Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – بناكردن شهر سياوش گرد‬‬

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – بناكردن شهر سياوش گرد‬‬

1362508284_siyavash6659644

 

بناكردن شهر سياوش گرد‬
‫چند روزی پس از رفتن پيران، نامه ای از افراسياب بـه دسـت سـياوش‬ رسيد. افراسياب در نامه نوشته بود: “بدان كه با رفتن تو، روی شـادمانی‬ به خود نديده ام. اندوه مهمان دلم شده است و پيوسته انديشه ديدار تـو‬ را دارم، ولی آسايش و خرمی تو غم از دلم می كاهد و رنج دوری تو را‬ برايم آسان می سازد. پس، شادباش و زندگی را به شادمانی بگـذران كـه‬ من جز اين برای تو نمی خواهم.”

سياوش با خواندن نامه افراسياب بسيار خشنود شد و نهال اميـد در‬ بوسـتان دلـش جوانـه زد. دگـر بـار بـه زنـدگی اميـد بسـت و بـرای فراموش كردن گفتار ستاره شناسان درباره گنگدژ، سرگرم ساختن شـهر‬ ديگری شـد. در آن شـهر، ايـوان و ميـدان و كـاخ بلنـد سـاخت و در‬ زيبايی اش بسيار كوشيد، به گونه ای كه چون بهشـت بـرين شـد. بـالای‬ ايوانهای كاخ را با نگاره ها و كنده كاريهـا و نقاشـيهـای زيبـا آذيـن‬ بست. در سويی پيكر كاووس، رسـتم و زال، گـودرز و ديگـر پهلوانـان‬ ايران را نقش زد و در سوی ديگر پيكـر افراسـياب، پيـران، گرسـيوز و‬ سپاهش را. آنگاه نام “سياوش گرد” را برآن گذاشت.‬
‫چون پيران از سفر هنـد بـاز آمـد، بـه هرجـا كـه رسـيد، سـخن از‬ سياوش گرد و زيبايی های آن شنيد. او مشتاقانه بـه سـوی سـياوش گـرد‬ روانه شد تا از نزديك آن را ببيند. به نزديك شهر كه رسيد، سياوش بـه‬ پيشبازش رفت. هر دو سوار با هم از اسـب پيـاده شـدند و يكـديگر را‬ تنگ در آغوش گرفتند. سياوش، پيران را به كـاخ خـود بـرد. پيـران بـا‬ ديدن شهر و كاخ زيبای آن بر سياوش آفرين گفت و او را ستود. سپس‬ به كاخ فرنگيس رفت تا با او ديداری تازه كند. فرنگيس به گرمی پيـران‬ را پذيرفت و زر و گوهر در پايش ريخت. پيران كه چنين ديـد، ره آورد‬ سفر پيش آورد و هديه های فراوان به فرنگيس و سياوش داد.‬
‫پيران يك هفته در سياوش گرد ماند و پس از آن بار سفر بست و به‬ سوی كاخ افراسـياب بـه راه افتـاد. نـزد افراسـياب كـه رسـيد، پـول و‬ جواهری را كه به عنوان باج از مردم هند گرفته بود، تقـديم شـاه كـرد.‬
‫افراسياب شادمان شد و به او آفرين گفـت. سـپس از حـال سـياوش و‬ دختر پرسيد. پيران گفت: “حال سياوش و دخترت بسيار خوب است و‬ روزگار را به شادی می گذرانند. سياوش شـهری سـاخته اسـت كـه در‬ توران و چين مانند آن نيست. باغ و ايوان و كاخهای بسيار در آن است‬ كه كـاخ دختـر تـو فـرنگيس ماننـد جـواهری چشـم نـواز در ميـان آن‬ ميدرخشد.”‬
‫شاه توران از گفتار پيران شاد شد، ولی در همان حال انديشـه ای بـه‬ مغزش راه يافت. او ديگر روز برادرش را نزد خود خواست و آنچـه از‬ پيران شنيده بود، برای گرسيوز بازگو كرد و گفت: “به سياوش گرد بـرو‬ و ببين سياوش چه ميكند؟ آيا به ما و توران دلبسته اسـت و يـا هنـوز‬ هوای كاووس و رستم و ايران زمين را در سر دارد؟” گرسيوز دست بـر‬ ديده نهاد و به رفتن شتاب كرد. هزار سوار برگزيد و راه سياوش گرد را‬ در پيش گرفت. چون به نزديك شهر رسيد، سياوش به پيشبازش آمد و‬ او را به گرمی پذيرفت و به كاخ خود برد. شبی بـه شـادی سـپری شـد.‬
‫پگاه فردا، گرسيوز هديـه هـای افراسـياب را بـه سـياوش داد. سـياوش‬ شادمان شد. سپس برای دلشادكردن گرسيوز همه جای شهر و كاخهای‬ آن را به او نشان داد. گرسيوز با ديدن آن همه زيبايی و گنج و گـوهر و‬ سپاه، آتش حسد در دلش زبانه كشيد و با خود گفـت: “اگـر سـالی بـر‬ همين منوال بگذرد، سـياوش همـه جـای تـوران را زيـر فرمـان خـود‬ می گيرد و ديگر افراسياب و مرا به هيچ می انگارد.”‬ گرسيوز از اين انديشه برخود پيچيد و رخسارش زرد شـد. فـردای‬ آن روز، سياوش مهمان را به ميدان چوگان بـرد. پـس از آن نوبـت بـه‬ نيزه پرانـی رسـيد. سـياوش و ايرانيـان در چوگـان و نيـزه پرانـی چنـان‬ هنرنمايی كردند كه چشم تورانيان بر آن كار خيره ماند. گرسـيوز وقتـی‬ چنان ديد، گفت: “شهريارا! در اين دو ميدان تـو بـر مـا برتـری يـافتی.‬ اكنون بيا با هم كشتی بگيريم تا پهلوان برتر شناخته شود.” سـياوش كـه‬ می دانست برگرسيوز پيروز مـی شـود و نمـی خواسـت او را شـرمنده و‬ سرافكنده كند، گفت: “نه! من يارای كشتی گرفتن با تـو را نـدارم. از آن‬ گذشته، تو برادر شاه هستی و از بزرگی، چرخ گردون را زير پای اسب‬ خود می آوری. پس، سزاوار نيست كه تو پـا بـه ميـدان گـذاری. پـس،‬ همچنان در كنار زمين بر تخت بنشين و يارانت را برای كشتی با من به‬ ميدان بفرست.”‬ گرسيوز سخن سياوش را پذيرفت، رو به تورانيان كرد و گفت: “چه‬ كسی از شما برای كشتی گرفتن با سياوش به ميدان مـی رود؟”

