Home / Literature / خونخواهی رستم از تورانیان بابت خون سیاوش : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

خونخواهی رستم از تورانیان بابت خون سیاوش : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

rostam (1)

 ھمگی سخن سالار خود را پذیرفتند. بامداد فرستاده افراسیاب نزد پیران رسید و پیام داد که سپاھی فراوان به یاری آنھا خواھد آمد.سپاھی که از گردَش در روز نبرد، دریای چین مثل بیابان میشود.سپھدار خاقان چین کاموس، نام گودرز و طوس را از روی زمین محو میکند.پھلوانی چون منشور که سر ھر جنگجوئی را بخاک می افکند و دیگر فرطوس.چون سپاه خاقان چین نزدیک شد، پیران از خوشحالی به فکر آن افتاد که بعد از پیروزی در این جنگ سپاه خود را بسه قسمت کرده یکی را به بلخ و دیگری را به کابلستان و سومی را به ایران فرستاده و بر و بوم ایران را ازجا بکند.کمی بعد پیاده نزد خاقان چین آمد و زمین ادب را بوسید.
خاقان او را در بر گرفت و کنار خود نشاند و احوالش را پرسید. آنگاه از لشکر ایران و سرکردگانش پرسید.پیران پاسخ داد که ایرانیان اکنون ھیچ ندارند، به کوه گریخته و پناه گرفته اند.خاقان به او گفت امروز را در بزم می نشینیم وبا کام دل می می خوریم و غم روز ناآمده را نمی شمریم.

چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب

دل طوس و گودرز شد پر شتاب

که امروز ترکان چرا خامش اند

برای بدَاند، ار ز می بیھش اند

ولی گیو به آنھا گفت:چرا اندیشه بد می کنید، خدا یار ماست، وقتی رستم به ما برسد سختی ھا بسر خواھد آمد.ما آماده جنگ خواھیم بود.دیده بان از بالای کوه آگاھی داد که کار ما زار است.

سوی باختر گشت گیتی ز گرد

سراسر بسان شب لاجورد

دل گودرز به درد آمد و گفت از این زندگانی ناامید شده ام، فرزندان و نبیره ھایم را از دست داده ام، اسبم را زین کنید تا برای بدرود با جنگاوران و فرزندانم بروم و برای آخرین بار آنھا را در برگیرم و ببوسم.در ھمین ھنگام از دیده بان خروشی برخاست:

که ای پھلوان جھان شاد باش

زتیمار و درد و غم آزاد باش

که از راه ایران یکی تیره گرد

پدید آمد و روز شد لاجورد

درفش گرگ پیکر را در پیش می بینم و پس آن درفشھای ماه پیکر و اژدھاپیکر و شیر زرین دیده میشوند.آنھا پگاه فردا نزد ما خواھند رسید.گودرز از شادی جان تازه ای گرفت وبه دیده بان وعده مژدگانی شاھانه داد. از آنطرف چون خورشید بالا آمد و شب تار در جھان ناپدید شد، خاقان چین با پیران، ھمراه پھلوانان کاموس و منشور و بیورد و شنگل برای نظاره سپاه ایران به کوه ھماون رفتند

