Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – اما چون خبر مرگ سیاوش به ایران رسید

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – اما چون خبر مرگ سیاوش به ایران رسید

کیخسرو-2

 

 اما چون خبر مرگ سیاوش به ایران رسید :
چو آگاھی آمد بکاوس شاه

که شد روزگار سیاوش تباه

بر و جامه بدرید و رخ را بکند

بخاگ اندر آمد ز تخت بلند

سرداران و پھلوانان گریبان دریدند و چون خبر به رستم رسید چنین نوحه خواند:

دریغا تھی از تو ایران زمین

ھمه زار و بیمار و اندوھگین

دریغا که بدخواه دلشاد گشت

دریغا که رنجم ھمه باد گشت

یک ھفته سوگ سیاوش در تمام نیمروز برپا بود.روز ھشتم تمام سپاه از کشمیر و کابل، در

سرای رستم گرد آمدند و ھمه باھم روانه شھر کاوس شدند.

چوآمد بنزدیک کاووس کی

سرش بود پرخاک و پرخاک پی

بدوگفت خوی بد ای شھریار

پراکندی و تخمت آمد ببار

ترا مھر سودابه و بد خوی

زسر برگرفت افسر خسروی

کسی کاو بود مھتر انجمن

کفن بھتر او را ز فرمان زن

با چشمی گریان،

نگه کرد کاوس بر چھر او

بدید اشک خونین و آن مھر او

نداد ایچ پاسخ مراو را زشرم

فرو ریخت از دیدگان آب گرم

تھمتن برفت از بر تخت اوی

سوی خان سودابه بنھاد روی

ز پرده بگیسوش بیرون کشید

زتخت بزرگیش در خون کشید

بخنجر بدو نیم کردش براه

نجنبید بر جای کاووس شاه

چون سخنان رستم را شنیدند،

ھمه بر گرفتند با او خروش

تو گفتی که ایران برآمد بجوش

رستم یکصد ھزار سپاھی را به فرزندش فرامرز سپرد و فرمان داد که درنگ مکن و به

سرزمین توران برو و من پشت سرتو خواھم آمد.در مرز توران خبر به شاه سپنجاب دادند.

پھلوان سپنجاب که ورآزاد نام داشت در جنگ تن به تن کشته و اولین کسی بود که

سرش به کین سیاوش بریده شد.خبر به افراسیاب رسید و غمی سنگین بر او مستولی

شد.دیری نگذشت که تمام توران بسیج شد.
افراسیاب فرزند خود، سرخه را فرمان داد که با سی ھزار شمشیر زن به سپنجاب رفته و

سر فرامرز را بریده و برایش بیاورد، و به او گفت اما از رستم پرھیز کن و نصیحتش کرد:

سگ کار دیده بگیرد پلنگ

ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

سرخه در جنگ و گریز بدست فرامز اسیر شد و دست بسته اورا جلوی رستم انداختند.

طوس رفت تا خون سرخه را بریزد، ولی او زاری کرد که من ھمسال و دوست سیاوش بوده

ام.طوس بر او رھمش آمد.رستم به زواره فرمان داد با ھمان تشت و خنجر سرش را از تن

جدا کنند.پس سپاھیان بر او ریختند و آن چنان کردند.لشکر توران که از جنگ برگشتند،

سرسرخه را دیدند که از پا به دار آویخته شده است.چون خبر به افراسیاب رسید خاک بر

سر کرد، نوحه خواند و فرمان داد تا سپاه در دشت آماده جنگ بشوند.دولشکر برابر ھم صف

کشیده وخو را چنین آراستند.بارمان در میمنه و کھرم در مسیره و خود افراسیاب در قلب

سپاه.رستم فرمان داد گودرز و کشواد بر مسیره، گیو و طوس بر میمنه و خود با فرامرز در

قلب سپاه جای گرفتند.پیلسم سپر برکتف، نیزه به دست با غرور فراوان قدم در میدان

نھاد.بعد از نبرد با گیو و فرامرز بالاخره رستم پا به میدان گذاشت و اورا از سر نیزه به داخل

