Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : به سلم آگهی رفت ازين رزمگاه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به سلم آگهی رفت ازين رزمگاه‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

‫به سلم آگهی رفت ازين رزمگاه‬
‫وزان تيرگی کاندر آمد به ماه‬
‫پس پشتش اندر يکی حصن بود‬
‫برآورده سر تا به چرخ کبود‬
‫چنان ساخت کايد بدان حصن باز‬
‫که دارد زمانه نشيب و فراز‬
‫هم اين يک سخن قارن انديشه کرد‬
‫که برگاشتش سلم روی از نبرد‬
‫کالانی دژش باشد آرامگاه‬
‫سزد گر برو بربگيريم راه‬
‫که گر حصن دريا شود جای اوی‬
‫کسی نگسلاند ز بن پای اوی‬
‫يکی جای دارد سر اندر سحاب‬
‫به چاره برآورده از قعر آب‬
‫نهاده ز هر چيز گنجی به جای‬
‫فگنده برو سايه پر همای‬
‫مرا رفت بايد بدين چاره زود‬
‫رکاب و عنان را ببايد بسود‬
‫اگر شاه بيند ز جنگ آوران‬
‫به کهتر سپارد سپاهی گران‬
‫همان با درفش همايون شاه‬
‫هم انگشتر تور با من به راه‬
‫ببايد کنون چاره ای ساختن‬
‫سپه را بحصن اندر انداختن‬
‫من و گردگر شاسپ و اين تيره شب‬
‫برين راز بر باد مگشای لب‬
‫چو روی هوا گشت چون آبنوس‬
‫نهادند بر کوهه ی پيل کوس‬
‫همه نامداران پرخاشجوی‬
‫ز خشکی به دريا نهادند روی‬
‫سپه را به شيروی بسپرد و گفت‬
‫که من خويشتن را بخواهم نهفت‬
‫شوم سوی دژبان به پيغمبری‬
‫نمايم بدو مهر انگشتری‬
‫چو در دژ شوم برفرازم درفش‬
‫درفشان کنم تيغ های بنفش‬
‫شما روی يکسر سوی دژ نهيد‬
‫چنانک اندر آييد دميد و دهيد‬
‫سپه را به نزديک دريا بماند‬
‫به شيروی شيراوژن و خود براند‬
‫بيامد چو نزديکی دژ رسيد‬
‫سخن گفت و دژدار مهرش بديد‬
‫چنين گفت کز نزد تور آمدم‬
‫بفرمود تا يک زمان دم زدم‬
‫مرا گفت شو پيش دژبان بگوی‬
‫که روز و شب آرام و خوردن مجوی‬
‫کز ايدر درفش منوچهر شاه‬
‫سوی دژ فرستد همی با سپاه‬
‫تو با او به نيک و به بد يار باش‬
‫نگهبان دژ باش و بيدار باش‬
‫چو دژبان چنين گفتها را شنيد‬
‫همان مهر انگشتری را بديد‬
‫همان گه در دژ گشادند باز‬
‫بديد آشکارا ندانست راز‬
‫نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت‬
‫که راز دل آن ديد کو دل نهفت‬
‫مرا و ترا بندگی پيشه باد‬
‫ابا پيشه مان نيز انديشه باد‬
‫به نيک و به بد هر چه شايد بدن‬
‫ببايد همی داستهانها زدن‬
‫چو دژدار و چون قارن رزمجوی‬
‫يکايک بروی اندر آورده روی‬
‫يکی بدسگال و يکی ساده دل‬
‫سپهبد بهر چاره آماده دل‬
‫همی جست آن روز تا شب زمان‬
‫نه آگاه دژدار از آن بدگمان‬
‫به بيگانه بر مهر خويشی نهاد‬
‫بداد از گزافه سر و دژ بباد‬
‫چو شب روز شد قارن رزمخواه‬
‫درفشی برافراخت چون گرد ماه‬
‫خروشيد و بنمود يک يک نشان‬
‫به شيروی و گردان گردنکشان‬
‫چو شيروی ديد آن درفش يلی‬
‫به کين روی بنهاد با پردلی‬
‫در حصن بگرفت و اندر نهاد‬
‫سران را ز خون بر سر افسر نهاد‬
