Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – جنگ سیاوش و رستم با تورانیان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – جنگ سیاوش و رستم با تورانیان

 1362508284_siyavash6659644

 

آگاهی يافتن كاووس از لشكركشی افراسياب‬
‫كاووس تازه از غوغای سياوش و سودابه رهايی جسـته بـود و زنـدگی‬ آرامی را در پيش گرفته بود كه باخبر شد، افراسياب با صدهزار سوار به‬ سوی ايران ميآيد. اين خبر همچون زهر در جام وجود كاووس ريخت‬ و كام او را تلخ كرد. انـدوهگين و نگـران، بزرگـان كشـور و سـرداران‬ لشكر را نزد خود خواست و با آنان به گفتگو نشست. كـاووس گفـت:‬
‫”بدانيد كه افراسياب پيمانشكنی كرده و به خـاك ايـران يـورش آورده‬ است. پس، آماده رزم با او شويد. من نيز در اين جنگ با شـما هسـتم.”‬
‫موبد موبدان كه در مجلس حاضر بود، گفت: “شايسته نيست كـه شـاه،‬ خود به جنگ رود، زيرا شما تاكنون دو بار در جنگ با بيگانگان گرفتـار‬ شده ايد! پس نبايد بار ديگر تن به بلا بسپاريد. در پايتخـت بمانيـد و از‬ ميان سرداران، يكی را برگزينيد و فرماندهی سپاه را به او بسپاريد.”‬ كاووس نگاه خود را به سوی سرداران چرخانـد و سـپس بـه موبـد‬ گفت: “من در ميان اين گروه، كسی را نمـييـابم كـه توانـايی نبـرد بـا‬ افراسياب را داشته باشد. بنابراين، ناچارم خودم بـه رزم بـا او بشـتابم.”‬
‫سخن كاووس كاخ را در خاموشی فـرو بـرد. هـيچكـس يـارای دم زدن‬ نداشت. سياوش كه در بين جمع بود، با خود انديشيد: “اكنون زمـان آن‬ است كه من پا به ميدان بگذارم، زيرا اگر بر دشمن پيروز شـوم، سـبب‬ سربلند” ايران خواهم شد. اگـر هـم كشـته شـوم، بـه آرزوی خـويش‬ ميرسم و از نيرنگ های سودابه و طعنه های پدر آسـوده خـواهم شـد.”‬
‫پس از آن، بيدرنگ از جا برخاست و باصدايي رسا گفت: “از شـهريار‬ اجازه ميخواهم تا به جای ايشان من به ميدان نبرد بـروم و دشـمنان را‬ سركوب كنم!”
‫كاووس از گفتار پسر شاد شد. بر او آفرين گفت و فرماندهی سـپاه‬ را به سياوش سپرد. آنگاه پيكی به زابلستان روانه كـرد و رسـتم را نـزد‬ خود خواست. چون رستم در بارگاه حاضر شد، شاه به او محبت بسيار‬ كرد و داستان را با جهان پهلوان در ميان گذاشت و گفت: “تـو آموزگـار‬ سياوش و او شاگرد دست پرورده تواست. پس، در اين جنگ او را رهـا‬ مكن و در كنارش باش. او جوان است و از راز و رمز جنـگ ناآگـاه. او‬ را راهنما و ياور باش تا بر دشمن پيروز شود و ايران زمين رنگ آرامش‬ به خود بگيرد.” رستم دست بر ديده نهاد و گفت: “سياوش مانند چشـم‬ و روان من است و او را همچون فرزند خود دوست دارم. پـس چطـور‬
‫می توانم او را در جنگ تنها بگذارم!”‬
‫كاووس از سخن رستم شاد شد و بر او آفرين گفت. چون سـياوش‬ را آماده رفتن ديد، كليد خزانه شـاهی را در اختيـار او گذاشـت تـا هـر‬ آنچه از زر وگوهر و سلاح جنگی برای سپاهيان لازم دارد، بردارد و بـا‬ خود ببرد.‬
رفتن سياوش به جنگ افراسياب‬
‫سياوش دوازده هزار مرد جنگی برگزيد. پس از آنكه سـپاه آمـاده شـد،‬ سپاهيان براسبها و پيلهـا نشسـتند و بـه راه افتادنـد. پيشـاپيش آنهـا،‬ رستم، طوس، بهرام وزنگه شاوران از دلاوران و سرداران بـزرگ ايـران‬ در حركت بودند. كاووس نيز بر پيل نشست و بـا آنـان همـراه شـد. او‬ يك روز در پی سپاه رفت و آنگاه عزم بازگشت كرد. هنگام بازگشـت،‬ سياوش را نزد خود خواست. دقايقی در رخسار زيبای پسر نگريست و‬ پس از آن او را در آغوش گرفت. پدر و پسر بسيار گريستند و به جـای‬ اشك، از ديده خون باريدند. گويی هر دو بر اين بـاور بودنـد كـه ايـن‬ ديدار آخر آنهاست. پـس از آن، كـاووس بـر سـپاهيان درود فرسـتاد و‬ گفت:‬

