Home / Literature / شرحی بر فهم داستانهای مثنوی معنوی – گفتار سیزدهم : جاده ی اصلی‬

شرحی بر فهم داستانهای مثنوی معنوی – گفتار سیزدهم : جاده ی اصلی‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫جاده ی اصلی‬
‫روزی روزگاری مجنون سوار بر شتری كه شتر نيز كره ای داشت، عزم‬ ليلی می كند برای وصال. در طول سفر به محض غفلت مجنون از شتر به سبب عشق و سودای ليلی شتر مهار خود را سست می ديد و فورا رو‬ به كره می كرد و واپس می رفت. مجنون آواره چون به خود می آمد متوجه‬ می شد كه پس از فرسنگها راه پيمودن در همان مكان اول قرار دارد. پس‬ از چندی دربدری و به دور خود چرخيدنهای باطل، مجنون به خودش می‬ آيد و در حركتش ترديد كرده و به شتر می گويد : من و تو هر دو عاشقيم من عاشق ليلی ام و تو عاشق كره ات  ما نمی توانيم همسفران خوبی‬ برای همديگر باشيم، راستش را بخواهی حالم از تو بهم خورده و از چنين‬ سواری ای خسته شدم، پس از تو عزلت می گزينم و پای پياده راه خود را‬ پيش می گيرم.‬
‫مجنون، در بيابانی سوزان  از غم دوری يار  چون خود را سراسيمه از‬ شتر به پايين می اندازد ضربهء شديدی به جسمش وارد می شود و ناگهان‬ در همان دم پايش نيز می شكند. كار كه به اينجا رسيد مجنون چون گويی‬ شد در دستان چوگان ليلی.‬

