Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : کنون پرشگفتی يکی داستان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کنون پرشگفتی يکی داستان‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

 

‫‫کنون پرشگفتی يکی داستان‬
‫بپيوندم از گفته ی باستان‬
‫نگه کن که مر سام را روزگار‬
‫چه بازی نمود ای پسر گوش دار‬
‫نبود ايچ فرزند مرسام را‬
‫دلش بود جوينده ی کام را‬
‫نگاری بد اندر شبستان اوی‬
‫ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی‬
‫از آن ماهش اميد فرزند بود‬
‫که خورشيد چهر و برومند بود‬
‫ز سام نريمان همو بارداشت‬
‫ز بارگران تنش آزار داشت‬
‫ز مادر جدا شد بران چند روز‬
‫نگاری چو خورشيد گيتی فروز‬
‫به چهره چنان بود تابنده شيد‬
‫وليکن همه موی بودش سپيد‬
‫پسر چون ز مادر بران گونه زاد‬
‫نکردند يک هفته بر سام ياد‬
‫شبستان آن نامور پهلوان‬
‫همه پيش آن خرد کودک نوان‬
‫کسی سام يل را نيارست گفت‬
‫که فرزند پير آمد از خوب جفت‬
‫يکی دايه بودش به کردار شير‬
‫بر پهلوان اندر آمد دلير‬
‫که بر سام يل روز فرخنده باد‬
‫دل بدسگالان او کنده باد‬
‫پس پرده ی تو در ای نامجوی‬
‫يکی پور پاک آمد از ماه روی‬
‫تنش نقره ی سيم و رخ چون بهشت‬
‫برو بر نبينی يک اندام زشت‬
‫از آهو همان کش سپيدست موی‬
‫چنين بود بخش تو ای نامجوی‬
‫فرود آمد از تخت سام سوار‬
‫به پرده درآمد سوی نوبهار‬
‫چو فرزند را ديد مويش سپيد‬
‫ببود از جهان سر به سر نااميد‬
‫سوی آسمان سربرآورد راست‬
‫ز دادآور آنگاه فرياد خواست‬
‫که ای برتر از کژی و کاستی‬
‫بهی زان فزايد که تو خواستی‬
‫اگر من گناهی گران کرده ام‬
‫وگر کيش آهرمن آورده ام‬
‫به پوزش مگر کردگار جهان‬
‫به من بر ببخشايد اندر نهان‬
‫بپيچد همی تيره جانم ز شرم‬
‫بجوشد همی در دلم خون گرم‬
‫چو آيند و پرسند گردنکشان‬
‫چه گويم ازين بچه ی بدنشان‬
‫چه گويم که اين بچه ی ديو چيست‬
‫پلنگ و دورنگست و گرنه پريست‬
‫ازين ننگ بگذارم ايران زمين‬
‫نخواهم برين بوم و بر آفرين‬
‫بفرمود پس تاش برداشتند‬
‫از آن بوم و بر دور بگذاشتند‬
‫بجايی که سيمرغ را خانه بود‬
‫بدان خانه اين خرد بيگانه بود‬
‫نهادند بر کوه و گشتند باز‬
‫برآمد برين روزگاری دراز‬
‫چنان پهلوان زاده ی بيگناه‬
‫ندانست رنگ سپيد از سياه‬
‫پدر مهر و پيوند بفگند خوار‬
‫جفا کرد بر کودک شيرخوار‬
‫يکی داستان زد برين نره شير‬
‫کجا بچه را کرده بد شير سير‬
‫که گر من ترا خون دل دادمی‬
‫سپاس ايچ بر سرت ننهادمی‬
‫که تو خود مرا ديده و هم دلی‬
‫دلم بگسلد گر زمن بگسلی‬
‫چو سيمرغ را بچه شد گرسنه‬
‫به پرواز بر شد دمان از بنه‬
‫يکی شيرخواره خروشنده ديد‬
‫زمين را چو دريای جوشنده ديد‬
‫ز خاراش گهواره و دايه خاک‬
‫تن از جامه دور و لب از شير پاک‬
‫به گرد اندرش تيره خاک نژند‬