مبادا به جـز بخـت، همـراه تــان‬

‫شده تيره ديدار بدخواه تــان‬

به نيك اختـر و تنـدرستی شـدن‬ ‫

به پيروزی و شاد باز آمــدن‬

كاووس با اندوه به كاخ بازگشت و سياوش رهسپار ميدان نبرد شد.‬
‫پس از مدتی ، سپاه ايران به زابلستان رسيد. در آنجا، مردان بسـياری‬ به سياوش پيوستند. سپاه ايران باز به راه خـود ادامـه داد و از طالقـان و‬ مرو رود گذشت و به نزديك بلخ رسيد. يكـی از مـزدوران تـورانی بـا‬ ديدن لشكريان ايران، به فرماندهان خود چنين نوشت: “سـپاهی بـزرگ‬ به فرماندهی سياوش به نزديك بلخ رسـيده اسـت. رسـتم نيـز آنـان را‬
‫همراهی ميكند. او به دستی خنجر و به دسـت ديگـر كفـن دارد، زيـرا‬ قصد كشتن و به خاك سپردن ما را كرده است.”‬
‫تورانيان با شنيدن اين خبر، سپاه آراستند. سياوش، سـپاه را بـه بلـخ‬ راند و نبرد بين دو لشكر آغاز شد. ايرانيان چو رعـد خروشـيدند و بـر‬ لشكر دشمن تاختند، چنانكه پس از سه روز، شكست در سپاه تورانيان‬ افتاد و آنان تن به گريز سپردند و سياوش پيروزمندانه وارد بلخ شد.‬
نامه سياوش به كاووس و پاسخ او‬
‫سياوش چون بلخ را از تورانيان پاك كرد، نامه ای به كاووس نوشـت. او‬ پس از ستايش آفريدگار و فرستادن درود به پدر، از پيروزی هـای خـود‬ چنين گفت: “به ياری ايزد يگانه، تورانيان را درهم كوبيديم و وارد بلـخ‬ شديم. سپاهيان افراسياب به آن سوی جيحون گريختنـد و بـه سـرزمين‬ خـود رفتنـد. اكنـون اگـر شـهريار اجـازه فرمايـد، سـپاه را از جيحـون‬ ميگذرانم و با افراسياب نبرد ميكنم و سر او به گرز گران ميكوبم. تـا‬ فرمان شاه چه باشد!”‬
‫چون نامه به دست كاووس رسيد، از شـادي خـود را برفـراز ابرهـا‬ ديد. خدا را سپاس گفت و در پاسخ نامه سـياوش چنـين نوشـت: “اي‬ فرزند! اميدوارم كه هميشه شادمان باشي و هيچگاه رنج و اندوه به خانه‬ دلت راه نيابد. از پيروزيات بسيار دلشاد شدم، اما اين سخن را از پـدر‬ بپذير و در جنگ با افراسياب شـتاب مكـن و بـه سـرزمين تـوران وارد‬ مشو، زيرا افراسياب بسيار بدنهاد و نيرنگ باز است. بيم دارم سـپاهيانت‬ در سرزمين او گرفتار شوند. پس، خويشـتندار بـاش و در جـای خـود‬ بمان كه دير يا زود افراسياب به جنگ تو خواهد آمـد. آنگـاه بـا او رزم‬ كن و سرش را به گرز گران بكوب.”
‫كاووس نامه خود را به پيكی تيزتك سپرد و او را روانـه بلـخ كـرد.‬
‫سياوش چون نامه پدر را خواند، فرمان او را به گوش جـان پـذيرفت و‬ دلش آرام گرفت.‬
‫از آن سو، گرسيوز فرمانده سپاه توران، خشـمگين و پرشـتاب نـزد‬ افراسياب رسيد. او از رشادت سياوش و رستم و جنگاوری سپاه ايـران‬ داستانها گفت و از شكست خود به تلخـي سـخن رانـد. افراسـياب بـا‬ شنيدن سـخنان گرسـيوز، برخـود پيچيـد و گـويی كـوهی از آتـش در‬ وجودش زبانه كشيد. چنان با خشم به گرسيوز نگريسـت كـه او گمـان‬ كرد قصد كشتنش را دارد. سپس فريادی تندرگونه كشيد و گرسـيوز را‬ از خود راند. چون در كاخ خـود تنهـا مانـد، مـدتی را بـا انديشـه هـاي‬ پريشان به سر برد و پس از آن به بستر خواب رفت.‬
كابوس افراسياب
‫ديرزمانی از خوابيـدن افراسـياب نگذشـته بـود كـه ناگـاه فريـادی‬ سهمناك برآورد و از تخت به زير افتاد. با فرياد افراسياب، خـدمتكاران‬ هراسان و لرزان به سوی خوابگاه او دويدند. چون شاه را وحشتزده و‬ پريشان ديدند، خبر به گرسيوز بردند و از او ياری خواسـتند. گرسـيوز‬
‫بيدرنگ خود را به افراسياب رساند و چون شاه توران را رنـگ پريـده،‬ پريشان حال و درمانده ديد، شگفت زده شد و :‬