سـرداران‬ تورانی سخن گرسيوز را شنيدند، ولی از بيم شكست هيچ يك لـب بـه‬ سخن نگشود. گرسيوز از خشم چين به پيشانی آورد و رو بـه يكـی از‬ پهلوانان نيرومند خود به نام “گرويزره” كـرد و از او خواسـت تـا بـه‬ ميدان برود. گرويزره به ميدان رفت، ولی سياوش با او كشتي نگرفـت.‬
‫او دمی با خود انديشيد: “اگر من با يك پهلـوان تـورانی كشـتی بگيـرم،‬ ارزشم كاسته خواهد شد.« پس به گرسيوز رو كرد و گفت: »ای پهلوان!‬ ازتو می خواهم كه دو تن از سردارانت را برای كشتی با من روانه ميدان‬ كنی.”‬
‫گرسيوز از اين سخن سياوش خشمگين شـد، ولـی بـه روی خـود‬ نياورد. ناگزير يكی ديگر از پهلوانان بزرگ خود به نام “دمور” را نيز بـه‬ ميدان فرستاد. كشتی آغاز شد. گرويزره به سوی سياوش يورش بـرد،‬ ولی او به چابكی جست و كمربند پهلوان تورانی را گرفـت و همچـون‬ پركاهی به بالای سر برد و بر زمين كوبيد. پس از آن، به سوی دمور گام‬ برداشت و در چشم برهمزدنـی پشـت او را نيـز بـا خـاك آشـنا كـرد.‬
‫گرسيوز از شكست پهلوانان زورمند خود سخت اندوهگين شـد. آتـش‬ خشم در جانش زبانه كشيد و رخسارش را خـونرنـگ كـرد، ولـی دم‬ برنياورد.‬
‫گرسيوز يك هفته در سياوش گرد مانـد و در ايـن مـدت از دريـای‬ بيكران مهر سياوش بهره مند شد. روز هشتم بار سفر بست و آماده رفتن‬ شد. سياوش نامه ای برای افراسياب نوشت و در آن از او سـتايش كـرد.‬ سپس به نامه مهر زد و همـراه هديـه هـای فـراوان بـه گرسـيوز سـپرد.‬
‫گرسيوز به راه افتاد، در حالی كه در تمام راه پيوسته در انديشه سياوش‬ و شكست سرداران نيرومند خود بود. او زير لب ميگفـت: “بـرادر مـن‬ كسی را به توران زمين راه داده و دل به مهرش بسـته كـه سـرداران مـرا‬ خوار و سرافكنده كرده است. چنين كه من می بينم ، او بدين هم بسـنده‬ نخواهد كرد و سرانجام من و افراسياب را به خاك سياه خواهد نشـاند.‬ پس، چاره آن است كه تا دير نشده، دست به كاری بـزنم و او را خـوار‬ كنم.”‬