‫به يک دست قارن به يک دست شير‬
‫به سر گرز و تيغ آتش و آب زير‬
‫چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد‬
‫نه آيين دژ بد نه دژبان پديد‬
‫نه دژ بود گفتی نه کشتی بر آب‬
‫يکی دود ديدی سراندر سحاب‬
‫درخشيدن آتش و باد خاست‬
‫خروش سواران و فرياد خاست‬
‫چو خورشيد تابان ز بالا بگشت‬
‫چه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت‬
‫بکشتند ازيشان فزون از شمار‬
‫همی دود از آتش برآمد چوقار‬
‫همه روی دريا شده قيرگون‬
‫همه روی صحرا شده جوی خون‬
‫تهی شد ز کينه سر کينه دار‬
‫گريزان همی رفت سوی حصار‬
‫پس اندر سپاه منوچهر شاه‬
‫دمان و دنان برگرفتند راه‬
‫چو شد سلم تا پيش دريا کنار‬
‫نديد آنچه کشتی برآن رهگذار‬
‫چنان شد ز بس کشته و خسته دشت‬
‫که پوينده را راه دشوار گشت‬
‫پر از خشم و پر کينه سالار نو‬
‫نشست از بر چرمه ی تيزرو‬
‫بيفگند بر گستوان و بتاخت‬
‫به گرد سپه چرمه اندر نشاخت‬
‫رسيد آنگهی تنگ در شاه روم‬
‫خروشيد کای مرد بيداد شوم‬
‫بکشتی برادر ز بهر کلاه‬
‫کله يافتی چند پويی براه‬
‫کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت‬
‫به بار آمد آن خسروانی درخت‬
‫زتاج بزرگی گريزان مشو‬
‫فريدونت گاهی بياراست نو‬
‫درختی که پروردی آمد به بار‬
‫بيابی هم اکنون برش در کنار‬
‫اگر بار خارست خود کشته ای‬
‫و گر پرنيانست خود رشته ای‬
‫همی تاخت اسپ اندرين گفتگوی‬
‫يکايک به تنگی رسيد اندر اوی‬
‫يکی تيغ زد زود بر گردنش‬
‫بدو نيمه شد خسروانی تنش‬
‫بفرمود تا سرش برداشتند‬
‫به نيزه به ابر اندر افراشتند‬
‫بماندند لشکر شگفت اندر اوی‬
‫ازان زور و آن بازوی جنگجوی‬
‫همه لشکر سلم همچون رمه‬
‫که بپراگند روزگار دمه‬
‫برفتند يکسر گروها گروه‬
‫پراگنده در دشت و دريا و کوه‬
‫يکی پرخرد مرد پاکيزه مغز‬
‫که بودش زبان پر ز گفتار نغز‬
‫بگفتند تازی منوچهر شاه‬
‫شوم گرم و باشد زبان سپاه‬
‫بگويد که گفتند ما کهتريم‬
‫زمين جز به فرمان او نسپريم‬
‫گروهی خداوند بر چارپای‬
‫گروهی خداوند کشت و سرای‬
‫سپاهی بدين رزمگاه آمديم‬
‫نه بر آرزو کينه خواه آمديم‬
‫کنون سر به سر شاه را بنده ايم‬
‫دل و جان به مهر وی آگنده ايم‬
‫گرش رای جنگ است و خون ريختن‬
‫نداريم نيروی آويختن‬
‫سران يکسره پيش شاه آوريم‬
‫بر او سر بيگناه آوريم‬
‫براند هر آن کام کو را هواست‬
‫برين بيگنه جان ما پادشاست‬
‫بگفت اين سخن مرد بسيار هوش‬
‫سپهدار خيره بدو دادگوش‬
‫چنين داد پاسخ که من کام خويش‬
‫به خاک افگنم برکشم نام خويش‬
‫هر آن چيز کان نز ره ايزديست‬
‫از آهرمنی گر ز دست بديست‬
‫سراسر ز ديدار من دور باد‬
‫بدی را تن ديو رنجور باد‬
‫شما گر همه کينه دار منيد‬
‫وگر دوستداريد و يار منيد‬
‫چو پيروزگر دادمان دستگاه‬
‫گنه کار پيدا شد از بیگناه‬
‫کنون روز دادست بيداد شد‬
‫سران را سر از کشتن آزاد شد‬