به بر در گرفتش بپرسيد از اوی‬

كه اين داستان با برادر بگوی‬

افراسياب دستان لرزان خود را اندكی جنباند و گفـت: “اكنـون هـيچ‬ مپرس كه يارای سخن گفتن ندارم. اندكی تأمل كن تا تـرس از وجـودم‬ بيرون رود و آرام گيرم.” گرسيوز ديگر سخنی نگفت و خوابگاه‬ افراسياب در خاموشـی فـرو رفـت. شـمعی آرام مـيسـوخت و اشـك‬
‫ميريخت. قطره اشكی هم ازديدگان افراسياب بر زمين چكيد. گرسيوز‬ برادر را دلداری داد و او را بر تخت نشاند. سپس كاسه ای آب بـه لبـان‬ او رساند. افراسياب اندكی از آن نوشيد. دقايقی كه سپری شد، رنگ بـه‬ چهره افراسياب بازآمد و وجودش آرام گرفـت. گرسـيوز وقتـی چنـين‬ ديد، گفت: “برادرجان! مرا بيش از اين در انتظار مگذار و بگو تـا بـدانم‬
‫كه سبب خروش تو چه بود؟”
‫افراسياب لبهای خشكش را به زور جنباند و گفت: “چنان خـواب‬ ترسناكی ديدم كه تاكنون كسـی ماننـد آن را نديـده اسـت. خـود را در‬ بيابانی ديدم، بيابانی كه پر از مار و عقرب و جانوران ديگر بود. هوايش‬ تيره و غبارآلود بود و در آسمانش عقابان بسيار به پـرواز بودنـد. زمـين‬ آنچنان خشك و ترك خورده بود كه گويی سالهاست نمـی از آسـمان‬ بر آن نباريده است. سراپرده من در چنين بيابانی برافراشته بـود. ناگهـان‬ توفانی سخت برخاست و سراپرده مرا درهم كوبيد. بسياری از سـپاهيانم‬ را نيز كشت. همراه با وزش توفان، ايرانيان نيز با نيزه و تيروكمان بر مـا‬ تاختند. آنان با تيرهای جانسوز، سواران مرا همچون برگ خزان بر زمين‬ ريختند و از خون آن بيچارگان، بيابان خشك را سيراب كردنـد. سـپس‬ به سوی من آمدند. در آن هنگام، بـه هـر سـو نگريسـتم، يـار و يـاوری‬ نديدم. آنان دست مرا بستند و نزد كاووس شاه بردند. كاووس بر تخـت‬ نشسته بود و جـوانی چهـارده سـاله و خورشـيدگونه را در كنـار خـود‬ داشت. جوان با ديدن من از جا برخاست و با تيغ تيـز مـرا بـه دو نـيم‬ كرد. من از درد خروشيدم و از خواب بيدار شدم.”
‫روان گرسيوز از سخنان افراسياب ناشاد شد، اما به سختی لبخنـد زد‬ و برای دلداری بـرادر گفـت: “تـو شـاه بـزرگ و نيرومنـدی هسـتی و‬ هيچكس را يارای برابری با تو نيست. پـس آنچـه در خـواب ديـده ای،‬ سرنوشت دشمنان و بدانديشان تو خواهد بود. البته بـرای آنكـه خـاطر‬ شاه آرام شود، ستاره شناسان را به حضور خواهيم خواسـت تـا خـواب‬ شاه را تعبير كنند.” افراسياب سخن گرسيوز را پذيرفت و شبانه، موبدان‬ و ستاره شناسان را نـزد خـود خواسـت. بـا گردآمـدن سـتاره شناسـان و‬ موبدان، افراسياب با چهره ای پـر انـدوه و صـدايی لـرزان گفـت: “مـن‬ امشب خوابی شگفت ديده ام كه آن را فقط با شما در ميـان مـيگـذارم.‬
