Home / Literature / داستان سیاوش 2 : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

داستان سیاوش 2 : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

1362508284_siyavash31173

ادامه داستان :

سياوش ساعتی با خواهران خود به گفتگو پرداخت و پس از آن بـه ديدار كاووس رفت. كاووس از ديدن پسر شاد شد و از او خواسـت تـا از شبستان بگويد. سياوش گفت: “پـرده سـرا و شبسـتانت را ديـدم. تـوپادشاه خوشبختی هستی و همه چيز در اختيارت است، از گنج و گوهر گرفته تا شكوه و بزرگی. نه تنها از جمشيد و فريدون و هوشنگ چيزی
كم نداری، بلكه در مواردی افزون هم داری.”
دل كاووس ازسخن پسر شاد شد و دستور داد تا برای او جشنی بـر پا دارند. پاسی از شب گذشته بود كه جشن پايان يافـت و سـياوش بـه سرای خود رفت. كاووس از سودابه پرسـيد: “بگـو بـدانم، سـياوش را چگونه ديدی؟ به گمان من كه در دانش و خرد بی همتاست، تا نظر تـو چه باشد؟” سودابه گفت: “به گمان من نيز فرزند شهريار در جهان مانند ندارد. او را بيش از آنچه می پنداشتم، يافتم.” كـاووس سـری جنبانـد و گفت: “اكنون بايد در انديشه يافتن كسی باشيم كه شايسـتگی همسـری او را داشته باشد.” سودابه با چرب زبانی گفت: “اگر شاه اجازه فرماينـد، كمر به خدمت می بندم و اين كار را خـود انجـام مـيدهـم. دختـری از خويشانم برای سياوش برميگزينم كه شايستگی همسـری او را داشـته باشد.” كاووس سخن سودابه را پذيرفت و خشنود شد.
با رسيدن بامداد، سياوش همچـون هـر روز بـه ديـدار پـدر رفـت.
كاووس به گرمی پسر را پذيرفت و در كنار خود نشاند. گفتگو آغاز شد و از هر دری سخن به ميان آمد تا اينكه كاووس گفت: “ای فرزند! مـن در اين جهان آرزويی دارم و آن هم دامادی توست. پس، از تو ميخواهم همسری برای خود برگزينی و دارای فرزند شوی :

كه مـاند ز تـو نـام تــو يادگـار

ز پشت تو آيد يكی شهريار

سياوش سر به زير انداخت و گفت: “فرمانبردار شاهم. هر چه شـما بگوييد، می پذيرم، ولی خواهش ميكنم در ايـنبـاره بـا سـودابه سـخن نگوييد، كه او را انديشه راست نيست.” شاه ازگفتـار سـياوش خنديـد،زيرا هنوز سودابه را به درستی نمی شناخت. پس گفت: “فرزندم! سـودابه همچون مادر توست و جز خوبی و نيكی براي تو نمی خواهد.” سياوش برای دلخوشی پدر گفت: “هرچه شاه بفرمايند، نيكوست.” اما از تـه دل بـه گفتارخود خنديد و دانست كه داستان همسرگزينی او نيز از نيرنگ های سودابه است تا به اين وسيله او را به شبستان بكشاند.
آن روز گذشت. شب هنگام، كاووس با زنش به گفتگـو نشسـت و آنچه را كه از سياوش شنيده بود، با او در ميان گذاشت. سودابه خشنود شد و به شبستان رفت. بامداد روز بعـد، سـودابه شبسـتان را آراسـت و دختران بزرگان و پهلوانان را نزد خود خواست. سـپس آنهـا را آرايـش كرد و بر تخت نشاند. سودابه چون همه چيز را بياراست، هيربد را نـزد سياوش فرستاد و به او پيام داد تـا بـه شبسـتان بيايـد. بـا شـنيدن پيـام سـودابه، ترسـی پنهـان در دل سـياوش نشسـت. بـر خـود لرزيـد و از جهان آفرين خواست تا در برابر نيرنگ هـای سـودابه او را يـاری دهـد.
سپس با دلی نگران پا به شبستان گذاشـت و آنجـا را همچـون بهشـت برين ديد. سودابه خود را همچون نوعروسان آراسته و بر تخـت زريـن نشسته بود. در كنار او نيز، دختران زيباروی بسياری بـه صـف ايسـتاده بودند. سودابه با ديدن سياوش از تخت به زير آمد و او را با احترام بـر تخت نشاند و خود در برابرش ايستاد. سپس به سياوش درود فرستاد و
گفت: “اكنون دخترانی از بستگان من از پيش روی تو می گذرند. پس به آنها بنگر و هر كدام را كه ميخـواهی، برگـزين!” و آنگـاه بـه دختـران اشاره ای كرد و آنان يك به يك از برابر سياوش گذشتند. چون دختـران از شبستان بيـرون رفتنـد، سـودابه بـه سـياوش نزديـك شـد و گفـت: “خويشان زيباروی مرا ديدی؟ اكنـون بگـو تـا بـدانم كـدام يـك را بـه همسری برميگزينی؟” سياوش انديشه ای كرد و در دل گفـت: “سـودابه  پرنيرنگ است و به يقين خويشان او نيز همچون خود اويند. او بـا مـن دشــمن اســت و خويشــان او نيــز بــه راه او مــی رونــد. پــس، ايــن بی همسـرماندن بهتـر از آن اسـت كـه از ميـان دشـمنان خـود دختـری برگزينم. سپس، لب از لب نگشود. سودابه وقتی چنين ديـد، بـه چهـره سياوش خيره شد و با دلربايی گفت: “انديشه مكن كه مـيدانـم چـه در سر داری!