سرنگون خود را ز اشتر در فكند‬

گفت سوزيدم زغم ، تا چند چند‬

تنگ شد بر وی بيابان فراخ‬

خويشتن افكند اندر سنگلاخ‬

آن چنان افكند خود را سخت زير‬

كه مخلخل گشت جسم آن دلير‬

چون چنان افكند خود را سوی پست‬

از قضا، آن لحظه پايش هم شكست‬

پای را بربست ، گفتا ؛ گو شوم‬

‫در خم چوگانش ، غلطان می روم‬

پس از آنكه آگاهی هدف اصلی و غايت نهايی را رسيدن به سكوت ذهن‬ و حالت عدمی معرفی می كند ، عقل سوار بر مركب فكر در فضای ذهن، راه‬ را در پيش می گيرد برای رسيدن به سكوت ذهنی و توقف فعل و انفعلات‬ ذهن.‬
‫آيا عقل می تواند با ابزار فكر ، فكر را متوقف كند؟‬
‫مگر هدف، سكوت ذهن و توقف انديشه نيست، پس چرا عقل، موج فكر را‬ به طلاطم می اندازد؟‬
‫اگر عقل سوار بر مركب فكر نشود، از چه چيزی می خواهد پايين بيايد تا‬ به مقصد رسيده باشد؟ به بيانی ديگر آيا در نبود مسئله ، حل مسئله معنا و‬ مفهومی دارد؟‬
‫انسان در چه مرحله و مقطعی از آگاهی در می يابد كه فعل و انفعلات‬ عقلانی ذهنش نيز خود فريبی و دور خود چرخيدن است؟‬
‫چرا عقلانيت ميل به كمال را فربه می كند و نفسانيت ميل به زوال را؟‬
‫آيا انسان می تواند در آن واحد هم كمال جو باشد و هم هوس ران؟‬
‫تلاشهای مكرر و مستمر انسان آگاه شده به منظور حضور در خود و‬ كنترل افكارش با دور نمای كسب آرامش و اعتماد به نفس، به شك و ترديد‬ منتهی می شود ، زيرا كه تلاشها و كوشش ها هدفها را صدا نكرده اند. پس‬ از سرمستی جزئی همان آگاهی اوليه و تشويقهای مداحان، در می يابيم كه‬ نه تنها هيچ پيشرفتی در جهت كسب بينش نكرده ايم بلكه به عقب تر نيز‬ رفته ايم و خود فريبی های جديدی در ذهنمان خلق شده اند. اين ترديد‬ زمانی شكل می گيرد كه فراغتی از مطرح شدنها و گل كردنهای ويرانگر‬ حاصل شود و هدف مجددا بررسی گردد و هماهنگی ابزارهای رسيدن به‬ هدف نيز بازنگری شود كه معمولا اين تغيير نگرش در سختی ها و‬ مشكلات روی می دهد.‬
‫انسانی كه هدفش در ذهنش حك شده است آنهم به دلايل موفقيتهايی‬ كه در گذشته كسب كرده ، حقايقی كه بصورت فطری بر آنها مطلع گشته و‬ شواهد عقلی واقعی بودن موضوع ، به سادگی نمی تواند پس از ترديد بر‬ مجاهدتهايش از تمام آن همه سير و سلوك دست بكشد.‬
‫…پس چكار بايد بكند؟…‬
‫نه می تواند پيش رود و نه راه به عقب برگشتن را دارد.‬
‫چنانچه ذهن با دلايل عقلی و منطقی اش بر واقعيت موضوعی واقف‬ گردد و در جهت رسيدن به آن خواسته، با عزمی جدی و تلاشی بی وقفه‬ پيش رود و در نهايت به بن بست برسد آن بن بست در واقع دروازه نجات و‬ رهايی اوست زيرا كه ذهن در می يابد حتی با حركتهای عقلانی خودش نيز‬ نمی تواند مانع انديشه هايش بشود، بطوريكه خود همين عقلانيت يا‬ پردازش ذهن نيز منجر به خلق فكر می شود، آنهم افكاری به ظاهر متفاوت‬
‫نسبت به افكار حاكميت ميل و هوس، در حاليكه پس از چندی دلخوشی به‬ عقلانيت خودش با شواهد واقعی كسب موفقيتهای بيرونی زندگی روزمرگی‬ اش، متوجه می شود كه به سكوهای برتر بيرونی دست يافته ولی به هدف‬ اصلی اش كه آرامش درون و رضايت درونی بوده نه تنها دست نيافته بلكه‬ از آن دور هم شده است و در مسيری كاملا متفاوت از خواسته اوليه اش‬ قرار گرفته است.‬
‫مولانا در رابطه با ويرانی، پراكندگی، شكست، بی مرادی و عدم چنين می‬ فرمايد : ” بيان آنكه عمارت در ويرانيست، و جمعيت در پراكندگی، و درستی‬ در شكستگی ست، و مراد در بی مرادی، و وجود در عدم.‬

آن يكی آمد ، زمين را می شكافت‬ ‫

ابلهی فرياد كرد و بر نتافت‬

‫كاين زمين را از چه ويران می كنی؟‬

‫می شكافی و پريشان می كنی؟‬

گفت: ای ابله، برو، بر من مران‬

‫تو عمارت، از خرابی باز دان‬
‫كی شود گلزار و گندم زار اين؟‬ ‫

تا نگردد زشت و ويران اين زمين‬
‫كی شود بستان و كشت و برگ و بر؟‬ ‫

تا نگردد نظم  او  زير و  زبر‬

‫چنانچه آگاهی “خود فريبی و منحرف شدن تدريجی و نامحسوس” در‬ رسيدن به توانايی كنترل ذهن، قبلا برای ذهن ايراد شده باشد و چند‬ صباحی را نيز با آن بسر كرده باشد به محض كنار رفتن جايگاههای‬ تشخصی غفلت آور، ذهن دوباره هدف اصلی اش را مرور می كند و در اين‬ بررسی درمی يابد كه چقدر از موضوع اصلی منحرف شده و لذا با پشتوانه‬
‫آهنين علت و معلولی خودش(منظور همان دلايل واقعی و منطقی گذشتهء‬ موفقيت آميز است) دوباره قدم در جاده اصلی می گذارد و هر زمان كه به‬ جاده اصلی قدم می گذارد، موفقيتهای مادی چشمگير و فراوانی را بدست‬ می آورد كه همين برتريها نسبت به ديگران او را مغرور كرده و به جای مهار‬ زدن بر انديشه های زائد ذهنش بر انديشه ها اعتماد می كند، در حاليكه‬ موفقيتها را زمانی بدست آورده كه بر عليه انديشه هايش قيام كرده است.‬
‫ذهن در هر بار باز گشتن به جاده اصلی ، گام هايش را محكمتر و‬ اصولی تر می گذارد تا آنكه نهايت الامر يقين مانع از انحراف می شود و‬ برای هميشه در جادهء اصلی می ماند.‬
چرا از ديگر انديشی، فراری هستيم؟‬
‫مولانا می فرمايند : در هر لحظه از حياتمان، امكان جاری شدن ادراكات‬یتازه ای در ذهن، وجود دارد. همانطور كه ادهم به ناگاه خوابی می بيند از‬ بسط هندوستان دل، بی هيچ حجاب و پرده ای. آن بينش عاملی می شود‬ برای گشودن زنجيرها، و روان گشتن به سوی نور.‬

