Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکايک به شاه آمد اين آگهی‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکايک به شاه آمد اين آگهی‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

سام در جستجوی فرزندش زال بسمت جایگاه سیمرغ رفت و سیمرغ زال را به

پدرش رسانید :  

 

‫يکايک به شاه آمد اين آگهی‬
‫که سام آمد از کوه با فرهی‬
‫بدان آگهی شد منوچهر شاد‬
‫بسی از جهان آفرين کرد ياد‬
‫بفرمود تا نوذر نامدار‬
‫شود تازيان پيش سام سوار‬
‫کند آفرين کيانی براوی‬
‫بدان شادمانی که بگشاد روی‬
‫بفرمايدش تا سوی شهريار‬
‫شود تا سخن ها کند خواستار‬
‫ببيند يکی روی دستان سام‬
‫به ديدار ايشان شود شادکام‬
‫وزين جا سوی زابلستان شود‬
‫برآيين خسروپرستان شود‬
‫چو نوذر بر سام نيرم رسيد‬
‫يکی نو جهان پهلوان را بديد‬
‫فرود آمد از باره سام سوار‬
‫گرفتند مر يکديگر را کنار‬
‫ز شاه و ز گردان بپرسيد سام‬
‫ازيشان بدو داد نوذر پيام‬
‫چو بشنيد پيغام شاه بزرگ‬
‫زمين را ببوسيد سام سترگ‬
‫دوان سوی درگاه بنهاد روی‬
‫چنان کش بفرمود ديهيم جوی‬
‫چو آمد به نزديکی شهريار‬
‫سپهبد پذيره شدش از کنار‬
‫درفش منوچهر چون ديد سام‬
‫پياده شد از باره بگذارد گام‬
‫منوچهر فرمود تا برنشست‬
‫مر آن پاکدل گرد خسروپرست‬
‫سوی تخت و ايوان نهادند روی‬
‫چه ديهيم دار و چه ديهيم جوی‬
‫منوچهر برگاه بنشست شاد‬
‫کلاه بزرگی به سر برنهاد‬
‫به يک دست قارن به يک دست سام‬
‫نشستند روشندل و شادکام‬
‫پس آراسته زال را پيش شاه‬
‫برزين عمود و برزين کلاه‬
‫گرازان بياورد سالار بار‬
‫شگفتی بماند اندرو شهريار‬
‫بران بر ز بالای آن خوب چهر‬
‫تو گفتی که آرام جانست و مهر‬
‫چنين گفت مر سام را شهريار‬
‫که از من تو اين را به زنهاردار‬
‫بخيره ميازارش از هيچ روی‬
‫به کس شادمانه مشو جز بدوی‬
‫که فر کيان دارد و چنگ شير‬
‫دل هوشمندان و آهنگ شير‬
‫پس از کار سيمرغ و کوه بلند‬
‫وزان تا چرا خوار شد ارجمند‬
‫يکايک همه سام با او بگفت‬
‫هم از آشکارا هم اندر نهفت‬
‫وز افگندن زال بگشاد راز‬
‫که چون گشت با او سپهر از فراز‬
‫سرانجام گيتی ز سيمرغ و زال‬
‫پر از داستان شد به بسيار سال‬
‫برفتم به فرمان گيهان خدای‬
‫به البرز کوه اندر آن زشت جای‬
‫يکی کوه ديدم سراندر سحاب‬
‫سپهریست گفتی ز خارا بر آب‬
‫برو بر نشيمی چو کاخ بلند‬
‫ز هر سوی برو بسته راه گزند‬
‫بدو اندرون بچه ی مرغ و زال‬
‫تو گفتی که هستند هر دو همال‬
‫همی بوی مهر آمد از باد اوی‬
‫به دل راحت آمد هم از ياد اوی‬
‫ابا داور راست گفتم به راز‬
‫که ای آفريننده ی بی نياز‬
‫رسيده بهر جای برهان تو‬
‫نگردد فلک جز به فرمان تو‬
‫يکی بنده ام با تنی پرگناه‬
‫به پيش خداوند خورشيد و ماه‬
‫اميدم به بخشايش تست بس‬
‫به چيزی دگر نيستم دسترس‬
‫تو اين بنده ی مرغ پرورده را‬
‫به خواری و زاری برآورده را‬
‫همی پر پوشد بجای حرير‬
‫مزد گوشت هنگام پستان شير‬