‫به سر برش خورشيد گشته بلند‬
‫پلنگش بدی کاشکی مام و باب‬
‫مگر سايه ای يافتی ز آفتاب‬
‫فرود آمد از ابر سيمرغ و چنگ‬
‫بزد برگرفتش از آن گرم سنگ‬
‫ببردش دمان تا به البرز کوه‬
‫که بودش بدانجا کنام و گروه‬
‫سوی بچگان برد تا بشکرند‬
‫بدان ناله ی زار او ننگرند‬
‫ببخشود يزدان نيکی دهش‬
‫کجا بودنی داشت اندر بوش‬
‫نگه کرد سيمرغ با بچگان‬
‫بران خرد خون از دو ديده چکان‬
‫شگفتی برو بر فگندند مهر‬
‫بماندند خيره بدان خوب چهر‬
‫شکاری که نازکتر آن برگزيد‬
‫که بی شير مهمان همی خون مزيد‬
‫بدين گونه تا روزگاری دراز‬
‫برآورد داننده بگشاد راز‬
‫چو آن کودک خرد پر مايه گشت‬
‫برآن کوه بر روزگاری گذشت‬
‫يکی مرد شد چون يکی زاد سرو‬
‫برش کوه سيمين ميانش چو غرو‬
‫نشانش پراگنده شد در جهان‬
‫بد و نيک هرگز نماند نهان‬
‫به سام نريمان رسيد آگهی‬
‫از آن نيک پی پور با فرهی‬
‫شبی از شبان داغ دل خفته بود‬
‫ز کار زمانه برآشفته بود‬
‫چنان ديد در خواب کز هندوان‬
‫يکی مرد بر تازی اسپ دوان‬
‫ورا مژده دادی به فرزند او‬
‫بران برز شاخ برومند او‬
‫چو بيدار شد موبدان را بخواند‬
‫ازين در سخن چندگونه براند‬
‫چه گوييد گفت اندرين داستان‬
‫خردتان برين هست همداستان‬
‫هر آنکس که بودند پير و جوان‬
‫زبان برگشادند بر پهلوان‬
‫که بر سنگ و بر خاک شير و پلنگ‬
‫چه ماهی به دريا درون با نهنگ‬
‫همه بچه را پروراننده اند‬
‫ستايش به يزدان رساننده اند‬
‫تو پيمان نيکی دهش بشکنی‬
‫چنان بیگنه بچه را بفگنی‬
‫بيزدان کنون سوی پوزش گرای‬
‫که اويست بر نيکويی رهنمای‬
‫چو شب تيره شد رای خواب آمدش‬
‫از انديشه ی دل شتاب آمدش‬
‫چنان ديد در خواب کز کوه هند‬
‫درفشی برافراشتندی بلند‬
‫جوانی پديد آمدی خوب روی‬
‫سپاهی گران از پس پشت اوی‬
‫بدست چپش بر يکی موبدی‬
‫سوی راستش نامور بخردی‬
‫يکی پيش سام آمدی زان دو مرد‬
‫زبان بر گشادی بگفتار سرد‬
‫که ای مرد بيباک ناپاک رای‬
‫دل و ديده شسته ز شرم خدای‬
‫ترا دايه گر مرغ شايد همی‬
‫پس اين پهلوانی چه بايد همی‬
‫گر آهوست بر مرد موی سپيد‬
‫ترا ريش و سرگشت چون خنگ بيد‬
‫پس از آفريننده بيزار شو‬
‫که در تنت هر روز رنگيست نو‬
‫پسر گر به نزديک تو بود خوار‬
‫کنون هست پرورده ی کردگار‬
‫کزو مهربانتر ورا دايه نيست‬
‫ترا خود به مهر اندرون مايه نيست‬
‫به خواب اندرون بر خروشيد سام‬
‫چو شير ژيان کاندر آيد به دام‬
‫چو بيدار شد بخردانرا بخواند‬
‫سران سپه را همه برنشاند‬
‫بيامد دمان سوی آن کوهسار‬
‫که افگندگان را کند خواستار‬
‫سراندر ثريا يکی کوه ديد‬
‫که گفتی ستاره بخواهد کشيد‬
‫نشيمی ازو برکشيده بلند‬
‫که نايد ز کيوان برو بر گزند‬
‫فرو برده از شيز و صندل عمود‬
‫يک اندر دگر ساخته چوب عود‬
‫بدان سنگ خارا نگه کرد سام‬
‫بدان هيبت مرغ و هول کنام‬
‫يکی کاخ بد تارک اندر سماک‬