هر دم آسيبيست بر ادراك تو‬

‫نبت نو نو ُرسته بين از خاك، تو‬

زين سبب ادهم به ناگه ديد خواب‬ ‫

بسط هندوستان دل را، بی حجاب‬

‫لاجرم زنجيرها را بر دريد‬ ‫

مملكت بر هم زد و شد ناپديد‬

نشان اين بيداری و به خود آمدن، اين است كه انسان از دارالغرور به‬ دارالسرور وارد می شود.‬

‫آنچنانكه گفت پيغمبر ز نور‬ ‫

كه نشانش آن بود اندر صدور‬

كه تجافی(دوری) آرد از دالغرور‬ ‫

هم انابت(بازگشت) آرد از دارالسرور‬

وقتی كه انسان متوجه بشود كه می تواند به طريق ديگری نيز زندگی‬ كند يا به بيان دقيق تر به طريق ديگری بينديشد، از تمام اندوخته های‬ ذهنی اش دست می كشد و راهی تازه را در پيش می گيرد. مولانا در‬ داستان اسارت شه زاده ای در دام جادوگری های پيره زنی عجوزه، سعی بر‬ القاء درك اسارت در انديشه ها(دارالغرور)، و چگونگی رهايی از آن و وارد‬
‫شدن به فضای پاك و بدون انديشه ها(دارالسرور)، را دارد.‬
‫پادشاهی در خواب می بيند كه پسرش از دست رفته و مرگ بر او عارض‬ گشته است. وقتيكه از خواب بيدار می شود تصميم می گيرد تا برای‬ پسرش همسری اختيار كند تا از او نوه ای به يادگار بماند. همزمان با‬ تدارك ديدن صور و سات عروسی، از قضای الهی، پيره زنی عجوزه كه‬ عاشق شه زاده بود، جادويی در كار می بندد و دل او را می ربايد. شاهزاده‬
‫عروس و عروسی را رها می كند و به سوی كمپيرك(پيره زن) روان شده، او‬ را به همسری اختيار می كند. هر چاره ای كه در كار می كرد آن پدر، عشق‬ آن پيره زن می شد بيشتر. تا اينكه شاه متوجه شد كه گويا سری دركار‬ است و بايد به گريه پناه ببرد و از خداوند طلب ياری كند.‬

پس يقين گشتش كه مطلق،آن سريست‬

‫چـاره او را بعـد از ايـن لابـه، گريسـت‬

سجده می كـرد او كـه: فرمانـت رواسـت‬
‫غير حق،بر ُملك حق، فرمان كه راست؟‬

‫همانطور كه در اين داستان نيز در می يابيم، شروع درمان بيماری ذهن،‬ از لحظه ای آغاز می شود كه شاه از عوامل مادی دست می كشد و رو به‬ سوی مركزيت عالم هستی، خداوند تبارك و تعالی می كند. شاه آنقدر يارب‬ يارب و گريه و زاری مي كند، تا اينكه استادی ساحر از راه می رسد. با‬ توجه به تاكيدات مكرر حضرت مولانا بر اين موضوع، شك نكنيم كه تغيير و‬ تحول اساسی در ذهن و روان انسان در بازگشت به سوی خداوند است. از‬ اين مرحله به بعد است كه عقل كلی نگر و مفيد ذهن نيز به جريان می‬ افتد و هدايت امور ذهن را به عهده می گيرد.‬
‫شاه از روی عجز و ناتوانی، به آن استاد می گويد: به دادم برس كه پسرم‬ از دست رفت. عقل مفيد با قاطعيت تمام، اطمينان می دهد كه درمان درد‬ شه زاده را به همراه دارد و معجزه ها خواهد كرد. قدوم شفابخش عقل‬ مفيد، عجب ميمون و مبارك است. اين است كه مولانا در داستان پادشاه و‬ كنيزك، در پديدار شدن آن پير غيبی، آنچنان به وجد می آيد و آنگونه با‬ شور و شوق به مدح و ثنای او می پردازد. زنده شدن عقل مفيد در ذهن‬ تازه اول راه است، ولی بسيار مغتنم و گرانقدر است كه در صورت عدم درك‬ آن پيامبر درونی، آنهم پس از سپری كردن آن روزگاران پر طلاطم و جوش‬ وخروش، از يك موهبت فوق بشری، به جد بی بهره خواهيم ماند. آنجاست‬ كه شاه وجودمان، برای درمان شه زاده وجودمان، بايد كمر همت در‬ خدمتگزاری از فرستاده الهی را ببندد.‬
‫حال ببينيم معجزه گريهای پيامبر درون را كه چه راهگشايی هايی در كار‬ می بندد. اولين دستور آن پيامبر به ذهن اين است كه بايد بر اندوخته های‬ خودت بميری و خالی از هر چيزی شوی.‬