‫به بد مهری من روانم مسوز‬
‫به من باز بخش و دلم برفروز‬
‫به فرمان يزدان چو اين گفته شد‬
‫نيايش همانگه پذيرفته شد‬
‫بزد پر سيمرغ و بر شد به ابر‬
‫همی حلقه زد بر سر مرد گبر‬
‫ز کوه اندر آمد چو ابر بهار‬
‫گرفته تن زال را بر کنار‬
‫به پيش من آورد چون دايه ای‬
‫که در مهر باشد ورا مايه ای‬
‫من آوردمش نزد شاه جهان‬
‫همه آشکاراش کردم نهان‬
‫بفرمود پس شاه با موبدان‬
‫ستاره شناسان و هم بخردان‬
‫که جويند تا اختر زال چيست‬
‫بران اختر از بخت سالار کيست‬
‫چو گيرد بلندی چه خواهد بدن‬
‫همی داستان از چه خواهد زدن‬
‫ستاره شناسان هم اندر زمان‬
‫از اختر گرفتند پيدا نشان‬
‫بگفتند باشاه ديهيم دار‬
‫که شادان بزی تا بود روزگار‬
‫که او پهلوانی بود نامدار‬
‫سرافراز و هشيار و گرد و سوار‬
‫چو بنشنيد شاه اين سخن شاد شد‬
‫دل پهلوان از غم آزاد شد‬
‫يکی خلعتی ساخت شاه زمين‬
‫که کردند هر کس بدو آفرين‬
‫از اسپان تازی به زرين ستام‬
‫ز شمشير هندی به زرين نيام‬
‫ز دينار و خز و ز ياقوت و زر‬
‫ز گستردنی های بسيار مر‬
‫غلامان رومی به ديبای روم‬
‫همه گوهرش پيکر و زرش بوم‬
‫زبرجد طبق ها و پيروزه جام‬
‫چه از زر سرخ و چه از سيم خام‬
‫پر از مشک و کافور و پر زعفران‬
‫همه پيش بردند فرمان بران‬
‫همان جوشن و ترگ و برگستوان‬
‫همان نيزه و تير و گرز گران‬
‫همان تخت پيروزه و تاج زر‬
‫همام مهر ياقوت و زرين کمر‬
‫وزان پس منوچهر عهدی نوشت‬
‫سراسر ستايش بسان بهشت‬
‫همه کابل و زابل و مای و هند‬
‫ز دريای چين تا به دريای سند‬
‫ز زابلستان تا بدان روی بست‬
‫به نوی نوشتند عهدی درست‬
‫چو اين عهد و خلعت بياراستند‬
‫پس اسپ جهان پهلوان خواستند‬
‫چو اين کرده شد سام بر پای خاست‬
‫که ای مهربان مهتر داد و راست‬
‫ز ماهی بر انديشه تا چرخ ماه‬
‫چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه‬
‫به مهر و به داد و به خوی و خرد‬
‫زمانه همی از تو رامش برد‬
‫همه گنج گيتی به چشم تو خوار‬
‫مبادا ز تو نام تو يادگار‬
‫فرود آمد و تخت را داد بوس‬
‫ببستند بر کوهه ی پيل کوس‬
‫سوی زابلستان نهادند روی‬
‫نظاره برو بر همه شهر و کوی‬
‫چو آمد به نزديکی نيمروز‬
‫خبر شد ز سالار گيتی فروز‬
‫بياراسته سيستان چون بهشت‬
‫گلش مشک سارابد و زر خشت‬
‫بسی مشک و دينار برريختند‬
‫بسی زعفران و درم بيختند‬
‫يکی شادمانی بد اندر جهان‬
‫سراسر ميان کهان و مهان‬
‫هر آنجا که بد مهتری نامجوی‬
‫ز گيتی سوی سام بنهاد روی‬
‫که فرخنده بادا پی اين جوان‬
‫برين پاک دل نامور پهلوان‬
‫چو بر پهلوان آفرين خواندند‬
‫ابر زال زر گوهر افشاندند‬
‫نشست آنگهی سام با زيب و جام‬
‫همی داد چيز و همی راند کام‬
‫کسی کو به خلعت سزاوار بود‬
‫خردمند بود و جهاندار بود‬
‫براندازه شان خلعت آراستند‬
‫همه پايه ی برتری خواستند‬
‫جهانديدگان را ز کشور بخواند‬
‫سخن های بايسته چندی براند‬
‫چنين گفت با نامور بخردان‬
‫که ای پاک و بيدار دل موبدان‬