سپاه افراسیاب پرتاب کرد.چون چشم پیران به بدن پیلسم افتاد سرشک از مژگان بریخت

اما چه سود. از ھردو لشکر خروش جنگ برآمد و جنگ گروھی آغاز شد

بکشتند چندان زھر دو گروه

که شد خاک دریا و ھامون چو کوه

افراسیاب از قلب سپاه بر میمنه سپاه ایران تاخت گروھی را خود بکشت تا آنجا که طوس

پشت بر میدان خود را به رستم رسانید و کمک خواست.رستم و یارانش سپرداران

افراسیاب را یک به یک از میدان بدر کرده، چون جنگ بسود ایران شد درفش بنفش رستم

را برافراشتند و اختر کاویانی را بسوی میمنه متوجه کردند. چشم رستم به درفش سپاه

افراسیاب افتاد، رخش را بسوی او تاخت و تیغی بر کلاه افراسیاب زد آنرا شکافت.نیزه ای

سنگین بر سر اسب افراسیاب زد و او از پشت بر خاک افتاد.ھومان که از دور نظاره میکرد،

با گرز بر شانه پیلتن کوبید.رستم به سوی ھومان برگشت و افراسیاب از چنگش گریخت و

بر اسبی تیز تک نشسته از میدان فرار کرد.
ورا کرد ھومان ویسه رھا

به صد حیله از چنگ آن اژدھا

رستم بر آشفت و رخش را از پی ھومان برانگیخت اما ھومان در گرد و خاک میدان از نظر

رستم دور ماند.افراسیاب چون از دست رستم رھا شد، گریزان روانه توران زمین گردید و در

پی او تمام لشکر ترکان، مثل باد ھزیمت گرفتند.

سه فرسنگ رستم در پی ایشان تاخت و به اردوگاه باز آمد.بعد رستم فرمان داد تا لشکر به

دنبال افراسیاب حرکت کند. افراسیاب در راه بود که شنید رستم در پی اوست.این بود که بر

سرعت خود افزود و تا کنار دریای چین افراسیاب و سپاھش گریختند.بھنگام گذر کردن از

آب، به پیران گفت اگر رستم آن کودک شوم را بدست آورد، از این دیوزاده شاھی خواھد

ساخت.ھم اکنون کیخسرو را بیاور و در این دریا بیانداز.پیران گفت در کشتن او شتاب نکن،

من او را بھمراه خودم به ختن خواھم برد، از کشتن او دردی دوا نمیشود. پیران در دم

فرستاده ای را روانه کرد تا کیخسرو را به ختن ببرند.چون کیخسرو و مادرش به پیران

رسیدند، پیران از تخت به زیر آمد او را بوسید و نزد افراسیاب رفت و گفت:آن کودک را

آورده اند اکنون چه باید کرد؟ افراسیاب گفت اورا به جائی بفرست که ھیچکس نشانش را

نداند و پیران نیز چنین کرد.

رستم ھمچنان با سپاه ایران در خاک توران پیش می تاخت.ھمه چین و ماچین، ختا و

ختن را گرفت و وارد پایتخت افراسیاب شد و بر تخت افراسیاب نشست.

آنچه را که افراسیاب اندوخته بود به سپاھیان داد و سپه سربه سر زو توانگر شدند. به

سرداران گنج ھای فراوان داد و از رزم ھمه اشان ستایش کرد.گنجی فراوان برای فریبرز

کاوس فرستاد و

بدو گفت سالار و مھتر توی

سیاووش رد را برادر توی

میان را بکین برادر ببند

ز فتراک مگشای بند کمند
سپس ھریک از شھرھای توران زمین را به یکی از سرداران داد
بماچین و چین آمد این آگھی

که بنشست رستم بشاھنشاھی

مدت ھا رستم و سرداران در آن سرزمین ماندند تا روزی از روزھا سرداران به رستم گفتند:

اکنون شش سال است که در این سرزمین ھستیم و از افراسیاب خبری نیست. اگر او از

راھی دیگر به ایران حمله کند، کاوس پیر بدون سردار و سپاه و یاور مانده.رستم آن سخنان

را پذیرفت و سپاه ایران با زر و گوھر فراوان روانه ایران زمین شدند.دیری نگذشت که به

افراسیاب خبر دادند ایرانیان به سرزمین خود رفته اند. او نیز فرمان داد تا مردم توران به جای

گذشته خود باز گردند.

افراسیاب چون به توران باز گشت،

ھمه بوم زیر و زبر کرده دید

مھان کشته و کھتران برده دید

در ایران بمدت ھفت سال خشکسالی شد و پس از مدتی،

چنان دید گودرز یک شب بخواب

که ابری برآمد ز ایران پر آب

بران ابر باران خجسته سروش

بگودرز گفتی که بگشای گوش

چو خواھی که یابی ز تنگی رھا

وزین نامور ترک نر اژدھا

بتوران یکی نامداری نوست

کجا نام آن شاه کیخسروست

ازین تخمه از گوھر کیقباد

ز مادر سوی تور دارد نژاد

وچون پایش به ایران زمین برسد ھمه جا فراخی و نعمت و شادمانی خواھد بود.

