو ھفته بماند

بنخجیر گور و بمی دست برد

ازین گونه یک چند خورد و شمرد

چند روزی شکار کردند و جشن گرفتند و خستگی از تن بیرون کردند.در شکارگاه به او خبردادند که در آن نزدیکی شھری بنام بیداد ھست که خوراک مردمش گوشت آدم است. رستم دستور داد گستھم و بیژن و گیو با سه ھزار مرد به قلعه آن شھر حمله کنند.چون لشکر پای قلعه رسید، شاه قلعه که نامش کافور بود جنگ را آغاز کرد و به پھلوانی سپاه ایران را درھم شکست.رستم به میدان آمد و با گرز بر سر کافور کوبید و او را کشت.بزرگان در قلعه را بستند و از بالای دیوار باران تیر و نفت سوزان بر سر ایرانیان فرو ریختند.رستم فرمان داد تا پی دیوار دژ را بکنند و ستونھای چوبی زیر دیوار دژ قراردادند و با نفت بیالودند و
آتش زدند تا دیوار فرو ریخت.ھمه پیاده به دژ حمله برده و دژ را تسخیر کردند.
سه روز استراحت کرده و روز چھارم برای جنگ با افراسیاب عازم شدند.
افراسیاب نامه ای برای پولادوند شاه که در کوھی سربه فلک کشیده زندگی میکرد فرستاد و به او قول نیمی از گنج و خاک کشورش را داد، در صورتیکه رستم را از بین ببرد.پولادوند با این دلخوشی سپاه خود را به اردوی افراسیاب رسانید و بعد از مشورت با افراسیاب به این نتیجه رسیدند که فقط با حیله میتوانند بر رستم پیروز شود.
و در ادامه داستان : ……

rostam

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*