چو از دور خاقان چین بنگرید

خروش سواران ایران شنید

پسند آمدش گفت کاینت سپاه

سواران رزم آور و کینه خواه

سپھدار پیران دگرگونه گفت

ھنرھای مردان نشاید نھفت

سپھدار کو چاه پوشد به خار

برو اسپ تازد بروز شکار

اکنون باید در فکر آرایش نوئی باشیم.پیران پاسخ داد:شما خسته اید، بھتر است سه روز استراحت کنید.کاموس رای او را نپسندید و گفت:با این سپاه و این کوه درنگ جایز نیست. امشب راه را بر آنھا ببندید و سپیده دم فردا بر آنھا حمله کنیم.
چون آفتاب برآمد خروش دیده بان برخاست که سپاه ایران نزدیک می شود.
گودرز بیدرنگ به پیشوازشان رفت و چون فریبرز را دید او را در آغوش گرفت.
گودرز بیاد کشته شدگان گریه کرد و گفت بسیاری از فرزندان و سپاھیانم را از دست دادم ولی اکنون رزم دیگری در پیش است.فریبرز گفت رستم شتابان در پی ما می آید و خواسته تا دست به جنگ نزنید تا درفش او به این جایگاه برسد.
آنگاه گودرز او و سپاھش را به کوه راھنمائی کرد.دیده بان سپاه توران چون خبر ورود لشکر ایران را به پیران داد، او با شتاب نزد خاقان چین رفت و او را خبردار کرد.کاموس به پیران گفت تو پنج ماه با آن اندک سپاه ایران کاری نتوانستی بکنی.اکنون ھنرھای مارا در جنگ ببین.خاقان چین نیزبه پیران گفت تو دل جنگجویان را بد مکن که از ایرانیان باکی نیست. پیران شادان به لشکرگاه خودش آمد و ھومان و لھاک و فرشیدورد به گرد او آمدند و باھم در باره لشکر ایران ورستم صحبت کردند.در سپاه ایران طوس پھلوانان را گرد آورد و از دلاوریھای رستم سخن راند و گفت:من بھتر میدانم که چون شیر نر بتازیم و دشمن را از این سوی کوه برانیم.اما سپاه مخالفت کرد و ھمه گفتند:کسی از جای نمی جنبد تا به فرمان یزدان رستم پیلتن به رزمگاه برسد.پس دلاوران ایران خروش شادی سردادند و شب را به صبح رساندند.چون آفتاب سرزد کاموس با لشکری برگزیده و گرزی چون گاومیش به گردن گرفته و نیزه داران از پیش و سپاه از پشت به جلو تاختند.

چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد

پر از خنده رخ سوی انبوه کرد

که دارید ز ایرانیان جنگجوی

که بامن بروی اندر آرد روی

چو بشنید گیو این سخن بردمید

برآشفت و تیغ از میان برکشید

کاموس چون گرگ خود را به گیو رسانیده و نیزه را آنچنان بر کمر او کوفت که دو پایش از رکاب بدر آمد و از زین فرود افتاد.ولی با شمشیر نیزه کاموس را شکست.طوس چون گیو را پیاده دید به میدان آمد.کاموس با تیغ بر گردن اسب طوس زد و اسب برزمین افتاد.دو یل دلاور پیاده و کاموس کشانی سوار بر اسب می جنگیدند تا آنکه دشت در تاریکی فرو رفت و آنگاه ھمه پراکنده شدند و ھریک به جایگاه خویش باز گشتند.در تاریکی شب دیده بان بانک زد که : گرد سپاه رستم را می بینم.

چو گودرز روی تھمتن بدید

شد از آب دیده رخش ناپدید

گرفتند مر یکد گر را کنار

زھردو بر آمد خروشی بزار

سراپرده ای برای رستم برپا کردند و درفش او را بر آن افراشتند.با دمیدن آفتاب، سپھدار ھومان پس از دیدن جوش و خروش در سپاه ایران و سراپرده دیبای فیروزه رنگی که درفش و نیزه پیلتن بر آن استوار بود، شتابان نزد پیران رفت.
پیران به او گفت از بد روزگار اگر رستم به این کارزار آمده باشد،

نه کاموس ماند نه خاقان چین

نه شنگل نه گردان توران زمین

پس شتابان نزد فرطوس، کاموس و منشور رفت و آنھا را آگاه نمود. اما کاموس با سرزنش به او گفت:چرا فال بد میزنی، گیرم که خود کیخسرو به جنگ آمده باشد، نھنگ از دیدن درفش من به خروش می آید، رستم که جای خود دارد.

دل پھلوان زان سخن شاد گشت

ز اندیشه رستم آزاد گشت

پیران از آنجا نزد خاقان چین رفت و از او خواھش کرد که در قلب سپاه قرار گیرد و از آنطرف،

