Home / Literature / قسمت سوم داستان ضحاک : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

قسمت سوم داستان ضحاک : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

D1733884T14863000(web)(c) (2)

ادامه داستان :

زاده شدن فريدون‬

از خوابی كه ضحاك ديده بود، ديرزمانی گذشت تـا فريـدون ديـده بـه‬ جهان گشود. در اين

مدت، مـأموران و جاسوسـان ضـحاك پيوسـته در‬ جستجو بودند تا آبتـين و فريـدون را بـه

چنـگ آورنـد و خونشـان را‬ بريزند. آبتين از بيم جان پيوسته در سفر و گريز از خطر بـود.

سـرانجام‬ روزی از روزها، ستاره بختش غروب كرد و در چنگ مأموران ضـحاك‬ گرفتار شد.

مأموران بی درنگ دست و پای آبتـين را بسـتند و او را نـزد‬ ضحاك بردند. ضحاك بـا ديـدن

آبتـين، آتـش خشـمش زبانـه كشـيد.‬ بيدرنگ او را كشت و از مغز سرش برای مارهای روی

دوش، خورش‬ ساخت.‬

چون خبـر كشـته شـدن آبتـين بـه زنـش “فرانـك” رسـيد، سـخت‬ اندوهگين شد. كودك خود

را در آغوش گرفت و با چشمانی گريـان و‬ دلی هراسان به مرغزارگريخت. خود را به نگهبان

آنجا رساند و نگهبـان‬ را سـوگند داد تـا آن كـودك بـی گنـاه را نـزد خـود پنهـان سـازد و در‬

پرستاريش بكوشد. دل نگهبان از ناله و زاری فرانك به رحم آمـد. پـس‬ كودك را پذيرفت و قول

داد كـه همچـون پـدری فـداكار از آن فرزنـد‬ نيكوروی نگهداری كند و بـا جـان و دل كمـر بـه

خـدمتش بنـدد. دل‬ بيقرار فرانك با سخن مرد آرام گرفت. از او سپاسگزاری بسيار كـرد و‬

با دلی پراندوه از آنجا دور شد. مـرد نگهبـان، گـاوی تنومنـد و شـيرده‬ داشت. او هر روز از

شير آن گاو می دوشيد و به خورد فريـدون مـيداد‬ تا او را به سه سالگی رساند. در اين

مدت، سواران ضحاك شب و روز‬ در پی يافتن فريدون بودند. فرانك كه همواره نگران پسرش

بود، روزی‬ از روزهـا، وقتـی چنـد تـن از سـواران پادشـاه را در آن اطـراف ديـد،‬ بيدرنگ راهی

مرغـزار شـد. بـه نگهبـان كـه رسـيد، گفـت: :ای مـرد‬ نيكومرام! به دلم افتاده است كه دير يا

زود، سـواران ضـحاك بـه اينجـا‬ ميآيند. فرزندم را بده تا به جای ديگری بگريزم و خود را پنهان

سازم.”‬ فرانك، فريدون را از مرد گرفت و با سـختی بسـيار بـه البـرز كـوه‬ رفت. در آنجا، مردی

پرهيزگار و نيكوكردار روزگار ميگذراند. فرانـك‬ خود را به جايگاه مـرد رسـاند و غـم دل را بـا او

بازگفـت. فرانـك بـا‬ چشمانيی گريان گفت: “ای مردپرهيزگار! تو را بـه يـزدان پـاك سـوگند‬

ميدهم كه اين كودك را نزد خود نگهداری تا به دست سواران ضـحاك‬ بيدادگر نيفتد! ” مرد

نيكوكردار به حال مادر ستمديده رحم آورد و با او‬ پيمان بست كه ازكودكش چـون جـان

شـيرين نگهـداری كنـد. فرانـك‬ شادمان به خانه بازگشت و در تنهايی به زندگی خود ادامه

داد.‬ چند روزی پس از اين ماجرا، سواران ضحاك بـه مرغـزار رسـيدند.‬

آنان برای يافتن فريدون وجب به وجب مرغزار را جستجو كردند، ولی‬ چون هيچ نشانی از

كودك نيافتند، خشمگين شـدند. آنهـا گـاو شـيرده‬ نگهبان مرغزار را كشتند و زندگی اش را