اما از پھلوانان فقط گیو است که باید اورا بجوید.فردا گودرز بر تخت نشست و گیو را پیش

خواند و داستان خواب را برای او گفت.

بدو گفت گیو ای پدر بنده ام

بکوشم برای تو تا زنده ام

وقتی گیو بار سفر می بست، ھمسرش گفت:مدتھاست پدرم، جھان پھلوان رستم را

ندیده ام. اگر اجازه دھی به زابلستان نزد او بروم.گیو اجاز داد و بانو روانه سیستان شد.گیو

بار سفر بسته نزد گودرز رفت و فرزندش بیژن را به او سپرد و پدر را بدرود گفت.

ھمی تاخت تا مرز توران رسید

ھر آنکس که در راه تنھا بدید

زبان را بترکی بیاراستی

ز کیخسرو از وی نشان خواستی

در این سفر گیو نمی خواست کسی از راز او خبردار شود و اگر از کسی درباره کیخسرو

می پرسید و آگھی نداشت او را میکشت تا کسی از راز او باخبر نشود. گیو ھفت سال

کیخسرو را چون سوزنی در انبار کاه در سرزمین پھناور توران می جست.روزی گیو به بیشه

ای رسید از اسب پیاده شد که استراحت کند.در این اندیشه بود شاید اصلاً کیخسرو از مادر

زاده نشده و گودرز سروش را در خواب ندیده و اشتباه کرده.ناگھان چشمش به نو جوانی

بلند قد افتاد که کنار چشمه ایستاده بود.

بدل گفت گیو این بجز شاه نیست

چنین چھره جز در خور گاه نیست

وقتی چشم کیخسرو به آن مرد افتاد به دل گفت این گرد جز گیو نیست.حتماً ھمان کس

است که گفته اند به دنبال من خواھد آمد.کیخسرو گفت: ای گیو شاد آمدی.

ازطوس و از گودرز و کاوس شاه خبر داری؟ جھانجوی رستم، گو پیلتن چگونه است؟ دستان

و آن انجمن؟ گیو چون این سخنان بشنید چشمش خیره شد و نام خدای را بر زبان آورد.گیو

پرسید:ای خسرو چه کسی تو را از نام گیو و گودرز و جھان پھلوان آگاھی داده؟ خسرو

گفت:مرا مادر این از پدر یاد کرد.

سیاوش ھمیشه با مادرم سخن میگفت.گیو گفت: از سخن ھای تو دانستم که راست

است، فرزند سیاوشی اما نشانی دیگری روی بازوی تو ھست آنرا نشان من بده.

برھنه تن خویش بنمود شاه

نگه کرد گیو آن نشان سیاه

که میراث بود از گه کیقباد

درستی بدان بد کیان را نژاد

گیو خدای را نیایش کرد و کیخسرو را در آغوش گرفت و ھردو از دیدگان اشک باریدند.

ساعتی بعد ھردو پیش فرنگیس رفتند.فرنگیس گفت: لحظه ای نباید درنگ کرد و باید ھرچه

زودتر برویم.ای گیو مرغزاری ھست نه چندان دور، تو زین و دھانه اسب سیاوش را بردار و

کاری کن که در طلوع صبح آنجا باشید.

کوھی بزرگ جلوی شما قرار دارد و چون از کوه بالا بروید مرغزار دیگری چون بھشت را در

روبرو خواھید داشت.صبر کنید تا خورشید بر تیغ گنبد شود.

ھرچه گله در آن مرغزار چرا می نماید برای آب خوردن به سوی آن جویبار خواھد آمد.

شبرنگ بھزاد، اسب سیاوش میان آنھاست و چون زین و لگام سیاوش را ببیند رام خسرو

خواھد شد. واھمه نکن نامش را پیاپی صدا کن و اورا نوازش کن.کیخسرو فرنگیس را وداع

کرد، بر اسب گیو نشست و گیو پھلوان پیاده به کوھستانی که فرنگیس گفته بود روانه

شدند.گیو از روی نشانه ھا شبرنگ بھزاد را شناخت.کیخسرو پیش رفت و چون شبرنگ

بھزاد بوی زین و لگام را دریافت، شیهه های بلند کشید.کیخسرو نزدیک رفت بر چشم و

دست و روی اسب دست مالید.شبرنگ بھزاد نیز روی و موی کیخسرو را بوئید و آرام ایستاد

تا لگام بر سرش کردند و زین بر پشتش نھادند.کیخسرو و گیو ھمراه شبرنگ بھزاد به سوی

خانه فرنگیس رفتند. فرنگیس وقتی شبرنگ بھزاد را دید به یاد سیاوش به تلخی گریست.

