Home / Literature / داستان سیاوش از سری داستان های شاهنامه – ‫جنگ افراسياب با سياوش و کشته شدن سیاوش بفرمان افراسیاب

داستان سیاوش از سری داستان های شاهنامه – ‫جنگ افراسياب با سياوش و کشته شدن سیاوش بفرمان افراسیاب

1362508284_siyavash6659644

 

 ‫جنگ افراسياب با سياوش
‫افراسياب چون سخنان گرسيوز را شنيد، كينه هـای گذشـته ای را كـه از‬ ايرانيان در دل داشت، به ياد آورد و از خشم به خود لرزيد. او بی درنگ‬ فرمان داد تا سپاه برای جنگ آماده شود. از آن سو، سياوش با تنی لرزان‬ و رخساری زرد نزد فرنگيس رفت. فرنگيس با ديدن حال زار سـياوش‬ پرسيد: “چه شده است؟ چرا چنين هراسانی؟” سياوش با انـدوه گفـت:‬
‫”پدرت افراسياب بر من بدگمان شده اسـت و مانـده ام كـه چـه كـنم و‬ چگونه او را به راه آورم.” فرنگيس اندوهگين شد، مـوی از سـر كنـد و‬ رخسار به ناخن خراشيد و بسيار گريست. او گفت: “در اين جهان، تنها‬ پدرم پشت و پناه تو بود كه او هم از تـو رو برگردانـد. اكنـون بگـو تـا‬ بدانم كه بدون پشت و پناه و يار و ياور ميخواهی چه كنی؟” سـياوش‬
‫گفت: “ای زن خوبكردار! بدان كه پشت و پناه همـه مـا يـزدان پـاك‬ است. پس، اندوهگين مباش كه هر چه او خواهد، همان شود.”
‫سياوش اين گفت و زبـان در كـام كشـيد. سـه روز از بـی وفـايی و‬ نامهربانی اين جهان خاكی ناليد. شب چهارم از خستگی و آزردگی تـن‬ و روان، بـه خـواب رفـت، ولـی ناگهـان خروشـيد و از خـواب پريـد.‬
‫فرنگيس با فرياد سياوش از بستر برخاست و شمعی روشن كرد. در پناه‬ نور لرزان آن به رخسار رنگ پريده سياوش ديده دوخـت و پرسـيد: “در‬ خواب چه ديده ای كه چنين آشفته شده ای؟” سياوش گفت: »خـوب بـه‬ سخنم گوش فرا ده و از اين خواب با هيچكس سخن مگو! بـه خـواب‬ ديدم كه در يك سويم دريايی بيكران است و در سـوی ديگـرم كـوهی‬ آتش. آتش دم به دم به سياوش گرد نزديـكتـر مـی شـد. در ايـن حـال‬ گرسيوز برآتش می دميد و افراسياب به من نزديك می شد. گمان من بـر‬ اين است كه گرسيوز آتش اين دشمنی را روشـن كـرده و افراسـياب را‬ به من بدبين ساخته است.”‬
‫فردای آنشب، سياوش پيكـی بـه سـوی تـوران فرسـتاد تـا از كـار‬ افراسياب آگاه شود. پيك رفت و باز آمد و خبـر داد كـه افراسـياب بـا‬ سپاهی بزرگ در راه است. از سوی ديگر، گرسيوز كسی را نزد سياوش‬ فرستاد و پيام داد: “من درباره تو با افراسياب بسيار سخن گفتم، ولـی از‬ بخت بد، گفتار من در او اثر نكرد و او برای جنگ و كشـتن تـو در راه‬ است. پس آمـاده رو بـه رو شـدن بـا او بـاش!” سـياوش افسـرده دل و‬ پريشان شد. فرنگيس كه چنين ديد، گفت: “بـه جـای غـم خـوردن، بـر‬ اسب بنشين و از توران زمين بگريز. برو و در انديشـه مـن نبـاش، زيـرا‬ شادی من از زنده بودن توست.” سـياوش بـا دلـی شكسـته نگـاهی بـه‬ فرنگيس كرد و گفـت: “بـدان كـه خـواب مـن بـه حقيقـت پيوسـت و‬ زندگانيم به سر آمد. ميدانم كه توكودكی پنج ماهـه در راه داری. پـس‬ سفارش می كنم كه اگر پسر بود، نام كيخسرو بر او بگذاری!”‬
‫سپس خاموش شـد و دقـايقی چشـم در چشـم فـرنگيس دوخـت،‬ اندكی بعد مژگان پرآب كـرد و گفـت: “بـدرود! مـن رفـتم ای همسـر‬ مهربان.”‬