به آتش كشيدند.‬

فريدون چون به شانزده سالگی رسيد، از البرز كوه به زير آمد. او راه‬ دشت را در پيش گرفت

و به سراغ مادر خود رفت. مادر با ديـدن پسـر‬جوان، يزدان پاك را سپاس گفت، او را در

آغوش گرفت، سر و رويش‬ را غرق بوسه كرد و اشك شوق ريخت. پس از دقايقی گفـت و

شـنود،‬ فريدون از مادر خواست تا از پـدر و نـام و نشـان و خانـدانش سـخن‬ بگويد. فرانك

آهی جگرسـوز كشـيد و گفـت: “آگـاه بـاش كـه تـو از‬ خاندانی پاك نژاد، نيكومرام و بـزرگ

هسـتی. پـدرت آبتـين از مردمـان‬ خوبكردار و نيك آيين بود و نـژاد او بـه تهمـورث ديوبنـد،

ازشـاهان‬ گذشته ايران می رسيد. ضـحاك مـاردوش سـر از تـن پـدرت، آن مـرد‬ بی آزار،

ديندار و نيكوكردار جدا كرد و مغزش را به خورد مارهای خود‬ داد. از آن پس، من ماندم و تو

كـه نـوزادی بـيگنـاه بـودی و تـرس از‬ سواران ضحاك بيدادگر كه همچون سايه دنبال ما

بودند.”‬

در اين حال، گريه عنان سخن را از دسـت فرانـك ربـود و صـدای‬ هق هقش كلبه كوچك را

پركرد. فريدون جوان، مادر را دلداری داد و از‬ او خواست تا باز هم سخن بگويد. فرانك آب

ديدگان را از رخ زدود و‬ ادامه داستان زندگی خود را برای فرزند بيان كرد. سخنان مادر

همچـون‬ شعله ای سركش، در خرمن جـان فريـدون جـوان افتـاد. رخسـارش از‬ خشم

برافروخته شد:‬

دلش گشت پر درد و سر پر ز كين‬

به ابرو به خشم اندر آورد چين‬

‫چنين داد پاسخ به مادر : كه شيــر‬ ‫نگردد مگـر بازمايـش دليــر‬

كنون كردنـی كرد جـادوپـرست‬ ‫

مرا برد بايد به شمشيــر دست‬

بپـــويم به فرمان يــزدان پــاك‬

‫برآرم ز ايوان ضحاك، خـاك‬
‫مادر كه از كينه توزی و خونخـواری ضـحاك خبـر داشـت، از ايـن‬ سخن فرزند جوان دل نگران و

هراسان شد و زبـان بـه پنـد و انـدرزش‬ گشود. اوگفت: “ای فرزند! جنگ و روبه رو شدن بـا

ضـحاك بيـدادگر،‬ خطر بسيار دارد. او اكنون شاه است و همه كشور ايـران را زيـر نگـين‬

فرمانروايی دارد. تو چگونه ميخواهی تنها و بی ياور و سپاه به جنگ بـا‬ سپاه بی شمار او

بروی؟! ای فرزند! تو جـوانی و سـری پرغـرور داری.‬

پس بيا و پيش از آغاز كار، به پايان آن نيز بينديش و جهان را به چشـم‬ جوانی مبين! از تو

ميخواهم كه پندم را آويزه گوش كنـی و از گفتـارم‬ سرمپيچی!”‬ سخنان مادر، فريدون را در

انديشه فرو برد. او در پی راهی بـود تـا‬ بتواند بدون خطر و گرفتاری با ضحاك روبه رو شود.‬
داستان ضحاك با كاوه آهنگر‬
‫ضحاك چنان شده بود كـه از تـرس فريـدون شـب و روز آرام و قـرار‬ نداشت. او در اينباره

بسيار انديشـيد و سـرانجام فكـری بـه خـاطرش‬ رسيد. روزی از روزها، همه موبدان و بزرگان

كشور و لشكر را در كاخ‬ خود گرد آورد و رو به آنها گفت: ” ای مردان نامور! همه شما بـه

خـوبی‬ آگاهيد كه من دشمنی بزرگ دارم. او گر چه به سـال انـدك اسـت، امـا‬ همه ميدانيم