نباشد شگفت ار شود ماه خوار

تو خورشيد داری خود اندر كنار

تا زيبارويی چون من در كنار توست، بايد هم به ديگران نيم نگـاهی نكنی. اكنون كه چنين است، من خود را از آن تو ميدانم. با مـن پيمـان ببند و پنهانی در كنارم باش. چندی نميگذرد كه پدر پيرت هم از ايـن جهان ميرود و آنگاه من و تو برای هميشه از آن هم خواهيم بود.”
سخن سودابه همچون توفانی سـهمگين، كشـتی وجـود سـياوش را شكست، رخسارش خونرنـگ شـد و اشـك در كاسـه چشـمانش جـا گرفت. بر خود لرزيـد و در دل گفـت: “آفريـدگارا! از دسـت ايـن زن ديوسيرت به تو پناه ميبرم. نه! من به پدرم خيانت نمـی كـنم و بـا ايـن اهريمن از در آشنايی و دوستی درنمی آيـم. امـا، اگـر مـن بـا ايـن زن، سخت و سرد سخن بگويم، او بی گمان خشمگين می شود و نـزد پـدرم از من بدگويی بسيار می كند، چنان كه او را به من بدبين می سازد. پـس، بهتر است كه با او به نرمی سخن بگويم و دلش را نيازارم.” چنين بود كه سياوش به آرامی گفت: “زن زيبايی همچون تو فقط شايسته شاه است و بس. البتـه مـن بـرای آرامـش دلـت، دختـر تـو را بـه همسـری خـود
برميگزينم.”
سياوش چون سخن به پايان برد، بيدرنگ ازشبسـتان بيـرون رفـت.
دقايقی بعد، سودابه نيز از جا برخاست و نزد كاووس رفت. او خندان و شادمان گفت: “اي شاه! مژده بـر تـو بـاد كـه سـياوش همسـر خـود را برگزيد. او از ميان دختران بزرگان، تنها به دختر من دل بست.”
كاووس از اين سخن چنان شاد شـد كـه گـويی تمـام جهـان را بـه دست آورده است. قهقهه ای سر داد و به سودابه گـنج و گـوهر فـراوان بخشيد و گفت: “اينها را نگـهدار كـه بـرای عروسـی سـياوش بـه كـار می آيد.”
سودابه به شبستان بازگشت و فرداي آنشب، سياوش را نـزد خـود خواست و گفت: “شادباش كه من كـار خـويش بـه نيكـويی بـه پايـان رساندم. چنان سخن گفتم كه شاه از تو خشنود شد و گنج و گـوهر بـه من بخشيد. اين گنج و گوهر به همراه دخترم از آن توست, اما پـيش از آن بايد پيمان ببندی كه از مهر من سرپيچی نكنی و دست رد بر سـينه ام نزنی، كه اگر چنين كنی، من بيش از شاه به توگنج و گوهر مـی بخشـم.
ولی :
وگر تو نيايـی به فـرمان مــن