چنيــن تابـه درگـاه افـراسيــاب‬

برفت و نكرد هيچ آرام و خواب‬

بدگويي گرسيوز از سياوش نزد افراسياب‬

گرسيوز با دلی پرخشم به درگاه افراسياب رسيد و نامه و هديه هـای‬ سياوش را به او داد. افراسياب نامه را خواند و شاد شد. او همانطور كه‬ نامه را در دست خود تكان مـی داد و مـی خنديـد، بـه گرسـيوز گفـت:‬
‫”می بينی برادر! سياوش در اين نامه از ما به بزرگی ياد كـرده و خـود را‬ فرمانبردار ما دانسته است.”‬
‫گرسيوز پوزخندی زد و خشم دل را به زبان آورد. او گفـت: “سـاده‬ نباش و خود را به نامه ای دلخوش نكن! سياوش با اين سخنان بيهوده،‬ قصد فريب تو را دارد. او به ظاهر دم از وفاداری به تـو و فرمـانبرداری‬ تــو مــيزنــد، ولــی در درون، ســوداهای ديگــری در ســر دارد. او‬ پسر كاووس شاه است و هيچگاه پدر را رها نخواهـد كـرد. شـنيده ام كـه‬ پنهانی از شاه، با پدرش سازش كرده و هر ازگاه فرسـتادگانی بـين آنهـا‬ در رفت و آمد هستند. همچنين شاه روم و چين نيز به او پيوسـته انـد و‬ فرستادگانی نزدش فرستاده اند. من خود چندين تـن از آنهـا را در آنجـا‬ ديدم. ای برادر! از سياوش بترس كه او قصد جان تو را دارد.”‬
‫دل افراسياب از گفتار گرسيوز شكست و به سياوش سخت بدگمان‬ شد. او سری جنبانـد و گفـت: “از تـو سپاسـگزارم كـه مـرا از نيرنـگ‬ سياوش آگاه كردی. اما اينكار بس بزرگ است و مـن بايـد دربـاره آن‬ انديشه كنم. اكنون به سرای خود برو و پس از سه روز نزد مـن بيـا تـا‬
‫بگويم كه در اينباره چه بايد كرد.”‬
‫گرسيوز وقتي تير نيرنگش را در افراسياب كـارگر ديـد، دلـش آرام‬ گرفت و با شادمانی به كاخ خود رفت. سه روز را به شـادی گذرانـد و‬ روز چهارم با لباس رزم به كاخ افراسـياب بازگشـت. افراسـياب چـون‬ گرسيوز را آماده جنگ ديد، او را در كنار خود نشاند و به آرامی گفـت:‬ “ای برادر! تو پشت و پناه من هستی و به تو اميد فراوان دارم، اما بـدان‬ كه من در اين سه روز انديشه بسيار كـردم و دريـافتم كـه مـا نبايـد در‬ جنگ با سياوش پيشدستی كنيم، زيرا تاكنون از سياوش بد نديـده ايـم.‬
‫همانگونه كه ميدانی، مـن خـوابی ديـدم و بـه سـبب آن بـا سـياوش‬ نجنگيدم. او نيز با ما از در آشتی درآمد، چنانكه از تخـت و تـاج پـدر‬ چشم پوشيد و به توران آمد. من به سياوش نيكويی كـردم و دختـرم را‬ به همسری او درآوردم. اكنون اگر بی بهانه او را بيازارم، هم مردم از من‬ به بدي ياد خواهند كرد و هم آفريدگار بـزرگ بـر مـن خشـم خواهـد‬ گرفت. پس، جز اين چاره ندارم كه او را به ايران زمـين و نـزد پـدرش‬ بازگردانم.”‬
‫گرسيوز كه دلش پر از كين سياوش بود، به افراسـياب خيـره شـد و‬ به تندی گفت: “برادر! كار را ساده نگير و از سياوش بترس! بدان كـه او‬ اكنون چيزهای بسياری از ما و كشورمان می دانـد. پـس اگـر بـه ايـران‬ بازگردد، ديری نخواهد گذشت كه با سپاهی گران به توران زمين بتازد و‬ كشور ما را ويرانه سـازد.” افراسـياب دقـايقی خـاموش مانـد. سـخنان‬ گرسيوز بر روان و جانش سايه بـدبينی گسـترده بـود. او پـس از