در آن کاخ گنجی از زر و گوھر پنھان کرده بودند.فرنگیس گیو را پیش خواند و گفت: از این

گنج ھرچه می خواھی برگیر.گیو بر زمین افتاد و گفت ای بزرگ بانوان، تمام جھان از آن

فرزند تست، من از میان تمام این گوھرھا، زره سیاوش را برمیدارم.

فرنگیس ترکی بسر بر نھاد

برفتند ھر سه بکردار باد

دیری نگذشت که خبر به پیران رسید.فرمان داد تا گلباد و نستھین ھمراه سیصد سوار

کیخسرو و گیو را تعقیب کنند، گیو را کشته و سرش را بر نیزه کنند، فرنگیس را زنده در

خاک کنند و کیخسرو را به بند کرده بیاورند.به آنھا یادآور شد، اگر آنھا از آمودریا بگذرند این

آب و خاک برباد خواھد رفت.فرنگیس و کیخسرو که از پیمودن راه دراز سخت خسته شده

بودند، بخواب اندر آورده بودند سر.

جھانجوی را گیو بدُ پاسبان. گیو گردی را از دور دید و چون دانست سپاھیان ھستند، برد

دست و تیغ از میان برکشید

خروشی برآورد برسان ابر

که تاریک شد مغز و جان ھژبر

از آنان آنقدر با گرز و خنجر کشت که عاقبت از برابر گیو گریخته و نزد پیران بازگشتند.چون

گیو برگشت خسرو پرسید چرا خونین شدی.گیو گفت گلباد و نستھین از پی ما آمدند اما

شکست خوردند و ای کیخسرو این را بدان در ایران زمین به جز رستم ھیچ سواری تاب

میدان مرا ندارد.آسوده سفر کن که در امان ھستیم.باھم خوردنی خوردند و از راه و بیراه به

سوی ایران حرکت کردند

چنین تا بیامد یکی ژرف رود

سپه شد پراکنده چون تار و پود

با تمام خستگی از آب گذشته و در آنسوی آب، خوردنی خوردند و به استراحت پرداختند.

کیخسرو و گیو ساعتی خفته بودند که فرنگیس سپاھی را دید که پیران خودش به دنبال

آنھا آمده بود.کیخسرو می خواست در کنار گیو بجنگد ولی

بدو گفت گیو ای شه سرفراز

جھان را بنام تو آمد نیا ز

من و پدرم ھردو پھلوان خاندان تو ھستیم، ھفتاد و ھشت برادر دیگر دارم، ھمه پھلوانند،

اگر من بمیرم دیگری بر جای من خواھد ایستاد، اما اگر تو تباه شوی، چون تو نباشی ایران

زمین بدون سرپرست خواھد ماند.

حالا بر کوه بالا رو و سپاه را ببین،

مرا یار باشد جھان آفرین.

گیو زره پوشید و به کنار آب رفت.پیران با آشفتگی او را دشنام داد و بعد از لاف زیاد گیو

گفت: ای سپھدار ، اکنون دلیرانه اسب بر آب زن وگرنه من به آن سوی خواھم آمد.شما

شش ھزارید و من یک نفر.با گرز مغز یکایک شما را پریشان میکنم.پیران چون سخنان گیو

را شنید در برابر لشکرش خجل شد و با اسب از رود گذشت.گیو حمله نکرد بلکه کم کم از

کنار رود به شکل گریختن دور شد.پیران نیز رجز می خواند و گیو را دنبال می کرد. آنقدر که

پیران از رود و از لشکرش دور شد، گیو ایستاد و کمند را بسوی پیران انداخت.