فرنگيـس رخ خستـه و كنـده موی

روان كرد بر رخ ز دو ديده جوی

سياوش سوار بر اسب شد و با ايرانيـان همـراهش، راه ايـران را در‬ پيش گرفت. چون نيم فرسنگ پيش رفت، سپاه افراسياب رسيد و راه بر‬ آنها بست. شاه توران با ديدن سياوش و سپاهيانش با خود گفت: “پـس‬ گفتار گرسيوز دروغ نبـود و سـياوش خيـال جنـگ بـا مـا را داشـت.”‬
‫سپاهيان توران، سياوش و يارانش را در ميان گرفتند. سرداران سـياوش‬ وقتی چنين ديدند، گفتند: “ای شهريار! اجازه بده تا دسـت بـه شمشـير‬ بريم و تا كشته نشده ايم، با آنها نبرد كنيم.” سياوش گفـت: “نـه، چنـين‬ نكنيد! زيرا ما برای جنگ به اينجا نيامده ايـم.” او بـه نزديـك افراسـياب‬ رفت و گفت: “ای شاه! مگر من چه كرده ام كه با سپاهی جنگی آمـده ای‬ و قصد كشتنم را داری؟”‬
‫گرسيوز كه در كنار افراسياب بر اسب نشسته بـود، بـی درنـگ لـب‬ گشود و گفت: “تو اگر راست ميگويی و عزم جنـگ نـداری، چـرا بـا‬ شمشير و زره و تير و كمان به پيشباز شـاه آمـده ای؟” سـياوش بـا ايـن‬ سخن دانست كه همه افسونها از گرسـيوز بـوده اسـت. آشـفته شـد و‬ گفت: “ای ابليس زشت كردار! تو بودی كه چنين كردی.تو گفتی كه شاه‬
‫به من بدگمان شده است و برای كشتنم به اينجا می آيد.” سـپس رو بـه‬ افراسياب كرد و گفت: “ای شاه! خون مرا بی گناه مريز كه تـاوان خـون‬ بی گناه سنگين است. گرسيوز بدخواه توست. پـس بـه سـخنش گـوش‬ مده و خود را گرفتار مكن!‬

به گفتـار گرسيــوز بـد نـژاد‬

مده شهر توران و خود را به باد”‬

گرسيوز كه گفتار سياوش را به زيان خود می ديد، آشـفته شـد و بـه‬ افراسياب گفت:

“گفت و شنود با اين دشمن پيمان شكن برای چيسـت؟‬ با او جز با زبان شمشير نبايد سخن گفت.”
‫سپاهيان توران به فرمان افراسياب تيغ از ميان كشيدند و به سـياوش‬ و يارانش يورش بردند، ولی سياوش پيمان خود با افراسياب نشكسـت‬ و شمشير از نيام بيرون نكشيد. سپاهيان توران گروهی از ياران سـياوش‬ را كشتند و خود او را نيز زخمی و خسته برخاك انداختنـد. گـرويزره‬ وقتی چنين ديد، با شادمانی پيش رفت و دست سياوش را بست. سپس‬ بر گردنش پالهنگ نهاد و او را نزد افراسياب برد. به فرمـان افراسـياب،‬ سپاه روانه سياوش گرد شد و سياوش را نيز كشان كشان به آنجـا بردنـد.‬
‫در سياوش گرد، افراسـياب فرمـان داد تـا سـياوش را كنـاره راه و روی‬ خاكی كه در آن هيچ گياهی نمی رويد، گردن بزنند.‬
‫فرمان افراسياب سبب نگرانی و پريشانی گروهی از سپاهيان تـوران‬ شد. يكی از پهلوانان به نام “پيلسم” برای ميانجيگـری نـزد افراسـياب‬ رفت وگفت: “ای شهريار! سياوش گناهی ندارد. پس دركشتن او شتاب‬ مكن كه اين كار پشيمانی و رنج به دنبال دارد. سياوش بی كـس و تنهـا‬ نيست و پسر كاووس شاه و دست پرورده رستم زال اسـت. رسـتمی كـه‬
‫اگر تيـغ بـردارد، بـه تنهـايي ميـدان نبـرد را از خـون تورانيـان رنگـين‬ خواهدكرد.‬