‫نه از دست رنج و نه از آب و خاک‬
‫ره بر شدن جست و کی بود راه‬
‫دد و دام را بر چنان جايگاه‬
‫ابر آفريننده کرد آفرين‬
‫بماليد رخسارگان بر زمين‬
‫همی گفت کای برتر از جايگاه‬
‫ز روشن روان و ز خورشيد و ماه‬
‫گرين کودک از پاک پشت منست‬
‫نه از تخم بد گوهر آهرمنست‬
‫از اين بر شدن بنده را دست گير‬
‫مرين پر گنه را تو اندرپذير‬
‫چنين گفت سيمرغ با پور سام‬
‫که ای ديده رنج نشيم و کنام‬
‫پدر سام يل پهلوان جهان‬
‫سرافرازتر کس ميان مهان‬
‫بدين کوه فرزند جوی آمدست‬
‫ترا نزد او آب روی آمدست‬
‫روا باشد اکنون که بردارمت‬
‫بی آزار نزديک او آرمت‬
‫به سيمرغ بنگر که دستان چه گفت‬
‫که سير آمدستی همانا ز جفت‬
‫نشيم تو رخشنده گاه منست‬
‫دو پر تو فر کلاه منست‬
‫چنين داد پاسخ که گر تاج و گاه‬
‫ببينی و رسم کيانی کلاه‬
‫مگر کاين نشيمت نيايد به کار‬
‫يکی آزمايش کن از روزگار‬
‫ابا خويشتن بر يکی پر من‬
‫خجسته بود سايه ی فر من‬
‫گرت هيچ سختی بروی آورند‬
‫ور از نيک و بد گفت وگوی آورند‬
‫برآتش برافگن يکی پر من‬
‫ببينی هم اندر زمان فر من‬
‫که در زير پرت بپرورده ام‬
‫ابا بچگانت برآورده ام‬
‫همان گه بيايم چو ابر سياه‬
‫بی آزارت آرم بدين جايگاه‬
‫فرامش مکن مهر دايه ز دل‬
‫که در دل مرا مهر تو دلگسل‬
‫دلش کرد پدرام و برداشتش‬
‫گرازان به ابر اندر افراشتش‬
‫ز پروازش آورد نزد پدر‬
‫رسيده به زير برش موی سر‬
‫تنش پيلوار و به رخ چون بهار‬
‫پدر چون بديدش بناليد زار‬
‫فرو برد سر پيش سيمرغ زود‬
‫نيايش همی بفرين برفزود‬
‫سراپای کودک همی بنگريد‬
‫همی تاج و تخت کی را سزيد‬
‫برو و بازوی شير و خورشيد روی‬
‫دل پهلوان دست شمشير جوی‬
‫سپيدش مژه ديدگان قيرگون‬
‫چو بسد لب و رخ به مانند خون‬
‫دل سام شد چون بهشت برين‬
‫بران پاک فرزند کرد آفرين‬
‫به من ای پسر گفت دل نرم کن‬
‫گذشته مکن ياد و دل گرم کن‬
‫منم کمترين بنده يزدان پرست‬
‫ازان پس که آوردمت باز دست‬
‫پذيرفته ام از خدای بزرگ‬
‫که دل بر تو هرگز ندارم سترگ‬
‫بجويم هوای تو ازنيک و بد‬
‫ازين پس چه خواهی تو چونان سزد‬
‫تنش را يکی پهلوانی قبای‬
‫بپوشيد و از کوه بگزارد پای‬
‫فرود آمد از کوه و بالای خواست‬
‫همان جامه ی خسرو آرای خواست‬
‫سپه يکسره پيش سام آمدند‬
‫گشاده دل و شادکام آمدند‬
‫تبيره زنان پيش بردند پيل‬
‫برآمد يکی گرد مانند نيل‬
‫خروشيدن کوس با کرنای‬
‫همان زنگ زرين و هندی درای‬
‫سواران همه نعره برداشتند‬
‫بدان خرمی راه بگذاشتند‬
‫چو اندر هوا شب علم برگشاد‬
‫شد آن روی روميش زنگی نژاد‬
‫بران دشت هامون فرود آمدند‬
‫بخفتند و يکبار دم بر زدند‬
‫چو بر چرخ گردان درفشنده شيد‬
‫يکی خيمه زد از حرير سپيد‬
‫به شادی به شهر اندرون آمدند‬
‫ابا پهلوانی فزون آمدند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*