‫بنابراين، اگر در جاي ديگری سخنی از اين خواب بشـنوم، يـك تـن از‬ شما را زنده نخواهم گذاشت.” سپس آنچه را كه در خواب ديده بـود، بـرای حاضـران بـاز گفـت.‬
‫ستاره شناسان و موبدان با شنيدن سخنان افراسـياب انديشـناك شـدند و‬ نجواكنان با هم به مشورت پرداختند.‬
‫افراسياب با تن پوش خواب بالای مجلس بر پشتی تكيـه زده بـود و‬ در انتظار جواب خردمندان لحظه شماری ميكرد. چون ساعتی گذشـت‬ و از كسی صدايی برنيامد، عنان شكيبايی از كف داد و گفت: “پس چـه‬ شد؟ آيا دانش شما بدين پايه نيست كه بتوانيد خواب مرا تعبير كنيد؟”
‫اين سخن بر موبد موبدان گران آمـد. پـس، از جـا برخاسـت و در‬ برابر افراسياب سر خم كرد و گفت: “ما با دانـش خـود پاسـخ شـما را‬ يافته ايم، اما بيم جان بر لبانمان مهر خاموشی زده است. بـرای همـين از‬ شهريار پيمان ميخواهيم تا پس از شنيدن پاسخ، به ما آزاری نرسـاند و‬ خونمان را نريزد.”‬
‫افراسياب سوگند ياد كرد و پيمان بست كه به موبدان آسيبی نرسـد.‬
‫آنگاه، موبد موبدان لب به سـخن بـاز كـرد و گفـت: “ای شـاه! تـو بـه‬ سرزمين ايران دست درازی كردی و اكنون سـپاهی بـزرگ از ايـران بـه‬ نزديك سرزمين توران رسيده است. فرمانده سپاه ايران، سرداری جـوان‬ به نام سياوش است. او دلاوران بسياری به همراه دارد. سفارش ما ايـن‬ است كه با او جنگ نكنی، زيرا اگرچنين كنی، شكست خواهی خورد و‬
‫ميدان نبرد از خون تورانيان رنگين خواهد شد. اين را نيز بدان كـه اگـر‬ بخت با تو يار باشد و بتوانی خـون سـياوش را بريـزی، بـاز هـم روی‬ آرامش نخواهی ديد، زيرا ايرانيـان بـه خونخـواهی سـياوش بـر تـوران‬ خواهند تاخت و تاج و تخت تو را بر باد خواهند داد. پس چاره ای جز‬ اين نداری كه بـا ايـن جـوان دلاور از در آشـتی درآيـی و كشـور را از‬ آشوب و ويرانی رهايی بخشي.”‬
‫افراسياب از سخنان موبد موبدان بسيار اندوهگين شد. بـا چهـره ای‬ درهم، خردمندان را بدرود گفت و با گرسيوز به گفتگو نشست تا چاره‬ كار را بيابد. شاه توران گفت: “اكنون كه چاره ای جز آشتی نداريم، بهتـر‬ است كه مهربانی پيشه كنيم و سيم و زر فراوان نـزد كـاووس بفرسـتيم.‬