دمـی‬ انديشه گفت: :شتاب در اين كار روا نيست. بايد شكيبايی كنيم و ببينيم‬ آفريدگار چه می خواهد. » گرسيوز باز هم زبان به بـدگويی از سـياوش‬ گشود و گفت: “ای شاه! درنگ در كار سياوش روا نيست. او ديگـر آن‬ جوان بی يار و ياوری نيست كـه بـه تـو پناهنـده شـد. او اكنـون سـپاه‬ بی شمار زير فرمان خـود دارد و گنجينـه هـای فـراوان نيـز بـرای خـود‬ اندوخته است. پس، از او بترس و هرچه زودتر در انديشه چـاره بـاش!‬
‫”افراسياب باز هم از برادر خواست تا شكيبا باشد، ولی گرسـيوز كـه از‬ سياوش سخت كينه به دل داشت، آرام نگرفت، او آنقدر از سياوش بـه‬ بدی ياد كرد كه افراسياب گفت: “چون بـه سـياوش گـرد رسـيدی، بـه‬ سياوش بگو كه دل شاه برای تو و فرنگيس تنگ شده اسـت. پـس هـر‬ چه زودتر به پايتخت بيا و با ديدارت دل او را شاد كن.”‬
‫گرسيوز كه نيرنگش كارگر افتاده بود، شادمان به سوی سياوش گـرد‬ شتافت. نزديك شهر كه رسيد، كسی را نزد سياوش فرسـتاد و پيـام داد:‬
‫”تو را به سركاووس و شاه توران سوگند كه به پيشباز من نيا كه از ايـن‬ كار سخت دلگير می شوم.” وقتی پيام به سياوش رسيد، در انديشه شـد.‬
‫او كه جوانی زيرك بود، با خود گفت: “بی گمـان نيرنگی در ايـن كـار‬ نهفته است، زيرا گرسيوز بيهوده دست به كاری نمی زند.”‬
‫با رسيدن گرسيوز به نزديك كاخ، سياوش به پيشـباز او رفـت و در‬ آغوشش گرفت و به گرمی پذيرايش شـد. سـياوش از حـال افراسـياب‬ پرسيد. گرسيوز گفت: “خوب اسـت و تنهـا آرزويـش ديـدار توسـت.”
‫سپس، پيام شاه را به او رساند. سياوش با شادمانی گفـت: “مـن نيـز در‬ آرزوی ديدار شـاه هسـتم. پـس هـر چـه زودتـر بـه نـزد آن بزرگـوار‬ می رويم.” گرسيوز از پاسخ سياوش سخت آشفته شد و به خود گفـت:‬
‫”اگر او نزد افراسياب بيايد، تمام نقشه های من نقش برآب خواهد شـد.‬
‫پس بايد چاره ای كنم و او را به افراسياب بدگمان سازم تا از آمـدن بـه‬ پايتخت درگذرد.” گرسيوز دقايقی به سياوش چشم دوخـت و پـس از‬ آن آهی كشيد و شروع به گريستن كرد. سياوش وقتی چنين ديد، زبـان‬ به دلداری گرسيوز گشـود و گفـت: »چـه شـده اسـت پهلـوان؟ درد و‬ رنجـت چيسـت كـه چنـين زاری مـی كنـی؟” گرسـيوز همچنـان كـه‬ ميگريست، گفت: “من دردی ندارم. برای تو است كه مـی گـريم. بـدان‬ كه افراسياب به تو بدگمان شده است و ايـن بـدگمانی بـرای تـو آخـر‬ خوشی ندارد. او پيشتر به برادرش بدگمان شد و او را بـی گنـاه كشـت.‬ بسياری از پهلوانان ديگر نيـز تـاكنون قربـانی سـنگدلی و بـدگمانی او‬ شـده انـد. اكنـون ايـن مـرد ديوسـيرت و اهـريمن پرسـت بـه سـبب‬ راست كرداری و مردم داری تو، كينه ات را به دل گرفته و قصـد كشـتنت‬ را دارد. من به پاس دوستی و مهری كـه از تـو بـه دل دارم، از ايـن راز‬ آگاهت كردم. اكنون بينديش و چاره ای دركارخود كن.”‬
‫سياوش بی آنكه از سخنان گرسيوز آشفته شود، گفت: “تو برای مـن‬ نگران مباش كه آفريدگار بزرگ در همه حال يار من است. من از گفتـه‬ تو در شگفتم، زيرا اگر شاه از من دل آزرده و بدگمان بود، هرگز:‬