چورستم بدید آنک خاقان چه کرد

بیاراست در قلب جای نبرد

رستم به پھلوانان گفت در راه آمدن دو منزل یکی کردم و رخش خسته است.شما یاری کنید تا رخش امروز را استراحت کند.رستم بالای کوه رفت و دشت را پر از سپاه دشمن دید.در اندیشه فرو رفت و در بازگشت به پھلوانان گفت تا کنون لشکری به این بزرگی ندیده ام و تا نیمه روز لشکر ھا در دشت دو فرسنگ در مقابل ھم صف کشیدند. از لشکر تورانیان پھلوانی که نام او اشکبوس بود جلو آمد و ھم نبرد طلبید.رھام به نبرد او رفت ولی بعد از انداختن چند تیر از کمان، اشکبوس با گرز به او حمله کرد و رھام که از نبرد خسته شده بود به سوی کوه برگشت.رستم از کار رھام برآشفت و به طوس گفت:رھام اھل جام و باده است نه مرد میدان نبرد.تو در قلب سپاه بمان بگذار من پیاده کارزار کنم و پیاده به میدان رفت. اشکبوس با خنده پرسید نامت چیست.رستم جواب داد:مرا مادرم مرگ تو نام نھاد، و اکنون ای سواره درس کارزاررا پیاه بتو خواھم آموخت.

پیاده مرا زان فرستاد طوس

که تا اسپ بستانم از اشکبوس

پیاده به از چون تو پانصد سوار

بدین روز و این گردش کارزار

اشکبوس پرسید سلاح تو کو، تمام کار و سخنت به شوخی می ماند.رستم تیر و کمان را که بر بازو داشت نشان داد.پس تھمتن به زانو نشست و اسب اشکبوس را نشانه رفت. وقتی اسب به زمین افتاد، رستم به خنده گفت:ای کشانی!اکنون بر زمین کنار جفت گرانمایه خودت بنشین، سرش را در کنار بگیر و زمانی استراحت کن! اشکبوس کمان را به زه کرد و بر رستم دستان باران تیر گرفت ولی رستم تیر ھا را رد کرد.رستم یک تیر خدنگ با چھار پر عقاب در کمان گذاشت.

چوبوسید پیکان سر انگشت اوی

گذر کرد بر مھره پشت اوی

رستم کمان بر دست ھمچنان که خرامان رفته بود خرامان پیاده به قلب سپاه بازگشت. خاقان سواری را فرستاد که برود و آن تیر را از تن اشکبوس بیرون کشیده نزد او آورد.چون خاقان چین پرو پیکان تیر را دید، رو به پیران کرد و گفت: ای پیران!این مرد کیست که تیرکمانش چون نیزه است؟ پیران پاسخ داد در سپاه ایران من ھیچ کس را به این قدرت نمی شناسم، میان ایشان گیو و طوس پھلوانان بزرگی ھستند ولی نمیدانم این مرد کیست.بگذار بروم و بپرسم.چون شب گذشت ھردو سپاه به جوش آمدند.خاقان چین کاموس را بر میمنه استوار کرد.در میسره، پھلوانان ھند جای گرفتند و خاقان چین در قلب لشکر قرار گرفت.
از سوی ایرانیان فریبرز بر میسره و گیو بر میمنه و سپھسالار طوس و نوذر در قلب قرار گرفتند.چون سپاھیان آماده شدند، کاموس کشانی، گرز گاو پیکر به دست، بر اسب نشست. به میدان تاخت و جلوی لشکر ایران دھنه اسب را عقب کشید و ایستاد. آواز داد، که آن جنگجوی پیاده کجاست؟ بیاید به میدان و این کمان را ببیند.که با دیدن آن عمرش به پیایان خواھد رسید.چون فراوان لاف زد، ھیچکس برای جنگ با او حرکت نکرد مگر یکی از یلان زابل بنام الوا که از شاگردان رستم بوده و ھنرھا از پھلوان آموخته بود.رستم به او گفت:ھوشیار باش و در آب ھنرھای خودت غرق مشو.چون الوا بطرف کاموس رفت، کاموس ھمچون گرگی نیزه بر کتف الوا زد و اورا آسان بروی زمین انداخت و آنقدر با
اسب بر او تاخت که خاک از خون او قرمز شد.