‫باشد كه نرم شود و سپاهيانش را فرا خواند و از بلای روبـه روشـدن بـا‬ سياوش رهايی يابيم.” گرسيوز گفت: “هر چه شاه فرمايد، رواست.”‬
‫با پريدن زاغ شب و نمايان شدن گـل خورشـيد در دشـت آسـمان،‬ افراسياب، بزرگان و سران كشور و لشكر را در كاخ خـود گـرد آورد و‬ به آنان چنين گفت: “شما ياران به خوبی می دانيد كه من جنگهای بسيار‬ كرده ام. دلاوران و سرداران بسياری در ميدانهـای نبـرد بـه دسـت مـن‬ كشته شدند و رخ در نقاب خاك كشيدند. شـهرهای بسـياری را ويـران‬ كردم و گلستان های زيادی را به خارستان مبدل ساختم. بـی گمـان اگـر‬دشتها و بيابانها زبان داشتند، داستان های بسياری از لشكركشـی هـای‬ من بيان ميكردند، اما اكنون ديگر از جنگ و خونريزی بيـزار شـده ام و‬ ميخواهم به راه يزدان بروم. ميخواهم به جای كشور گشايی، به آبادانی‬ توران زمين بپردازم و به آرامش و آسايش روزگار بگذرانم. اكنـون اگـر‬
‫شما موافق باشيد، ميخواهم از سياوش و رستم كـه آمـاده نبـرد بـا مـا‬ هستند، دلجويی كنم و برايشان سيم و زر بفرستم و راه آشتی را همـوار‬ سازم.”
‫بزرگان كشور و لشكر سخن افراسياب را پسنديدند. افراسـياب كـه‬ چنين ديد، به گرسيوز گفت: “برادر! بيدرنگ دويست سوار آماده كن و‬ همراه آنها، صد اسب تازی درخور شاهان، صد بار شتر پارچه گرانبها،‬ زر و سيم فراوان و دويست كنيز و غلام بردار و نزد سياوش برو! بـه او‬ بگو: ما قصد جنگ نداريم و می خـواهيم از در آشـتی درآيـيم. از خـدا‬ می خواهم كه از اين پس، روزگار به مهر و شادمانی و اميد بگـذرد. تـو‬ جوانی دانا و بينادل هستی. پس، اميدوارم در سايه تخت تو جهـان آرام‬ گيرد و جنگ و خونريزی از ميان ما رخت بربندد.”
‫گرسيوز به گفته برادر عمل كرد و به راه افتاد، از جيحون گذشـت و‬ به بلخ رسيد. چون به نزديك بارگـاه سـياوش رسـيد، كسـی را نـزد او‬ فرستاد و بار خواست. سياوش بـه گرسـيوز اجـازه ورود داد. گرسـيوز‬ وارد بارگاه شد و در برابر سياوش زمـين ادب بوسـيد. سـياوش از جـا‬ برخاست، به گرسيوز لبخند زد، با مهربـانی بسـيار او را پـذيرفت و در‬ كنار خود نشاند. گرسيوز هدايای افراسياب را پيشكش رستم و سياوش‬ كرد. سياوش شاد شد و از افراسياب وگرسيوز سپاسگزاری كرد. سـپس‬ به مهمان خود خوشامد گفت و سببِ آمدنش به بلخ را پرسيد. گرسيوز‬ لب به سخن باز كرد و پيام افراسياب را به آگاهی سياوش رساند. رستم‬ و سياوش با شنيدن سخنان گرسيوز به آرامی بـه يكـديگر نگريسـتند و‬ لبخندی زودگذر بر لبانشـان نشسـت. تهمـتن بـه گرسـيوز گفـت: “بـا‬ سخنانت ما را شاد كردی، پس امشب را به شادی بگذران تا ما نيز نيك‬ بينديشيم و پاسخی شايسته بدهيم.”