بپيچــی ز رای و ز پيمــان من

كنم بر تو ايـن پادشاهـی تبـاه

شود تيره بر چشم تو هور و ماه

در پاسخ سياوش بدو گفت:

“هرگز مبـاد كه از بهر دل،

دين دهم مـن به باد

چنيــن با پـدر بيوفايی كنــم

ز مردی و دانــش جـدايی كنـم

نه، زن! همانگونه كه پيشتر گفتم، تو بانوی شاه هستی و شايسته او! پس از اين سخنان گناه آلود بگذر و از آفريدگار بزرگ شرم كن كه مـن به دام تو گرفتار نمی شوم.”
سخنان سياوش آتش كينه و هوس را در جان سودابه شعله ور كـرد.
پس، از تخت به زير آمد و به سوی سياوش رفت و گريبانش را گرفت و گفت: “من راز دل به تو گفتم كه از آنِ من شوی و تـن بـه خـواهش دلم بسپاری. نه اينكه پـا از شبسـتان بيـرون بگـذاری و رسـوايم كنـی .
اكنون، روزگار را بر تو سياه ميكنم.”
ناگاه سودابه جامه برتن دريد و رخسار به نـاخن خراشـيد و نالـه و فرياد سر داد. فريادهای او در سرسرای كاخ پيچيد و به گوش كـاووس رسيد. كاووس پريشان از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. در آنجا،سودابه را روی خراشيده و سياوش را در برابر او ايسـتاده ديـد. سـودابه با ديدن كاووس روی در هم كشيد، دست بر سر كوبيد، گريه سـرداد و گفت: “می بينی فرزنـد دلبنـدت بـا مـن چـه كـرد؟ پيـراهنم را دريـد و خواست كه مرا به گناه آلوده كند و آبرويم را بريزد، ولي مـن در برابـر خواسته های اهريمنی او سر فرود نياوردم و او را از خود راندم.”
سخنان سودابه گرد اندوه بر رخسار كاووس نشاند. چهره برافروخته را به فرش زرنگار شبستان دوخت و در انديشه فرو رفت. باور نمی كرد كه فرزند نيكوگفتار و خوب كردارش چنـين كـرده باشـد، امـا بـا خـود گفت: “وای بر روزگار سياوش، اگر بر من ستم روا داشته باشـد. در آن صورت، سر از تنش جدا خواهم كرد.”
كاووس بر آن شد كه سودابه و سياوش را بيازمايد تا بـر او آشـكارشود كه گناهكاركيست. پس، در خلوت هر دو را نزد خود خواست. او به سياوش گفت: “ای پسر! راستی پيشه كن و بگو بدانم كه چرا در حـق من بد روا داشتی و سودابه را آزرده كردی؟” سياوش با دلی پراندوه لب به سخن گشود و هرآنچه بين او و سودابه گذشته بود، مو به مـو بـرای پدر بازگو كرد. سخن سياوش كه به پايان رسيد، سودابه رخسار در هـم كشيد و اشـك در ديـدگان آورد و گفـت: “دروغ مـی گويـد؟ سـياوش هيچيك از دختران دربار را به همسری برنگزيد، زيـرا نگـاه ناپـاك بـه سوی من داشت. او امروز به نزد من آمد و خواست مرا به گنـاه آلـوده كند، ولی چـون اسـير خـواهش هـای اهريمنـی او نشـدم، رخسـارم را خراشيد و پيراهن بر تنم پاره كرد.”