آمـــدم تـــا بـــر گشـــايم ســـحر او‬

‫تـــــا نمانـــــد شـــــاهزاده زرد رو‬

پهلــوی ديــوار هســت اســپيد گــور‬

ســوی گورســتان بــرو، وقــت ســحور‬

‫تـــا ببينـــی قـــدرت و صـــنع خـــدا‬

سـوی قبلـه، كـاو (جسـتجو) آن گـور را‬

‫دومين دستور آن است كه پس از اين خالی سازی، بايد گره های آن را‬ نيز باز كنی.

باز كردن گره های كلاف درهم و برهم ذهن، تنها پس از‬ رهايی از انديشه های زائد روزمرگی امكان دارد. اول بايد آرامش خاطری‬ برای ذهن مهيا شود تا بتواند اقدام به گره گشايی كند. از اين روست كه‬ اهميت مثلث رشدی مازلو مطرح می شود. تا زمانی كه ارضا نيازهای اوليه‬ برای ارگانيسم مطرح است ذهن نمی تواند به چيزهای ديگر بپردازد، مگر‬ اينكه استثنايی باشد. چنانچه فراغتی نسبی برای ذهن از لحاظ پرداختن به‬ چهار نياز؛ فيزيولوژيكی، نياز به ايمنی، عشق و احساس تعلق و احترام‬ حاصل شود آنجاست كه با هدايت مثبت ذهن، می شود به مراتب بالای‬ شناختی، با بازگشايی گره های روانی، نائل گشت و به پله خودشكوفايی‬ مازلو دست يافت. خود شخص مولانا كسی بود كه هر چهار مرتبه، سلسله‬ مراتب نيازهای مثلث مازلو را طی كرده بود.‬

ســوی گورســتان برفــت آن شــاه زود‬ ‫

گــور را آن شــاه، آن دم بــر گشــود‬

جادوئيهــــا ديــــد پنهــــان انــــدر او‬

صــد گــره بــر بســته بــر يكتــار مــو‬

آن گـــره هـــای گـــران را بـــر گشـــاد‬

پــس ز محنــت پــور شــه را راه داد‬

‫پس از اين خودشناسيها و خود پيرايی هاست كه بيماری ذهن درمان می‬ شود و شاه زاده رو بسوی پدر می كند و بر اطاعت از او كمر همت را می‬ بندد. اگر توجه كرده باشيم لايه های مختلف ذهنی، پس از كسب آگاهی از‬ لايه زيرين تر كه به منبع انرژی نزديك ترند و از قوه ادراك بالاتری‬ برخوردارند، اطاعت و فرمانبرداری می كنند. چنانچه اين لايه ها را رد گيری‬
‫كنيم در نهايت به همان مركزيت مطلق انرژی عالم هستی منتهی خواهد‬ شد. شاهزاده پس از اين بيداری وقتی به گذشته اش نظر می اندازد تعجب‬ می كند كه چگونه آن پيره زن عجوزه، عقل و هوش او را ربوده بود.‬