‬
‫گرسيوز سخن رستم را پذيرفت. آنگاه به دستور سياوش به گرسيوز‬ جايگاهی شاهانه دادند و آنچه از خوردنی و آشاميدنی بـود، فـراوان در‬ اختيارش گذاشتند. چون گرسيوز بـه جايگـاه خـود رفـت، سـياوش و‬ رستم در خلوت با يكديگر به گفتگو نشستند. سـياوش گفـت: “جهـان‬ پهلوان، درباره سـخنان گرسـيوز چـه گمـاني دارد؟” رسـتم پاسـخ داد:‬
‫”افراسياب مردی نيرنگباز و سست پيمان است و به سخنانش نبايـد دل‬ بست. گمان ميكنم كه اين آشتی جستن نيـز بيهـوده نيسـت و در پـس‬ پرده حادثه ای پنهان است.”‬
‫سياوش پرسيد: “پس چه بايـد كـرد؟ آيـا بايـد دسـت رد بـر سـينه‬ گرسيوز بزنيم و او را از درگاه خود برانيم؟”‬
‫رستم گفت: “نه فرزندم! ما گرسيوز را از پيشـگاه خـود نمـی رانـيم،‬ بلكه او و برادرش افراسياب را می آزماييم، بدينگونـه كـه از افراسـياب‬ می خواهيم تا صد تن از نزديكانش را به گروگان نـزد مـا بفرسـتد و آن‬ بخش از سرزمين ما را نيز كه گرفته است، باز پس دهد. اگر چنين كرد،‬ راستی گفتارش بر ما آشكار ميشود و با او از در آشتی درمی آييم.”‬
‫سياوش سخن جهان پهلوان را پذيرفت و بر او آفرين گفت. آنشب‬ گذشت. با سـرزدن سـپيده، گرسـيوز نـزد سـياوش آمـد و بـر او درود‬ فرستاد. سياوش به روی مهمـان لبخنـد زد و گفـت: “ای پهلـوان! بگـو‬ بدانم شب را چگونه گذراندی؟”‬
‫گرسيوز با شادماني گفت: “از مهمان نـوازی شـاهزاده جـوان بسـيار‬ سپاسگزارم و اكنون با روانی شاد آماده شـنيدن پاسـخ شـما بـرای شـاه‬ توران هستم.” سياوش گفت: “پيام ما بسيار روشن اسـت. مـا از جنـگ‬ بيزاريم و سر آشتی داريم، اما اين آشتی شرط هايی دارد؛ نخسـت آنكـه‬ شاه توران بايد صدتن از نزديكانش را كه جهان پهلوان رستم نام آنان را‬
‫خواهد گفت، به گروگان نزد ما بفرستد. ديگر آنكه، شهرهايی را كـه از‬ ما گرفته است، پس دهد و به سرزمين خويش بازگردد.”‬

در ادامه داستان : ‫پيمان بستن سياوش با افراسياب‬ و …..

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*