كاووس سخن هر دو را شنيد، ولی هيچ يك را باور نكـرد. پـس از لختی انديشه گفت: “كار بس دشوار اسـت و شـتاب در داوری سـزاوار نيست. پس بايد نيـك بينديشـم و راهـی بيـابم تـا گناهكـار واقعـی را بشناسم.” كاووس به سوی سودابه گام برداشـت و دسـت و روی او را بوييد. بويی خوش، مشامش را پركرد. سپس به سوی سـياوش رفـت و دست و رو و سرا پـای او را بوييـد، ولـی بـويی بـه مشـامش نرسـيد.
حقيقت بركاووس آشكار شد و دانسـت كـه سـياوش بـه سـودابه نظـر نداشته است. پس به سـودابه سـخن سـرد بسـيار گفـت و تصـميم بـه كشتنش گرفت، ولی ناگهان به ياد پادشاه هاماوران، پدر سودابه افتـاد و ترس در دلش افتاد. روزگاری را به ياد آورد كه زنـدانی شـاه هامـاوران بود و سودابه پنهان از چشم پدر، از او پرستاری مـيكـرد. سـپس، سـه
كودك خردسـال خـود را در نظـر آورد و سـخت آزرده دل شـد. پـس، ازكشتن سودابه چشم پوشيد.
كاووس با چشماني به خون نشسته و دلی پـرغم، بـه رخسـار پسـر ديده دوخت وگفت: “بيگناهی تو بر ما آشكار است. اكنون برو و اندوه ازدل به دركن و با كسی از اين داستان سخن مگو!”
سودابه چون در برابر كاووس خود را خوار و بی مقـدار ديـد، آتـش كينه سياوش در دلش بيش از پيش زبانه كشيد. پس، به نيرنـگ تـازه ای رو آورد تا بتواند آبروی ازدست رفته را باز يابد و سـياوش را نـزد پـدر خوار سازد. با اين انديشه، پنهانی با زنـی از آشـنايان خـود بـه گفتگـو نشست و او را با افسون و زر و گوهر بسيار فريفت تا دارويی بخورد و بچه ای را كه در شكم دارد، بيندازد و در اختيار او بگذارد. زن كـه بـرق زر و گوهر چشم عقلش را كور كرده بود، شـبانه دارويـی خـورد و دو كودك خود را انداخت و در اختيار سودابه گذاشت. سودابه از اين كـار زن خشنود شد و لبخندی موذيانه زد. سپس كودكان را در تشتی زريـن گذاشت و در كنار آنان، در ميان بستری خوابيد و شروع به فغان و نالـه كرد. با شنيدن صدای سودابه، پرستاران شبستان به سـوی او دويدنـد و برگردش حلقه زدند. سودابه با ديدن زنـان، سـخت بـه خـود پيچيـد و بسيار ناليد و زاری كرد. پرستاران چون چنين ديدند، انگشت حيرت به دندان گزيدند و بر او دل سوزاندند. پس از آن، نـزد كـاووس رفتنـد و حكايت به او باز گفتند. كاووس آشفته حال و پريشان به شبستان رفت. سودابه با ديدن كاووس در بستر نشست و چون ابر بهاری گريسـت. او پيوسته می ناليد و ميگفت: “ديدی از ستم سياوش بر من چه گذشـت؟
كودكان نازنينم از كف رفتند. تـو آن روز او را بـيگنـاه دانسـتی، ولـی اكنون در برابر ستمی كه سياوش بر من روا داشته اسـت، چـه پاسـخی داری؟”
كاووس با ديدن سودابه و كودكان مرده، سخت در شگفت شد:

دل شاه كاووس شـد بـدگمـان

برفت و در انديشه شد يك زمان

او پس از انديشه بسيار، ستاره شناسان را نزد خود خواست و داستان كودكان را برای آنان بازگفت و چاره خواست. سـتاره شناسـان هفتـه ای مهلت خواستند. روز هفتم كه به سر آمد، ستاره شناسان به كاخ رفتنـد و به آگاهی كاووس رساندند كـه آن دو كـودك از پـدر و مـادر ديگـری هستند و از شاه و سودابه نشانی ندارند.
كاووس از اين حكايت با زن خود هيچ نگفت تا در فرصت مناسب پاسخگوی كار او باشد. سودابه كه گمان مـی بـرد شـوهر از همـه چيـز بی خبر است، هرگاه كه كاووس را در كنار خود می ديد، زاری می كرد و از سياوش به بدی ياد ميكرد، حتی از شاه می خواست تا انتقام كودكان مرده اش را از او بگيرد. هنگاميكـه پافشـاری سـودابه از حـد گذشـت، كاووس فرصت را مناسب ديد و كسانی را روانه شهر كرد تـا مـادر دو كودك مرده را بيابند و نزد او بياورند. فرستادگان سرگرم جستجو شدند و پس از مدتی، زن بدسرشت را با خواری نزد كاووس آوردند. شـاه از زن درباره كودكانش پرسيد، ولی او سخني نگفت. شاه به تنبيه و تهديد توسل جست ولي باز هم زن لب نگشود و به گناه خود اعتـراف نكـرد.
كاووس چون در كار زن درمانده شد، بـاز سـتاره شناسـان را نـزد خـود خواســت و ايــنبــار در حضــور ســودابه دربــاره كودكــان از آنــان پرسوجوكرد. ستاره شناسان سخن خويش را تكرار كردند. كـاووس در خشم شد و به سودابه گفت: “اكنون چه سخنی داری، ای زن افسونگر! آيا سخن ستاره شناسان را دروغ ميپنداری؟” سـودابه چـون هميشـه در
نزد شاه زاری كرد و گفت: “بله! سخن ستاره شناسان را دروغ ميدانـم، زيرا آنان از بيم سياوش و رستم چنين سخنی به زبان رانده اند.”

سودابه اين را گفت و بسيار گريست، به گونه ای كه دل كـاووس بـه حال زار او سوخت و اشك از ديدگانش روان شد. پس، سـودابه را بـه شبستان فرستاد و كاخ را خلوت كرد. سپس، سرگرم انديشه شد. او كـه در كار زن و پسر سخت درمانده بود، از موبدان كمـك خواسـت.پـس، موبدان را نزد خود خواند و داستان سياوش و سودابه را با آنان در ميان
گذاشت. موبد موبدان با شنيدن سخن شاه گفت: “چاره كار آتش است.
بايد يكی از آنان از آتش بگذرد. اگر بی گناه باشد، آتـش بـه او گزنـدی نمی رساند.”
كاووس سخن موبد موبدان را پسـنديد. سـودابه و سـياوش را نـزد خود خواست و داستان آتش را با آنان در ميان گذاشت. سودابه پـس از شنيدن سخن شاه بی درنگ گفت: “من هيچ گنـاهی نـدارم. سـياوش دو كودك مرا كشته و گناهكار است، پس نخست او بايد از آتش بگذرد.”
كاووس رو به سياوش كرد و گفت: “چه ميگويی، فرزند؟ آيـا ايـن سخن را می پذيری”
سياوش با رخساری كه از اندوه به زردی گراييده بود، گفت: “بلـه، می پذيرم. من برای پاك كردن اين داغ ننـگ از پيشـانی ام، آمـاده ام تـا از كوهی از آتش بگذرم.”
گذشتن سياوش از آتش
به دستور كاووس، ساربانان صد بار شتر هيزم فراهم كردند:

نهادند بر دشـت هيـزم دو كوه

جهانی نظاره شـده هم گروه

سپس به فرمان شاه، دويست مرد آماده شدند و كوه هيـزم هـا را بـه آتش كشيدند. آتش چنان شـعله مـی كشـيد كـه گـويی در شـب تيـره، خورشيد دميده است. كاووس و درباريان و مردم بسياری پيرامون آتش ايستاده بودند كه سياوش از راه رسيد. او بر اسب سياهش نشسته بود و جامه ای سپيد برتن داشت. سياوش چون به نزديك كـاووس رسـيد، از
اسب پياده شد، دست بر سينه گذاشت و در برابر پدر سـر فـرود آورد. كردار نيكوی سياوش، عرق شرم بر رخسار كاووس نشاند. بر سر پسـر دست كشيد و با او به نرمی سخن گفـت تـا دل آزرده اش را بـه دسـت آورد. صدايش بوی اندوه و گريه داشت. سياوش به پدر نگريست و بـه آرامی گفت: “شهريارا! اندوهگين مباش كه مرا از اين كوه آتـش بـاكی
نيست، زيرا بی گناهم و يزدان پاك، خود مرا از آتش رهـايی مـی دهـد.”
سپس، پدر را بدرود گفت و بر اسب نشست و خندان بـه سـوی آتـش روانه شد:

سياوش چو آمد به آتش فـراز

همــی گفت با داور بی نياز:

“مـرا ده از اين كوه آتش گـذر

رهــا كن تنم را ز شرم پدر”

سياوش پس از راز و نياز با آفريدگار يگانه، اسب سياه را بـه سـوی آتش جهاند. مردم هراسان شدند و ناله و فريادشان دل آسمان را لرزاند.
غريو فريادهـا از دشـت گذشـت و بـه كـاخ كـاووس رسـيد. سـودابه بی درنگ خود را به بالای بام رساند. او به كوه آتـش چشـم دوخـت و آرزو كرد كه سياوش در ميان شعله های آن بسوزد و خاكستر شـود، امـا چنـدی نگذشـت كـه جوانـه آرزو در دل سـودابه خشـكيد و سـياوش تندرست و شادمان و با لبی خندان از آتش بيرون جهيد. آتش هـيچ بـر او كارگر نيفتاده بود. پيراهنش چنان سپيد مانده بود كه گويی بـه جـای آتش، از ميان باغی پرگل گذشته است.
مردمان با ديدن سياوش، شادمانی بسيار كردند و سـواران لشـكر در پايش زر افشاندند. همه شاد بودند جـز سـودابه. او بـا ديـدن سـياوش هراسان شد و بر سر و روی خود كوبيد. موهايش را كنـد و رخسـارش را به ناخن خراشيد و چون ابر بهار گريان شد. سياوش به نزديـك پـدر كه رسيد، از اسب به زير آمد و زمـين ادب بوسـيد. كـاووس بـه پسـر، مهربانی بسيار كرد و گفت: “درود بر تـو جـوان دلاور، پـاك و روشـن روان! به راستی كه از چنان مادر پارسا، بايد چنين پسر شايسته ای به بـار آيد.” پس از اين گفتار:

سياوش را تنـگ در بـرگـرفت

ز كردار بد پوزش اندر گرفت

كاووس، پسر را به كاخ خود برد و از شادمانی، سه روز و سه شـب را به جشن و سرور گذراند. روز چهارم بر تخت نشست، گرز گاوسـر را در دست گرفت و سودابه را نزد خود خواست. با خشـم بـه او نگـاه كرد و گفت: “تو زن بی شرمی هستی و به من بسيار بد كرده ای. دلـم را آزردی و قصد جان فرزندم را داشـتی. پـس، بـودن چـون تـويی روی
زمين، سزاوار نيست.” سپس رو به اطرافيـان خـود كـرد و گفـت: “آيـا مكافات اين زن، جز مرگ است؟” و چون بزرگان كشور مهر تأييـد بـر سخن وی زدند، بی درنگ دستور داد كه نگهبان، سودابه را ببرد و بـردار كند. سودابه با چشمان گريان دمی به كاووس نگريست و از كاخ بيرون رفت. با رفتن زن، دل كاووس پردرد شد. اوكه پای اراده اش چـون بيـد لــرزان بــود، بــه دنبــال بهانــه ای مــی گشــت تــا ســودابه را از مــرگ برهاند.سياوش كه چنين ديد، پيش رفت و در برابر تخت او زانـو زد و گفت: “ای پدر! از شما می خواهم كـه سـودابه را بـه مـن ببخشـيد و از گناهش چشم بپوشيد. باشد كه از اين كار پند گيرد و به خود آيـد و از
اين پس درستكرداری پيشه كند.”
كاووس كه در انتظـار اين سخن بود، گره از ابرو بازكرد و بی لحظه ای درنگ گفت: “سخنت را می پذيرم و او را به تو مـی بخشـم.”
سياوش از پدر سپاسگزاری كـرد، دسـت او را بوسـيد و ازكـاخ بيـرون رفت. به فرمان كـاووس، سـودابه را بـه شبسـتان بـاز آوردنـد. پـس از گذشت مدتی، كاووس گناهان زن را از ياد برد و با او همدل و همزبان  شد. سودابه چون شاه را با خود مهربان ديد، بار ديگر نيرنگ آغاز كـرد تا شايد اين بار كاووس را به پسر بدگمان سازد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*