تھمتن ز الوای شد دردمند

زفتراک بگشاد پیچان کمند

چو آھنگ جنگ سران داشتی

کمندی و گرزی گران داشتی

چون رستم و کاموس روبروی ھمدیگر قرار گرفتند، کاموس تیغ برنده خود را حواله فرق رستم کرد.سر شمشیر بر گردن رخش خورد و زره اورا برید اما تن اسب آسیب ندید.رستم کمند را حلقه حلقه و چین چین کرده بسوی کاموس افکند.
چون کمند پھن شد، کاموس در میانش بود.رستم به چالاکی رخش را از جای بر انگیخت، رخش مانند عقابی بسوی لشکر ایران بال گشود.کاموس برپای ایستاد تا با نیروی تن کمند رستم را از ھم بگسلد.اما کمند ھمچنان استوار ماند.کمی تلاش کرد و بیھوش شد. تھمتن از رخش به زیر آمد، دست کاموس را به خم کمند بست و به او گفت اکنون شدی بیگزند.رستم سوار بر رخش و کاموس دست بسته پیاده به خیمه گاه ایرانیان آمدند.

چنین است رسم سرای فریب

گھی بر فراز و گھی بر نشیب

رستم کاموس را پیش پای سپھداران و سرداران بر خاک افکند و جنگاوران ایران که ھمه عزادار بودند، تن کاموس را به کیفر کشته شدن گودرزیان و دیگر ایرانیان با شمشیر چاک چاک کردند.وقتی خبر به خاقان رسید، ھومان و پیران خسته و فرسوده روانه بارگاه خاقان شدند و پس از درود از او خواستند به جاسوسان فرمان دھد که این شیر مرد کیست؟ در ھمین حال پھلوانی بنام چنگش جلو آمد و به خاقان گفت: اگر آن پھلوان نره شیرھم باشد بی جانش میکنم و به تنھائی به میدانش میروم.چون چنگش نزدیک سپاه ایران رسید غرید که آن کمند افکن، گردُ کاموس گیر که گاھی کمد افکند گاه تیر، کجاست؟ بیاید که اینجا مکان جنگ من است.رستم بر رخش نشست و لحظه ای بعد جلو چنگش عنان کشید.
چنگش پرسید نام تو چیست؟ و لحظه ای بعد کمان به زه کرد و تیر ھا را رھا کرد.رستم سپر به سر گرفت و تیر پران پران به رستم خورد و زره او پاره شد.
چون چشم چنگش به بازوی رستم افتاد با خود گفت اکنون بگریز که ھنگام گریز است و سر اسب را بسوی لشکر خاقان کرد و به سوی آن گریخت.تھمتن ھی به رخش زد و به دنبال او تاخت.نزدیک لشکر خاقان تھمتن خم شد، با دست دم اسب چنگش را گرفت و ھر دولشکر با شگفتی دیدند رستم اسب را بسوی خود کشید و چنگش از اسب بر زمین افتاد.رستم از رخش به زیر آمد، چنگش عذر خواست.

ھمانگاه کردش سر از تن جدا

ھمه کام و اندیشه شد بی نوا

خاقان چین رو به ھومان کرد و گفت:این پھلوان کیست که زمین و زمان را بر ما تنگ کرده؟ ھومان به خیمه خودش رفت و لباس عوض کرد، کلاھی دیگر بر سر نھاد و بر اسبی دیگر سوار شد خلاصه تمام لباس و اسلحه خود را عوض کرد تا شناخته نشود، بعد سوار بر اسب، خود را برابر رستم رسانید و خدمت کرد و گفت:

به خدا سوگند که بیزارم از تاج و گاه

که چون تو ندیدم یکی رزم خواه

چون جنگ ترا دیدم دلم به تو مایل شد، آن بود که از خاقان چین گذشتم و نزد تو آمدم. اکنون نام خود را بمن بگو.رستم گفت:

چرا تو نگوئی مرا نام خویش

بر وکشور و بوم و آرام خویش

من ھم پھلوانی از پھلوانان ایران ھستم که از ترک و چین و دشمنان ایران کینه دارم و خاندان افراسیاب را تا از میان بر ندارم آرام نمی گیرم.نگاه کن که خون سیاوش را چه کسی ریخت و چنین آتش کینه ای را برافروخت.فرزندان گودرز را چرا ھلاک کردید؟ اکنون اگر صلح می خواھید آن بزرگان گناھکار را که به نابودی سیاوش کمک کردند بسوی ما باز فرستید. آنگاه به کیخسرو خواھم گفت که افراسیاب از آنچه انجام شده تاسف دارد و درد و کین را از دل و مغزش بشویم.تمام این شر را گرسیوز آغاز کرد.آن بد زاد گروی زره، بزرگان از تخم ویسه چو ھومان و لھاک و فرشیدورد و گلباد و نستیھن را اینجا بیاورید.