‫همه مهر جوييد و افسون کنيد‬
‫ز تن آلت جنگ بيرون کنيد‬
‫خروشی بر آمد ز پرده سرای‬
‫که ای پهلوانان فرخنده رای‬
‫ازين پس به خيره مريزيد خون‬
‫که بخت جفاپيشگان شد نگون‬
‫همه آلت لشکر و ساز جنگ‬
‫ببردند نزديک پور پشنگ‬
‫سپهبد منوچهر بنواختشان‬
‫براندازه بر پايگه ساختشان‬
‫سوی دژ فرستاد شيروی را‬
‫جهانديده مرد جهانجوی را‬
‫بفرمود کان خواسته برگرای‬
‫نگه کن همه هر چه يابی به جای‬
‫به پيلان گردونکش آن خواسته‬
‫به درگاه شاه آور آراسته‬
‫بفرمود تا کوس رويين و نای‬
‫زدند و فرو هشت پرده سرای‬
‫سپه را ز دريا به هامون کشيد‬
‫ز هامون سوی آفريدون کشيد‬
‫چو آمد به نزديک تميشه باز‬
‫نيا را بديدار او بد نياز‬
‫برآمد ز در ناله ی کر نای‬
‫سراسر بجنبيد لشکر ز جای‬
‫همه پشت پيلان ز پيروزه تخت‬
‫بياراست سالار پيروز بخت‬
‫چه با مهد زرين به ديبای چين‬
‫بگوهر بياراسته همچنين‬
‫چه با گونه گونه درفشان درفش‬
‫جهانی شده سرخ و زرد و بنفش‬
‫ز دريای گيلان چو ابر سياه‬
‫دمادم بساری رسيد آن سپاه‬
‫چو آمد بنزديک شاه آن سپاه‬
‫فريدون پذيره بيامد براه‬
‫همه گيل مردان چو شير يله‬
‫ابا طوق زرين و مشکين کله‬
‫پس پشت شاه اندر ايرانيان‬
‫دليران و هر يک چو شير ژيان‬
‫به پيش سپاه اندرون پيل و شير‬
‫پس ژنده پيلان يلان دلير‬
‫درفش درفشان چو آمد پديد‬
‫سپاه منوچهر صف بر کشيد‬
‫پياده شد از باره سالار نو‬
‫درخت نوآيين پر از بار نو‬
‫زمين را ببوسيد و کرد آفرين‬
‫بران تاج و تخت و کلاه و نگين‬
‫فريدونش فرمود تا برنشست‬
‫ببوسيد و بسترد رويش به دست‬
‫پس آنگه سوی آسمان کرد روی‬
‫که ای دادگر داور راستگوی‬
‫تو گفتی که من دادگر داورم‬
‫به سختی ستم ديده را ياورم‬
‫همم داد دادی و هم داوری‬
‫همم تاج دادی هم انگشتری‬
‫بفرمود پس تا منوچهر شاه‬
‫نشست از بر تخت زر با کلاه‬
‫سپهدار شيروی با خواسته‬
‫به درگاه شاه آمد آراسته‬
‫بفرمود پس تا منوچهر شاه‬
‫ببخشيد يکسر همه با سپاه‬
‫چو اين کرده شد روز برگشت بخت‬
‫بپژمرد برگ کيانی درخت‬
‫کرانه گزيد از بر تاج و گاه‬
‫نهاده بر خود سر هر سه شاه‬
‫پر از خون دل و پر ز گريه دو روی‬
‫چنين تا زمانه سرآمد بروی‬
‫فريدون شد و نام ازو ماند باز‬
‫برآمد برين روزگار دراز‬
‫همان نيکنامی به و راستی‬
‫که کرد ای پسر سود برکاستی‬
‫منوچهر بنهاد تاج کيان‬
‫بزنار خونين ببستش ميان‬
‫برآيين شاهان يکی دخمه کرد‬
‫چه از زر سرخ و چه از لاژورد‬
‫نهادند زير اندرش تخت عاج‬
‫بياويختند از بر عاج تاج‬
‫بپدرود کردنش رفتند پيش‬
‫چنان چون بود رسم آيين و کيش‬
‫در دخمه بستند بر شهريار‬
‫شد آن ارجمند از جهان زار و خوار‬
‫جهانا سراسر فسوسی و باد‬
‫بتو نيست مرد خردمند شاد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

Ferdowsi 1

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*