نــدادی به من كشور و تاج وگاه‬ ‫

بر و بــوم و فـرزند و گنج و سپاه‬

كنــون با تو آيـم به درگـاه اوی‬

‫درخشـان كنم تيـره گون مـاه اوی‬

هرآنجا كه روشــن شود راستـی‬ ‫

فـروغ دروغ آور كــــاستــــی‬

كسی كه فرزند و سپاه و كشور خود را به من بخشيده است، دشمنم‬ نخواهد بود، مگر اينكه دروغی در كار باشد. پس من اكنون مـی آيـم تـا‬ ابرهای سياه دروغ را به كنـاری بـزنم و خورشـيد راسـتی و درسـتی را‬ آشكار كنم.”‬
‫دل گرسيوز از سخنان سياوش آتـش گرفـت، ولـی دم نيـاورد و بـا‬ لحنی به ظاهر مهربانانه گفت: “تو هنوز جوانی و از خوب و بد روزگار‬ به درستی آگاهی نداری. هنوز زود است كه تو افراسياب را بشناسـی. او‬ چنان سنگدل است كه بـرادر خـود را بـا خنجـر بـه دو نـيم كـرد. تـو‬ می خواهی چنين آدمی به دامادش رحم كند؟ اصلاً اشتباه كـردی كـه از‬ پدرت گسستی و به چنين مرد كينه توز و پيمان شكنی پيوستی.” گرسيوز‬ باز هم به سخنان خود ادامه داد. او پيوسته از افراسـياب بـد گفـت و از‬ مژگـان اشـك ريخـت، در حـالی كـه در دل شـاد بـود و بـه سـياوش‬ مـی خنديـد. سـخنان گرسـيوز سـايه غـم را در دل سـياوش گسـترد و ناخودآگاه سخن ستاره شناسان را به يادآورد كه گفته بودند:‬