اگر این که گفتم بجای آورید

سر کینه جستن بپای آورید

وگر جز بدین گونه گویی سخن

کنم تازه پیکار و کین کھن

ھومان چون سخنان پرمغز رستم را شنید از ترس تنش به لرزه افتاد و دوباره از رستم نامش را پرسید.رستم به او گفت: از من اسمم را نپرس، ھرچه از من شنیدی به آنھا بگو.من دلم برای پیران می سوزد چون او از خون سیاوش جگرخسته است.او را سوی من بفرست تا ببینیم برچه گردد زمان.ھومان با رنگ و روی پریده به سپاه خود بازگشت و یکسر به سراپرده پیران رفته گفت:

که این شیردل رستم زابلیست

بر این لشکر اکنون بباید گریست

او در این سپاه ھرکسی را بنام می شناسد و اول از خود من شروع کرد.در این سپاه بجز برتو بر دیگری مھرنداشت و از این لشکر فقط ترا می خواھد ملاقات کند.سپس ھومان و پیران پیش خاقان چین رفتند و داستان ھومان را سراپا تعریف کردند.بعد از صحبت زیاد خاقان گفت:ای پیران چون نزد او رفتی سخن به نرمی بگوی اگر آشتی می کند، ھرچه خواست بده.پیران با دلی پر از درد و ترس روانه سپاه ایران شد.چون در برابر رستم قرار گرفت از اسب فرود آمد و زمین بوسید.
رستم گفت: ای پھلوان درود برتوباد و ھم از کیخسرو شاه سرافراز ایران زمین و ھم از مادرش فرنگیس دختر افراسیاب که ھمیشه نیکوئی ھای تورا به خواب می بینند.پیران بعد از درود و شکر خدا که موفق به دیدار رستم شده، سخن از داستان پناه دادن فرنگیس و بزرگ کردن کیخسرو و رھانیدن او گفت.و ادامه داد، اکنون نه کیخسرو که جانش را نجات دادم و نه افراسیاب که راه راست را به او نشان دادم، ھیچکدام اندیشه مرا ندارند. نه می توانم از افراسیاب بگریزم و نه جای دیگری برای من آرامش ھست.رستم گفت:اکنون برای آشتی دو راه ھست، نگاه کن تا کدام در خور شماست. اول ھرکس را که در کشتن سیاوش دستی داشته، بسته و نزد کیخسرو بفرستید.دیگر آنکه بامن نزد کیخسرو بیائی و آنوقت خواھی دید تورا آنقدر گرامی خواھد داشت که یادی از توران زمین نکنی و اگر این چنین نشود جنگ میان ما آغاز خواھد شد.پیران گفت: اجازه بده تا بازگردم و امر تو را به سرداران سپاه بگویم و پیکی نزد افراسیاب بفرستم تا بتوانم از خوابی که فرو رفته بیدارش کنم.رستم اجازه داد، پیران بر اسب نشست و بسوی لشکر خود تاخت کرد.او با تنی لرزان به سپھسالاران گفت:

بدانید کاین شیر دل رستمست

جھانگیر و از تخمه نیرمست

ز ترکان گنھکار خواھد ھمی

دل از بیگناھان بکاھد ھمی

نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه

نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه

دل رستم آگنده از کین ھومان است و اکنون پیش خاقان چین میروم تا با او اتمام حجت کنم.چون به سراپرده خاقان رسید ھمھمه و صداھای فراوانی شنید و چون قدم به چادر گذاشت از خویشان کاموس گروھی نزد خاقان آمده و شکایت میکردند افراسیاب ما را به این جنگ کین خواھی که خودش برپا کرده فرستاده و بھتر است ھم اکنون سپاه کشانی را به چین حرکت دھیم و گروھی از مردم چین و بربررا ھمراه با بزرگانشان به کین خواھی کاموس به میدان بیاوریم. اگر افراسیاب کین خواھی می کند باید خود با تمام توانائی به میدان بیاید.

 

و در ادامه داستان : ……

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*