به ياد آور آن تيـغ المــاس گـون‬ ‫

كزان تيغ گردد جهان پر ز خـون‬

وز آن نامــداران ايـران گـروه‬

‫كه از خشمشان گشت گيتی ستوه‬

بدين كيـن ببنـدنـد يكسـر كمـر‬ ‫

در و دشت گردد پر از نيــزه ور‬

بدان كه اگر رستم و ديگر پهلوانان ايران به ما بتازند، نه مـن يـارای‬ پايداری در برابر آنها را دارم و نه مانند من. پس در اين كار شتاب مكن‬ كه شتاب كار ابليس است.” افراسياب از گفتـار پيلسـم نـرم شـد، ولـی‬ گرسيوز با خشم گفت: “ای شاه! به گفته جوانی همچون او گوش مـده‬ و دشمن را از پيش پايت بردار، زيرا اگر چنين نكنی، من از كشـور تـو‬ خواهم رفت.”‬
‫سپس دمور و گرويزره نيز پيش رفتند و در برابر افراسياب روی بر‬ خاك ماليدند و گفتند: “شهريارا! سخنان سردار بزرگ، گرسيوز را بپذير‬ و دشمن را رها مكن و خونش را بريز.” افراسياب به گرسـيوز و ديگـر‬ سرداران گفت: “من به چشم خودم از سياوش گناهی نديده ام. ولـی بـه‬ گفته ستاره شناسان، هم از كشتن او سختی پديد ميآيد، هم از مانـدنش.‬
‫ولی اكنون كه شما خواهان كشتن او هستيد، به اين كار تن می دهم.”‬
‫فرنگيس چون از تصميم افراسياب آگاه شد، پيـاده نـزد پـدر رفـت.‬ خاك بر سر ريخت و اشك از ديدگان باريد و با ناله و زاری گفت: “ای‬ پدر! چرا می خواهی مرا به خـاك سـياه بنشـانی و شـوهر بـی گنـاهم را‬ بكشی؟ مگر او به تو چه كرده است؟ مگـر سـياوش همـان نيسـت كـه‬ پيمان خود را با تو نشكست و به سبب وفادارياش به پيمانی كه بسـته‬ بود، از تخت و تاج ايران زمين گذشت. اكنون چـه شـده كـه فرمـان بـه‬ كشتنش داده ای؟ ای پدر! فريب سخنان گرسيوز نابكار را نخور، زيرا:‬

كه تا زنده ای بـر تـو نفــرين بـود‬

به سوگ سياوش همی جـوشد آب‬

پـس از مـردنت دوزخ آئين بود‬

كنــد چرخ نفرين بر افراسيـاب‬

از خشم رستم و پهلوانان ايران بتـرس و از كشـتن سـياوش چشـم‬ بپوش!‬

زمين از تهمتن بلــرزد همــی‬

كه توران به جنگش نيرزد همی”‬

آنگاه به سياوش كه با سر و تن خونين در خاك افتاده بود، روكرد و‬ با ناله و زاری گفـت: “ای شـاهزاده دليـر و پهلـوان! ای سـرافراز و ای‬ سرور و سالار من! ايران را رها كردی و به توران آمدی. از كاووس دل‬ كندی و افراسياب را همچون پدر خود دانستی، ولی ديدی چه به سرت‬
‫آمد؟«‬
‫كنـون دست بستـه پيـاده كشـان‬

‫كجـا افسـر و گاه گـــردنكشان‬

كجا آنهمه عهـد و سوگند شـاه‬ ‫

كه لرزنده شد مهـر و كيوان و ماه‬

كجا شاه كـاووس و گردنكشـان‬

‫كه بينند اين دم تـو را زين نشان‬

مرا از پـدر ايـن كجـا بـد اميـد‬
‫‬
‫كه پردخته مانـد كنارم ز شيد‬

‫فرنگيس در كنار تن به خاك افتاده و رخسار خون آلود سياوش بسيار‬ گريست و ناليد، به گونه ای كه دل افراسـياب بـه حـال او سـوخت. امـا‬ ناگهان سخنان گرسـيوز را بـه يـاد آورد و چشـم دل خـود را بسـت و‬ ناله های دختر را از ياد برد. پس، دستور داد تا او را در يكی از اتاقهای‬ تنگ و تاريك كاخ به بند كشند.‬

