Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – زاده شدن كيخسرو‬

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – زاده شدن كيخسرو‬

کیخسرو-2

 

زاده شدن كيخسرو‬
‫از اقامت فرنگيس در كاخ پيران مدتی گذشته بود كه شبی از شبها، او‬ سياوش را به خواب

ديد. سياوش در حالی كه در يـك دسـت شمشـير‬ داشت و در دستی ديگر شمعی روشـن،

بـه پيـران گفـت: “برخيـز كـه‬ هنگامه جشن و سرور است، زيرا كيخسرو به دنيا می آيد.”‬

پيران از خواب برخاست و زنش گلشهر را بيدار كرد و با شـادمانی‬ گفت: “برخيز و نزد

فرنگيس برو! من هم اكنـون سـياوش را بـه خـواب‬ ديدم و او از دنياآمدن پسرش خبر داد.”

گلشهر برخاست و شتابان نزد فرنگيس رفت. هنگامی كه به اتاق او‬ رسيد، كودكی

خورشيدگون را در كنارش ديد. پس، به تندی بازگشت و‬ با لبی خندان به پيران گفت: “بيا و

ببين كه يزدان پاك چه آفريده اسـت.‬ اين كودك چنان است كه گويی هم اكنون شايسـته

تاجگـذاری اسـت.”

پيران نزد فرنگيس آمد و از ديدن آن كودك زيبا و درشت اندام شاد شد.‬ پس از سپاس

آفريدگار به فرنگيس گفت: “مهر اين كـودك سـخت بـه‬ دلم نشسته است. اگر افراسياب بند

از بندم جدا كند، نخـواهم گذاشـت‬ به او آسيبی برساند.”

چون شب گذشت و بامداد رسيد، پيران نزد افراسياب رفت و پـس‬ از ستايش او گفت:

“شاها! مژده بده كه بر خدمتگزاران و چاكرانت يكی‬ ديگر افزون شد. از فرنگيس كودكی به

دنيا آمده كه از زيبايی مانند مـاه‬ می درخشد. او به رخساره همانند نيايت فريدون گـرد

اسـت، چنـان كـه‬ گويی او زنده شده و به دوران كودكی بازگشته است.”‬

سخنان پيران چنان اميددهنده و نويدبخش بود كـه افراسـياب را در‬ انديشه فرو برد.

افراسياب می انديشيد كه بـا ايـن نـوزاد چـه كنـد؟ امـا‬ ناگهان:‬

چنـان كـرد روشـن جهـان آفريـن‬

كزو دور شد جور و بيداد و كين‬

خداوند چنان كرد كه افراسياب از ستمی كه به سـياوش و فـرنگيس‬ كرده بود، پشيمان شد

و از كشتن كيخسرو چشم پوشيد. شاه توران گـر‬ چه كيخسرو را بخشيد، اما چون از پايان

كار خود بيم داشت، به پيـران‬ سفارش كرد كه كودك را به كوه ببرد و بـه شـبانان بسـپرد تـا

در آنجـا‬ بزرگ شود و از دانش و هنر چيزی نياموزد. ضمناً از نـژاد خـويش نيـز‬ آگاه نشود.‬

سپردن كيخسرو به شبان‬

پيران با شادمانی به سرای خود رفت و يكی از چوپانان كوهستان را كه‬ از آشنايانش بود،

نزد خـود خواسـت. سـپس بـه او سـفارش كـرد كـه‬ كيخسـرو را بـه كـوه ببـرد و در نگهـداری

و تـربيتش بسـيار بكوشـد.‬

بدينسان پيران، كودك را به چوپان سپرد و او را بـا سـيم و زر فـراوان‬ روانه كوه كرد.‬

كيخسرو در هفت سالگی بسيار شجاع بـود. او از چـوب و پوسـت‬ حيوانات برای خود

تيروكمان ميساخت و به شكار می رفت، اما:‬

چو ده ساله شد، گشت گردی سترگ‬

به جنگ گراز آمد و رزم گرگ‬

چوپان كه چنين ديد، بيمناك شد. پس به نزد پيران آمد و بـا شـكوه‬ گفت: “من تاكنون چنين

كودكی نديده ام. تا چندی پيش به شـكار آهـو‬ می رفت، ولی اكنون به شكار شير و پلنگ

ميرود. دركار او چاره ای كن‬ تا مبادا به وی گزندی رسد و من نزد تو شرمنده شوم.”‬

چو بشنيد پيــران، بخنديد و گفت:‬

“نماند نژاد و هنــر در نهفـت”‬

سپس بر اسب نشست و همراه چوپان به كوه رفت و نوجوان را نزد‬ خود خواست. كيخسرو

پيش دويد و بر دست پيران بوسه زد. پيـران از‬ ديدن چنان نوجوان بلندبالا و نيكورخساری،

بسيار شادمان شد. او را در‬ آغوش گرفت و آفريدگار بی همتا را ستايش بسيار گفت.