به روز جوانی سرآيـدش، كار‬

بسی برنيايــد بر و روزگــار‬

دلش پردرد شد و رخسارش زرد. با وجودی پر انـدوه بـه گرسـيوز‬ گفت: “من هرچه انديشه می كنم، مـی بيـنم گنـاهی نكـرده ام كـه سـبب‬ مجازاتم شود. نه به كسی بدگفته ام و نه دلـی را آزرده ام. بـا ايـن حـال،‬ نگرانی شاه از من چيست، نميدانم. پس، نزد او مـی آيـم تـا دلـيلش را‬ بدانم.”‬
‫گرسيوز سری به چپ و راست چرخانـد و پوزخنـدی زد و گفـت:‬
‫”چه ميگويی ای جوان؟ نزد افراسياب آمدن مانند گام نهادن در آتش يا‬ خود را به گرداب دريا سپردن است. نه، هرگزچنين مكن! به جای اينكه‬ خود پا در دام بگذاری، نامه ای بنويس و از آمـدن پـوزش بخـواه. مـن‬ خود نامه را به دست شاه می رسانم. با او نيز سخن می گويم و كوشـش‬ ميكنم مهر تو را به دلش بازگردانم. اميـدوارم او بـه راه راسـت آيـد و‬ سخن مرا بپذيرد كه اگر چنين نشود، نامه ای برايت می نويسم تا بتـوانی‬ به كشورت بازگردی و جان خود را برهانی.”‬
‫سخنان فريبنده گرسيوز در سياوش كـارگر افتـاد و او را نـرم كـرد.‬ نامه ای نوشت و در آن نخست از آفريدگار بزرگ ياد كرد و سپس شـاه‬ را ستود و گفت: »ای شاه بزرگ! از اينكه من و فـرنگيس را نـزد خـود‬ خواسته بودی، بسيار شاد شدم، ولی از بخت بد، فرنگيس سخت بيمـار‬ است و بايد پرستار او باشم. به همين سبب از آمدن به نـزد تـو پـوزش‬ می خواهم، ولی شاه بداند كه:‬

مرا دل پر از رای ديدار توست‬

روانم فروزان ز گفتـار توست‬

سياوش نامه را مهر كرد و به دسـت گرسـيوز داد. گرسـيوز بـه راه‬ افتاد. در راه دمی درنگ نكرد. سه اسب با خود برداشت و به نوبـت بـر‬ آنها نشست و شب و روز تاخت.‬
‫بـه ســه روز پيمــود راه دراز‬ ‫چنان سخت راهی نشيب و فراز‬

چهــارم بيـامد به درگـاه شـاه‬ ‫

زبان پـر دروغ و روان پـر گناه‬

افراسياب با ديدن برادر با شـگفتی پرسـيد: “چـرا چنـين بـا شـتاب‬ آمدی؟”‬ گرسيوز گفت: »مپرس برادر كه ناچار بـودم. بـدان كـه كـار بسـيار‬ سخت شده است. سياوش خيره سرتر از آن است كه مـا مـی پنداشـتيم.‬
‫هنگامی كه به سياوش گرد رسيدم، به پيشـبازم نيامـد و نگـاهی بـه مـن‬ نكرد. با من سخنی نگفت و نامه تو را نيز نخواند. مرا بر زمين نشـاند و‬ سرگرم پذيرايی از فرستادگان شاهان ايـران و روم و چـين شـد. او بـه‬ كمك پدرش و شاهان روم و چين دلگرم شده اسـت و خـود را بـرای‬ جنگ با ما آماده می كند. پس، درنگ مكن كه اگر چنين كنی، كشـورت‬ به دست سياوش خواهد افتاد.”‬
در ادامه داستان : جنگ افراسياب با سياوش‬  …..
 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*