شـــاهزاده در تعجـــب مانـــده بـــود‬

‫كز من او عقل و بصـر چـون در ربـود؟‬

‫حال توجه داشته باشيم به پس لرزه های آگاهی و بيداری. پس از درمان‬ بيماری ذهن مشاهدات جديدی از زوايای ناديده عالم هستی (ناديده نه‬ بعنوان يك چيز عجيب و غريب، بلكه از آن جهت كه ذهن تا به آن زمان به‬ آن موضوعات نپرداخته است)، برای انسان هويدا می شود كه يكی از آن‬ دريافتها، ديدن حسن زيبای خالق است، آنهم بصورت يك ادراك درونی و‬ فطری. بطوريكه در اوايل راه نمی توان آن دريافتها را به ورطه تفسير و‬ توضيح درآورد. خود همين مقام و جايگاه خاص ذهنی و عقلی، يك حالت‬ مستی و بيخودی را در انسان جاری می سازد كه بايد بر اين موضوع نيز‬ آگاه بود، تا با قدم گذاشتن در آن مقام، در انديشه اين باشيم كه بخواهيم‬ بر مقام بالاتری دست يابيم. چنانچه در داستان پير چنگی ديديم كه آن‬ مطرب پس از دست يابی به كيفيت درونی متفاوتی نسبت به وضعيت قبل‬
‫خود، كه پس از گريه و زاری در گورستان نصيبش شده بود، با هدايت‬ پيامبر درونی، به آن حالت نيز قانع نشد و عزم را بر ورود به مرتبه ای بالاتر‬ گذاشت.‬

امــر مــی آمــد كــه نــی طــامع مشــو‬

‫چــون ز پايــت خــار بيــرون شــد بــرو‬

‫آگاهی بر روند تحولات روانی، كمك بسيار زيادی در عبور كردن از‬ مراحل مختلف ادراكات درونی را بر عهده دارد. زيرا كه آگاهی هشدار می‬ دهد كه اين مرحله به ظاهر ويرانگر، پله ای است برای دست يابی به گام‬ بعدی. همين آگاهی،صبری نتيجه بخش را پيش روی ذهن می گسترد.‬
‫فشار آگاهی و بينش چنان قوی است كه وجود را در حالت گيجی و‬ منگی و بيهوشی قرار می دهد. چنانچه انسان نتواند از تمام مراحل تغيير و‬ تحولات ذهنی اش، در مسير طبيعی دگرگونی، عبور كند منجر به يك‬ فاجعه جبران ناپذير خواهد شد. شايد پس از گذشت دوره ای از دوران رشد‬، آن تجربيات دوباره بتوانند مفيد واقع شوند ولی در آن مقطع اوليه بی اثر‬
‫می مانند.‬
‫چند سال از آن ماجرا می گذرد و روزی پادشاه رو به فرزندش می كند و‬ می گويد: پسرم يادی كن از آن روزگاران ذلت و خواری، كه چگونه اسير‬ ندانم كاريهای خودت شده بودی، تا ضمن درك وضعيت موجودت، شكر‬ نعمت كرده باشی. شاه زاده به پدر می گويد: پدر جان هيچ سخن از آن‬ روزگاران مگو كه من يافتم دارالسرور و وارهيدم از چاه دارالغرور.‬

گفـــت: رو، مـــن يـــافتم دارالســـرور‬ ‫

وارهيـــــدم از َچـــــه دارالغـــــرور‬

‫و بعد مولانا اشاره می كند به آن دسته از انسانهايی كه راه گذر از تاريكی‬ به روشنی را در پيش گرفته اند و نهايت الامر نيز به مقصودشان می رسند و‬ آن روز و لحظه، مبارك ساعتی است.‬