كه دشمن را هيچ گاه نبايد كوچك و خوار شـمرد. پـس،‬ ميخواهم سپاهی بـزرگ از ديـو و

پـری و آدميـزاد گـرد آورم تـا اگـر‬ فريدون به سوی من يورش آورد، او را در هم كوبم. البتـه

پـيش از آن،‬ شما بزرگان كشور بايد در نامه ای گواهی كنيد كـه مـن در تمـام مـدت‬

حكومتم، جز دادگری، نيكوكرداری، راستگويی و خوب رفتاری،‬كارديگری نكرده ام.”‬ سخن

ضحاك كه پايـان يافـت، كـاخ را سـكوت فراگرفـت. سـران‬ كشور لشكر و بزرگان و موبدان،

سری به اين سو و آن سو گرداندنـد و‬ نگاهی پرمعنا به هم كردند، ولی بيم جان راه گلوی

همه را بسته بـود و‬ به جز آهی آرام و نسيم گونه، از دهان كسی، صدايی برنخاست. پس

از‬ آن هم به ناچار و از روی ترس، يك به يك نامه بلنـدبالای ضـحاك را‬ كه گواهی بر دادگری او

بود، مهر تأييد زدند. ضحاك نامه را بـه دسـت‬ گرفت و برگواهی های بسـياری كـه روی آن

نقـش بسـته بـود، چشـم‬ دوخت. سپس با خرسندی سری جنباند و گفت: “اكنون خـاطرم

آرام و‬ خيالم آسوده شد. هنگاميكه اين نامه به در و ديوار شهر آويختـه شـود،‬ چون پتك بر

سر دشمنان ما كوبيده خواهد شد و آنان خواهند دانسـت‬ كه همه كشور پشتيبان و ياور

من هستند. بدينسان، شما نيز سالهـا بـه‬ آرامش و آسودگی زندگی خواهيد كرد.” با به

پايان رسيدن سخنان ضحاك، ناگهان در آستانه در، غوغـايی بـر‬ پاشد و فرياد دادخواهی

مردی در گوش شاه و ديگران پيچيد. ضـحاك،‬ مرد را نزد خود خواست و با گفتار به ظاهر

مهربانانه از او پرسيد: “بگو‬ بدانم، ازچه كسی بر تو ستم رفته كه اين گونه غوغا به پا كرده

ای؟” مرد رنجديده با رخساری برافروخته از خشم فرياد كشيد: “ای شـاه!‬ چگونه تو

نميدانی از كه بر من ستم رفته است؟ امروز كيست كه نداند‬ ضحاك بيدادگر چه بر سر مردم

آورده است؟ همه گرفتاريهـای مـا از‬ دست تو شاه ستمكار است. اين تو هستی كه هر

زمان بر دل و جان مـا‬ زخم میزنی. اكنون ميپرسی، درد ما از كيست؟”‬

آتش گفتار مرد سـتمديده، جـان ضـحاك را سـوزاند. پـس برخـود‬ پيچيد و خواست فرمان

بدهد تا در چشم بـرهمزدنـی زبـان مـرد را از‬ كامش بيرون بكشند، ولی ناگهان به ياد نامه

ای افتاد كـه لحظـاتی پـيش‬ نوشته بود و گفت: “ای مرد! شكفته و بی پرده سخن بگو تـا

بـدانم چـه‬ كسی در برابر من ايستاده و چه ستمی بر او رفته است كه اين چنـين بـر‬

شاه دادگری همچون ما پرخاش ميكند.” مرد با شنيدن سخنان ضـحاك‬ خشمگين شد:‬
‫خروشيد و زد دسـت بر سـر ز شاه‬ ‫

كه “شاهـا منـم كــاوه دادخــواه‬

يكـی بـی زيــان مــــرد آهنگـرم‬ ‫

ز شــاه آتـش آيــد همی برسـرم‬

مــرا بــود هــژده پسـر در جهان‬

‫از ايشان يكی مانده است اين زمان‬

ای شاه! هفده پسر من بـه كـام مارهـای تـو رفتنـد. اكنـون آخـرين‬ فرزندم نيز دستگير شده