كشته شدن سياوش به فرمان افراسياب‬

چون ميدان شهر سياوش گرد از ناله های فرنگيس ساكت شد، افراسياب‬ فرمان به كشتن سياوش داد. گرويزره كه از سياوش دلی پركين داشت،‬ پيش رفت و او را كشان كشان به كنجی برد و آماده كشتن كرد. سياوش‬ چون خود را بی كس و تنها ديد، سر بـه سـوی آسـمان بلنـد كـرد و از‬ درگاه خداوند خواست تا پـس از مـرگ، دارای فرزنـدی شـود كـه بـه‬
‫كين خواهی پدر برخيزد. در آن هنگام كه سياوش سرگرم راز و نيـاز بـا‬ پروردگار خود بود، پيلسم از سپاهيان افراسياب جدا شد و با چشـمانی‬ گريان نزد او رفت. سياوش با ديدن او گفت: “بـدرود ای پهلـوان! درود‬ مرا به برادرت پيران برسان و به او بگو كه پايان كار من چگونه شد. بـه‬ او بگو كه خوب به عهد خود وفا كرد! بگو تو پيمان بسته بودی كـه در‬ روز سختی با صدهزار سوار يار و ياورم باشی، ولی اكنون كجـايی كـه‬ ببينی چگونه در برابر گرسيوز بی كس و تنها به خاك افتاده ام.”‬
‫سياوش خاموش شد و پيلسم بسيار گريست. گرويزره، سياوش را‬ به همان ميدانی برد كه روزی او را در كشـتی بـه خـاك افكنـده بـود و‬ سرش را بر تشتی زرين نهـاد و از تـن جـدا كـرد، سـپس بـه خواسـته‬ افراسياب، خون را در جايی خشك و بی علف ريخت، ولی ساعتی بعد،‬ گياهی از آن خون روئيد كه “خون سياوشان” نام گرفته است.‬
‫با كشته شدن سياوش، ناگهان بادی تند وزيد و چنان گـرد و غبـاری‬ به هوا برخاست كه روی خورشيد را پوشاند. ناگاه همه جا در تـاريكی‬ فرو رفت، به گونه ای كه چشم، چشم را نمـی ديـد. سـپاهيان افراسـياب‬ پريشان و دلنگران به گرد خويش مـی گشـتند و بـه گـرويزره دشـنام‬ ميدادند، از آن سو:‬

ز كـاخ سيـاوش برآمـد خـروش‬

جهانی زگرسيوز آمد به جوش‬

فرنگيس موی افشان، بر سـرزنان و نالـه كنـان بـه سـوی افراسـياب‬ شتافت و به او نفرين بسيار كرد. افراسياب از گفتار فرنگيس خشـمگين‬ شد و دستور داد تا او را با چوب بزنند. بزرگـان و فرمانـدهان سـپاه بـا‬ شنيدن ايـن فرمـان سـخت انـدوهگين شـدند و بـه افراسـياب نفـرين‬ فرستادند. از آن ميان، پيلسم با اندوه فراوان و چشـمان گريـان از سـپاه‬ جدا شد و به سوی پيران حركت كرد تا او را از فرمان شاه تـوران آگـاه‬ كند.‬
‫پيران چون از كشته شدن سـياوش و گرفتـاری فـرنگيس آگـاه شـد،‬ روانش از اندوه و خشم به جوش آمد. او بی درنگ به راه افتاد و پس از‬ دو روز و دو شب اسب تاختن، خود را به لشكرگاه افراسياب رساند. در‬ آنجا آگاه شد كه افراسياب به دو تن از نگهبانـان خـود، دسـتور كشـتن‬ فرنگيس را داده است. پس خود را به نگهبانان رساند و به آنـان سـيم و‬
‫زر داد و خواست تا ساعتی در كار خود درنگ كننـد. پـس از آن، نـزد‬ افراسياب رفت و گفت: “تو از خدا شرم نكـردی كـه افسـون اهـريمن‬ شدی و به كشتن سياوش بی گناه فرمان دادی؟ بدان كه اين خبر دير يـا‬ زود به ايران می رسـد و پهلوانـان ايـران بـه كـين خـواهی سـياوش بـه‬ توران زمين خواهند تاخت و روزگار را بر ما سياه خواهند كرد. ای مرد!‬
‫تو را چه شده است! آيا كشتن داماد كافی نبود كه اكنون فرمان به كشتن‬ دخترت داده ای؟ بدان كه اگر فرنگيس را بـا كـودك بـی گنـاهی كـه در‬ شكم دارد، بكشی، جهان به بدی از تو ياد خواهـد كـرد! ای شـاه! اگـر‬ ديدن فرنگيس برايت رنج آور شده است، او را به من بسپار تا به سـرای‬ خود ببرم و از او نگهداری كنم. آن هنگام كه كودكش پا بـه ايـن جهـان‬ گذاشت، او را نزد تو می آورم تا هر چه خواهی در حقش روا داری.”‬
‫افراسياب سخن پيران را پذيرفت و فرنگيس را بـه او سـپرد. پيـران‬ شادمان شد و فرنگيس را از دست نگهبانان رهانيد و بـه خـتن بـرد. در‬ آنجا، او را به زنش “گلشهر” سپرد. پيران به زنش گفت:‬

همـی باش پيشش پرستار وار‬

ببيـن تا چه بازی كند روزگار‬

 

در ادامه داستان : زاده شدن كيخسرو‬‬  …..

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*