همچنـان باشـد، چـون مـومن راه يافـت‬

‫سـوی نـور حـق، ز ظلمـت روی تافـت‬

‫برای روشنتر شدن موضوع مثالی را پيش می كشيم؛ فرض كنيم شخصی‬ معتاد، چند سالی پس از بهبودی كاملش يادی از آن دروان اعتيادش بكند.‬
‫از آن منظر است كه بخوبی درمی يابد كه در چه فلاكتی اسير بوده و خود‬ نمی فهميده است. عزيزان، وضعيت كنونی ما انسانها نيز از منظر آن‬ دارالسروری كه مولانا ترسيم می كند عين زندان جهل آن معتاد است. و‬ زمانی بر اين موضوع آگاه می شويم كه از اين حالت درونيمان، كه هم‬ اكنون بر ما حاكم است، بيرون آييم.‬
‫شايد اين سوال برای اذهان مطرح شود كه اين بابا به زور می خواهد به‬ ما تلقين كند كه مشكلی داريم. در حاليكه هيچ مشكلی وجود ندارد و‬ زندگی نيز به خوبی و خوشی پيش می رود. اين ايرادی بود كه بر پيامبران‬ نيز وارد می كردند. بالاخره اينها حقايقی است كه وجود دارد و انسانها از آن‬ بی خبرند. در مراجعه به دستاوردهای روانشناسی اجتماعی نيز بر اين خود‬ فريبی ها و اشتباه انديشی ها آگاه می شويم.‬
‫تمام انسانها می توانند از دنيای خيالی ذهنشان(دارالغرور) رهايی يابند و‬ به ديگر انديشی (دارالسرور) راه يابند. فقط بايد آگاه شوند كه اين زندگی‬ كنونی شان با اين انديشه های جاری در ذهنشان، عين خود فريبی و خود‬ مردگی است. بايد بر حقايق هستی آگاه بشويم و با روند طبيعی نظام‬ هستی گام برداريم. زندگی و حيات انسانها طولمند نيست، بلكه نقطه نقطه‬ در حال خلق و زوال است. از ديروز و قبل از آن هيچ چيزی وجود ندارد و‬
‫فردا و بعد از آن هم هنوز نيامده است. پس چطور می توانيم ذهنمان را در‬ گذشته و آينده ای كه وجود ندارد نوسان دهيم.‬

مــن چگونــه هــوش دارم پــيش و پــس‬

‫چـون نباشـد نـور يـارم پـيش و پـس‬

‫اين آگاهی است كه ما را هدايت می كند به سوی رهايی. ابتدا بايد‬ مسئله ای وجود داشته باشد، و بر وخامتهای آن آگاه شده باشيم، تا در‬ جهت كشف راه حل، بكوشيم.‬
‫مولانا ضمن آگاه كردن جويندگان حقيقت بر نحوه اسارتشان در چنگال‬ انديشه های افسونگر ذهنشان، اميد می دهد كه ما نيز همانند آن شه زاده‬ هستيم و می توانيم در راه راست قدم بگذاريم. به شرطی كه همتی بكنيم و‬ حركت را آغاز كنيم.‬

ای بـــرادر دان كـــه شـــه زاده تـــوی‬ ‫

بهــــر راه راســــت آمــــاده تــــويی‬

‫و از سوی ديگر بر اين موضوع نيز تاكيد می كند كه حل سحر، ساحره دنيا‬ به دست عوام نيست و بايد از خواصی همچون پيامبران، امامان، عارفان و‬ بينايان ياری گرفت.‬

ســـاحره دنيـــا قـــوی دانـــا زنيســـت‬ ‫

حــل ســحر او بــه پــای عامــه نيســت‬

ور گشـــــادی عقـــــد او را عقلهـــــا‬

‫انبيـــا را كـــی فرســـتادی خـــدا؟‬

‫مولانا برای اينكه به ما انسانهای به ظاهر عقل كل، بفهماند كه اسير‬ اشتباه انديشی هايمان شديم، شخصيت داستانش را شاه زاده انتخاب كرده‬ است، تا دريابيم كه اسارت در زندان تخيلات، هم اكنون در وجود خود‬ ماست.‬

همچوماهی بسته استت او به شست(دام)‬

شصــت ســال از شســت او در محنتــی‬

‫شــاه زاده مانــد ســالی و تــو شصــت‬

نــی خوشــی، نــی بــر طريــق ســنتی‬

‫چنانچه پس از خودشناسی های مستمر، توانستيم با ادراكات درونی و‬ واقعی بر وخامت حاكميت انديشه های زائد بر ذهنمان، آگاه شويم. و‬ دريابيم كه اصلی ترين مسئله و مشكل انسان به افكارش مربوط می شود افكاری كه اتوماتيك وار در ذهن خلق می شوند ، ذوق زده نشويم و تصور‬ نكنيم به شناختی دست يافته ايم كه برترين چيزهاست. زيرا كه فريب های‬ ذهن در تمام مقاطع كسب آگاهی، بروز می كند. از اين رو بايد بسيار‬ محتاط و دست به عصا راه را پيمود و از بزرگانی همچون مولانا مدد جست.‬ و مدد جستن از آن بزرگان يعنی مطالعه كتاب آن بزرگان و تعمق بر‬ انديشه های آنها.‬

 

برای درك لايه های مختلف داستانهای مثنوی مباحثمان را با فرمولی ساده برای كنترل ذهن‬‬‬‬‬ درگفتار چهاردهم پيش خواهیم برد  …..

‫گفتاری از مهندس هادی بیگدلی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*