و مرگش نزديك اسـت. آيـا هفـده پسـر بـس‬ نيست و مغز آخری هم بايد خـوراك مارهـای

روی دوش تـو بشـود؟‬

اصلاً جوانهای ما چه گناهی كرده اند كه تو بايد چنين بلايی بر سر آنها‬ بياوری؟”‬

ضحاك كه تا آن هنگام از كسی سخن درشتی نشـنيده بـود، از ايـن‬ رفتار شـجاعانه كـاوه

آهنگـر سـخت شـگفت زده شـد و چـاره ای جـز‬ آزادكردن فرزند او نديد. سـپس، نامـه را بـه

دسـت كـاوه داد و گفـت:‬

“اكنون كه فرزند خود را باز يافتی، تو نيز چون سـران كشـور و لشـكر‬ گواهی كن كه من

مردی دادگرم و به كسی ستمی نكرده ام “. كاوه با ديدن‬ نامه، آتش به جانش افتاد.

برخروشيد و به سران كشور و لشـكر گفـت:‬

” ای بيچارگان! چرا چنين كرده ايد؟ چـرا بـرای چنـد روز زنـدگی بهتـر‬ دست از آفريدگار بزرگ

كشيده ايد و به اين ديو نابكار روی آورده ايـد؟‬

بدانيد كه يزدان پاك به سبب چنين كاری شما را نمی بخشد و در دوزخ‬ جايتان ميدهد.

شما از ترس، خود را فرومايه و پست كرده ايد، ولی من‬ چنين نميكنم و از اين شاه جادوگر و

ديوسيرت نيز باكی ندارم.”‬ كاوه با خشم، نامه ضحاك را پاره كرد و چون تكه های كـاه زيـر پـا‬

ريخت. سپس دست فرزندش را گرفت و از كـاخ بيـرون رفـت. كـاوه‬ می خروشيد و پيش

ميرفت و مردم نيز گروه گروه به او مـی گرويدنـد.‬

او وقتی چنين ديد، تكه چرمی را كه هنگام آهنگری به كمر مـی بسـت،‬ بازكرد و آن را

همچون درفش بر سر نيـزه كـرد و بـه راه افتـاد. مـدتی‬ نگذشت كه گروه بسياری از مردم در

زير پرچم كاوه گرد آمدند و سـر‬ به شورش برداشتند. كاوه خشـنود شـد و مـردم را بـه سـوی

مخفيگـاه‬ فريدون برد. فريدون با ديدن كاوه و انبوه مردم، بسيار شادمان شد و بـه‬

آنان درود فرستاد، سپس چرم پاره را گوهرآذين بست و بر آن “درفش‬ كاويانی” نام نهاد.

آنگاه لباس رزم پوشيد و:‬

سوی مادر آمـد كمــر برميــان‬ ‫

به سـر بـر نهـاده كــلاه كيـــان‬

كه من رفتمی چون سوی كـارزار‬ ‫

تـو را جـز نيايش مبـــاد، هيـچكار‬

زگيتی جهان آفريــن برتـرسـت‬ ‫

بدو زن به هر نيك و بد هر دو دست‬

فرانك از سخنان فريدون اندوهگين شـد. اوكـه بـه خـاطر دوری از‬ پسر همواره خون دل خورده

بود، از ديدن اين جـدايی دوبـاره روانـش‬ سوخت و اشك از مژگانش جاری شد. پس، دسـت

بـه سـوی آسـمان‬ دراز كرد و با دلی شكسته و چشمانی گريان گفـت: “ای يـزدان پـاك و‬

ای پروردگار يگانه! پسرم را به تو سپردم، خود پشت و پناهش بـاش و‬ از گزند روزگار و فتنه

بيگانگان به دورش دار!”‬

فريدون با مادر وداع كرد و نزد بـرادران بـزرگ خـود “كيـانوش” و‬ “شادكام” رفت و داستان رزم

با ضـحاك را بـا آنـان در ميـان گذاشـت.‬ سپس به آنها گفت كه به بازار آهنگران بروند و

ساختن گرزی گـران را‬ سفارش دهند. در اندك زمانی گرز گاوسر ساخته و پرداخته شـد.

گـرز‬ را نزد فريدون بردند و فريدون به آهنگرها زر و سـيم فـراوان داد. او از‬ خدا خواست كه

ياری اش كند تـا بتوانـد بـا آن گـرز بـر سـر ضـحاك‬ بدكنش بكوبد و مردم را از چنگ او نجات

دهد.‬

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*