‫چنين است فرمان هشيار شاه‬
‫که لشکر همی راند بايد به راه‬
‫سوی گرگساران و مازندران‬
‫همی راند خواهم سپاهی گران‬
‫بماند به نزد شما اين پسر‬
‫که همتای جانست و جفت جگر‬
‫دل و جانم ايدر بماند همی‬
‫مژه خون دل برفشاند همی‬
‫بگاه جوانی و کند آوری‬
‫يکی بيهده ساختم داوری‬
‫پسر داد يزدان بيانداختم‬
‫ز بی دانشی ارج نشناختم‬
‫گرانمايه سيمرغ برداشتش‬
‫همان آفريننده بگماشتش‬
‫بپرورد او را چو سرو بلند‬
‫مرا خوار بد مرغ را ارجمند‬
‫چو هنگام بخشايش آمد فراز‬
‫جهاندار يزدان بمن داد باز‬
‫بدانيد کاين زينهار منست‬
‫به نزد شما يادگار منست‬
‫گراميش داريد و پندش دهيد‬
‫همه راه و رای بلندش دهيد‬
‫سوی زال کرد آنگهی سام روی‬
‫که داد و دهش گير و آرام جوی‬
‫چنان دان که زابلستان خان تست‬
‫جهان سر به سر زير فرمان تست‬
‫ترا خان و مان بايد آبادتر‬
‫دل دوستداران تو شادتر‬
‫کليد در گنج ها پيش تست‬
‫دلم شاد و غمگين به کم بيش تست‬
‫به سام آنگهی گفت زال جوان‬
‫که چون زيست خواهم من ايدر نوان‬
‫جدا پيشتر زين کجا داشتی‬
‫مدارم که آمد گه آشتی‬
‫کسی کو ز مادر گنه کار زاد‬
‫من آنم سزد گر بنالم ز داد‬
‫گهی زير چنگال مرغ اندرون‬
‫چميدن به خاک و چريدن ز خون‬
‫کنون دور ماندم ز پروردگار‬
‫چنين پروراند مرا روزگار‬
‫ز گل بهره ی من بجز خار نيست‬
‫بدين با جهاندار پيگار نيست‬
‫بدو گفت پرداختن دل سزاست‬
‫بپرداز و بر گوی هرچت هواست‬
‫ستاره شمر مرد اخترگرای‬
‫چنين زد ترا ز اختر نيک رای‬
‫که ايدر ترا باشد آرامگاه‬
‫هم ايدر سپاه و هم ايدر کلاه‬
‫گذر نيست بر حکم گردان سپهر‬
‫هم ايدر بگسترد بايدت مهر‬
‫کنون گرد خويش اندرآور گروه‬
‫سواران و مردان دانش پژوه‬
‫بياموز و بشنو ز هر دانشی‬
‫که يابی ز هر دانشی رامشی‬
‫ز خورد و ز بخشش مياسای هيچ‬
‫همه دانش و داد دادن بسيچ‬
‫بگفت اين و برخاست آوای کوس‬
‫هوا قيرگون شد زمين آبنوس‬
‫خروشيدن زنگ و هندی درای‬
‫برآمد ز دهليز پرده سرای‬
‫سپهبد سوی جنگ بنهاد روی‬
‫يکی لشکری ساخته جنگجوی‬
‫بشد زال با او دو منزل براه‬
‫بدان تا پدر چون گذارد سپاه‬
‫پدر زال را تنگ در برگرفت‬
‫شگفتی خروشيدن اندر گرفت‬
‫بفرمود تا بازگردد ز راه‬
‫شود شادمان سوی تخت و کلاه‬
‫بيامد پر انديشه دستان سام‬
‫که تا چون زيد تا بود نيک نام‬
‫نشست از بر نامور تخت عاج‬
‫به سر بر نهاد آن فروزنده تاج‬
‫ابا ياره و گرزه ی گاو سر‬
‫ابا طوق زرين و زرين کمر‬
‫ز هر کشوری موبدانرا بخواند‬
‫پژوهيد هر کار و هر چيز راند‬
‫ستاره شناسان و دين آوران‬
‫سواران جنگی و کين آوران‬
‫شب و روز بودند با او به هم‬
‫زدندی همی رای بر بيش و کم‬
‫چنان گشت زال از بس آموختن‬
‫تو گفتی ستاره ست از افروختن‬
‫به رای و به دانش به جايی رسيد‬
‫که چون خويشتن در جهان کس نديد‬
‫بدين سان همی گشت گردان سپهر‬
‫ابر سام و بر زال گسترده مهر‬
حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*