كيخسرو كه تا‬ آن هنگام از كسی مهری نديده بود، از رفتار پيران بسـيار شـادمان شـد.‬

گفت: “تو مرد مهربان و بزرگی هستی كه بـا شـبانزاده ای چنـين رفتـار‬ ميكنی. من

نميدانم چگونه از تو سپاسگزاری كنم.” و چشمانش خانـه‬ اشك شد. پيران از سخن

كيخسرو به ياد سـياوش افتـاد و دلـش پـر از‬ اندوه شد. گفت: ” ای فرزند! با سخنت آتش به

جانم زدی. چنـين مگـو‬ كه تو از خاندان بزرگی هستی.” كيخسرو با شگفتی پرسـيد:

“چگونـه؟”‬

پيران گفت: “من سخنان بسيار با تو دارم. پس به سرای من بيا تا آنچـه‬ ميدانم با تو

بگويم.” كيخسرو شاد شد و گفت: “آنچـه تـو بگـويی بـه‬ گوش جان می شنوم.”

پيران از شبان اسبی گرفت و كيخسرو را بر آن نشاند. سپس او را با‬ خود به سرای خويش

برد. در آنجا، او را در كنار خود نشاند و داسـتان‬ زنـدگی پـدرش، سـياوش را بـرای او

بازگفـت. كيخسـرو از دانسـتن‬ سرگذشت پدر اندوهگين شد و كينه افراسياب را به دل

گرفت.‬

روزگاری سپری شد تا شبی افراسياب پيران را نزد خود خواسـت و‬ با پريشانی به او گفت:

“بدان كه من از پايان كار خود سخت بيمناكم.‬

كز انديشه بـد هميشــه دلـــم‬ ‫

بپيچد، همی غم ز دل نگسلم‬

از اين كودكی كز سياوش رسيد‬ ‫

تـو گويی مرا روز شد ناپديد‬

بيم دارم كه او بتواند نياكـان خـود را بشناسـد، از سرگذشـت پـدر‬ خويش آگاه شود و آنگاه

در پی كين خواهی او برآيد، اما اگر بـدانم كـه‬ او از گذشته پدرش چيزی نميداند، نمی گذارم

نزد شبانی پرورش يابد،‬ زيرا چنين كاری شايسته من نيسـت، بلكـه او را نـزد مـادرش

خـواهم‬ فرستاد و هر دو به آسودگی روزگار خواهيم گذراند.” پيران گفـت: “در‬ شگفتم كه

چرا شهريار دانا بدين گونه می انديشد! زيرا كودكی كه به دور‬ از مردم و در ميان جانوران

كوه روزگار گذرانده است، چگونه می تواند‬ از گذشته خود آگاه شده باشد؟ اگر شاه سوگند

ياد كند كـه آسـيبی بـه‬ كيخسرو نمی رساند، او را بيدرنگ به درگاه خواهم آورد تا خـود بـا او‬

به گفتگو بنشيند و از خرد و دانشش آگاه شود.”‬

افراسياب پس از شنيدن سخن پيران، به آفريدگار بزرگ سوگند يـاد‬ كرد كه به كيخسرو

آسيبی نخواهد رساند. پيران از شاه سپاسگزاری كرد‬ و بی درنگ به سرای خـود آمـد و

كيخسـرو را فراخوانـد و گفـت: “ای‬ فرزند! خوب به سخنم گوش بده. اكنون می خواهم تو را

نزد افراسـياب‬ ببرم. او می خواهد تو را بيازمايد و از دانش و خردت آگاه شـود. پـس،‬

در برابر پرسشهای او تا ميتوانی سخنان بيهوده بر زبان آور و خود را‬ همچون ديوانگان بنما.

به ياد داشته باش كه آزادی و سـرافرازی تـو در‬ اين كار است و بس.”‬

كيخسرو سـخن پيـران را پـذيرفت و بـا او بـه درگـاه شـاه رفـت.‬

افراسياب با ديدن كيخسـرو، از او پرسـش آغـاز كـرد و كيخسـرو نيـز‬ پاسخ های بيخردانه و

بيهوده بر زبان آورد. شاه توران با شنيدن سـخنان‬ آشفته و بی مايه كيخسرو، لبخندی زد و

به پيران گفت: “اكنـون خـاطرم‬ آسوده شد، زيرا دانستم كه اين نوجوان ديوانه اسـت و از

خـوب و بـد‬ روزگار هيچ نميداند. به طورحتم از او به ما آسيبی نخواهد رسيد. اكنون‬

ميتوانی كيخسرو را نزد مادرش بفرستی تا با او زندگی كند.”‬

پيران همراه كيخسرو به سـرای خـود بازگشـت. او بـا شـادمانی در‬ خزانه را باز كرد و بـه

كيخسـرو، سـيم و زر فـراوان و اسـب و سـلاح‬ بخشيد. سپس او و مـادرش را بـه

سـياوشگـرد فرسـتاد. كيخسـرو بـه‬ سياوشگرد رفت و در جايگاه پدر زندگی آغاز كرد.‬

در ادامه داستان : رستم و افراسياب‬ – ‫لشكركشی افراسياب به ايران‬

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*