سر پھلوان اندر آمد ببند

ز زین بر گرفتش نجم کمند

بیافکند برخاک و دستش ببست

سلیحش بپوشید و خود بر نشست

گیو دلاور لباس پیران را پوشید، بر اسبش نشست، درفش پیران را به دست گرفت و به

آنسوی آب رفت.تورانیان که درفش پیران را دیدند استقبال کردند و کرنا زدند.گیو گرز برکف

گرفت و به تورانیان حمله کرد.در ساعتی آن چنان لشکر توران را به ھم پیچید که ھمه

کشته یا فراری شدند.چون سپاھیان فراری شدند گیو به نزد پیران برگشت، میخواست سر

از بدنش جدا کند ولی رحمش آمد و اورا کشان کشان به نزدیک کیخسرو برد.پیران پس از

نیایش از خسرو بخشش خواست و فرنگیس گفت:ای گیو این پیر پھلوان، ما را یاری کرده

است.او را بما ببخش.گیو پاسخ داد ای بزرگ بانوان من به ماه سوگند خورده ام که خونش

را بر زمین بریزم.کیخسرو گفت:سوگندی را که خورده ای ھرگز مشکن، با خنجر خود

گوشھای پیران را سوراخ کن تا از خنجر تو خون بر زمین چکد و سوگندت شکسته نشود.

گیو چون علاقه کیخسرو و فرنگیس را به سلامت پیران دانست ھمان کار را کرد.پیران را

سوار بر اسبش کرده و دستش را با کمند بسته و سوگند یاد کرد که فقط گلشھر بانوی

بانوان پیران آنرا بگشاید.فرنگیس و کیخسرو اورا دوستانه وداع کردند و کیخسرو ھمراه

فرنگیس و گیو به سوی ایران روانه شدند.

از آنطرف خبر به افراسیاب رسید که چه نشسته ای، گیو گودرز کشوادگان یک تنه بر شش

ھزار سوار و چندین سردار پیروز شد و کیخسرو و فرنگیس را از آب گل زریون گذر داده به

سوی ایران شھر روان است. افراسیاب چون آن داستان را شنید، آفتاب در نظرش تاریک

شد، سپاه را آماده کرد و دو منزل یکی راه را طی کرد. نخست به لشکر گلباد رسید.دید

تمام لشکر پراکنده و کسی با افراسیاب جز سپھرم سخن نگفت.رنگ رخ افراسیاب زرد

شده می گفت آنچه می بینم ھمان است که دانایان گفته بودند.ھنوز در سخن بود که

سپھدار پیران با سر و روی پر از خون پیش از ھمه اسب می تاخت.فکر کرد پیران گیو را

گرفته ولی وقتی خوب نگاه کرد، پیران را چون سنگ بر زین بسته و دودستش را از پشت

اسیر کمند دید.پیران فریاد برآورد آن کس را که من دیدم، نه درنده گرگ و نه ببر بیان،

ھیچ کدام در صفت کارزار مانند او نیستند.چون آھنگ بریدن سر من کرد، فرنگیس بخشش

مرا از او خواست.اما گوش مرا سوراخ کرد و مرا سوگند داد تا گره این کمند را جز ھمسرم

گلشھر، کسی نگشاید.پیران خسته و غمگین با سواران از افراسیاب جدا شده بسوی

ختن رفت. افراسیاب به ھومان فرمان داد تا سپاه را به کنار جیحون بکشد و گفت:

که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشت

غم و رنج ما باد گردد بدشت

وقتی گیو و خسرو و فرنگیس به کنار جیحون رسیدند، در آنجا که کشتی ھا بودند، مرد

باژخواه آنھا را معطل کرد و بالاخره گفت کشتی را میدھم به شرط آنکه زرھی را که بر تن

داری بدھی.یا اسب آن جوان را ویا آن بانوی زیبا را.گیو گفت آنچه این مرد میخواھد نشدنی

است. اما بارھا خاندان تو و پھلوانان ایران با اسب از اینگونه رودخانه ھا گذشته اند

بدو گفت گیو ار تو کیخسروی

نبینی ازین آب جز نیکوئی

فریدون که بگذاشت اروند رود

فرستاد تخت مھی را درود

بدو گفت کیخسرو اینست و بس

پناھم بیزدان فریادرس

بآب اندر افکند خسرو سیاه

چو کشتی ھمی راند تا باژگاه

پس او فرنگیس و گیو دلیر

نترسد ز جیحون و زان آب شیر

آن رود مرز ایران و توران بود و چون افراسیاب به آنجا رسید اندیشه کرد تا با ھمان سواران

کیخسرو را در خاک ایران دنبال کند ولی ھومان پیش رفت و او را از این کار باز داشت.وقتی

کیخسرو از آب جیحون گذشت،

خبر شد به گیتی که فرزند شاه

جھانجوی کیخسرو آمد ز راه

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*