Home / Literature / قسمت دوم داستان ضحاک :داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

قسمت دوم داستان ضحاک :داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

ضحاک

 

ادامه داستان :

پايان روزگار جمشيد
در آن هنگام كه ضحاك ماردوش در سرزمين تازيان سرگرم ستمگری و كشتار جوانان بود، جمشيد در ايران، با اقتدار برتخت سلطنت تكيه زده بود. او كه پس از ساليانی دراز فرمانروايی، اسير ديو غرور شده بود، روزی از روزها بزرگان كشور و سران لشكر را نزد
خود خواند. در ستايش خود وكارهايی كه برای كشوركرده بود، داد سخن بسيار داد و در پايان نيز با غرور گفت:

هنر در جهان از من آمد پديد

چو من نامور تخت شاهی نديد

جهان را به خوبی من آراستم

چنان گشت گيتی كه من خواستم

خوروخواب و آرامتان از من است

همان پوشش و كامتان از من است

گرايدون كه دانيد من كردم اين

مرا خواند بايد جهان آفرين

جمشيد در ستايش از خود چندان زياده گويی كرد كه خويش را همتا و برابر با خدای بزرگ دانست. چندی نگذشت كه اين سخنان در ميان مردم پيچيد و شور و ولوله ای در آنان برانگيخت. سپاهيان و مردم خداجو و يزدان پرست از اين گستاخی خشمگين شدند و سر به شورش برداشتند. در هرگوشه ای، سرداری لشكری آراست و از فرمان شاه سرپيچيد. كشور پرآشوب شد و امنيت و آسودگی از ميان رفت .
گروهی از سران سپاه كه به تنگ آمده بودند، برای رهايی از اين آشفتگی و داشتن كشوری آرام، روانه سرزمين تازيان شدند، زيرا شنيده بودند كه شاهی توانا، دلير و برنا حكومت را به دست دارد . سرداران وسپاهيان با اين پندار بيهوده نزد ضحاك رفتند و او را به شاهی برگزيدند، در حالی كه خبر نداشتند خود را از چاله به چاه افكندند و روزگارشان از آن پس سياه می شود.
ضحاك كه چنين ديد، با اميد و نويد فراوان، سپاهی از تازيان و ايرانيان آراست و به سرزمين ايران تاخت . جمشيد كه خدا از او رو برگردانده بود، شكست خورد و ضحاك به جای او بر تخت نشست و تاج شاهی بر سر گذاشت. جمشيد از چنگ ضحاك گريخت وصد سال
از ديده ها پنهان ماند . در آن صدسال، او با رنج و درد و تلخ كامی روزگار گذراند. از قضا روزی از روزها كه ضحاك به كنار دريای چين سفر كرده بود، جمشيد را يافت و بی درنگ او را كشت . بدين سان زندگی هفتصد ساله جمشيد به پايان رسيد.
پادشاهی ضحاك هزار سال بود
پس از نابودشدن جمشيد، ضحاك با خاطری آرام به فرمانروايی خود ادامه داد. او هزار سال بر سرزمين ايران حكومت كرد . دوران شاهی ضحاك، سراسر بدبختی، گرفتاری، ترس و وحشت برای مردم ايران بود. در اين دوران، دانش و آگاهی و نيكويی از ميان رفت و فرومايگان و ناپاكان بر مردم فرمانروايی كردند ، هنر خوار شد و به جای آن ، جادوگری و حيله و نيرنگ به كار آمد. نيكی و درستی و درستكاری از سرزمين ايران محو شد و به جای آن، پستی و خواری و تبهكاری همه جا را فراگرفت.
« ارنواز » و « شهرناز » در اين دوران، ضحاك، دختران جمشيد را كه نام داشتند، اسير كرد و به كاخ خود برد. سپس به كمك جادوگران، آنها را به كژی و نادرستی كشاند . كشتار جوانان همچنان ادامه داشت .
خورشگر ضحاك هر روز از مغز دو جو ان كه با زور و ستم كشته می شدند، خورش می پخت و به مارها می داد. هيچ كس هم از ترس كشته شدن، دم برنمی آورد.
در اين دوران سياه كه همه سر در گريبان داشتند و جز خدا يار و ياوری نداشتند، دو مرد برای كمك به مردم، راه چاره ای پيدا كردند و  « كرمايل » و « ارمايل » نام داشتند، اين دو مرد نيكومرام و آزاده برای كه اينكه بتوانند جان مردم را نجات دهند، مدتی به فراگيری هنر آشپزی پرداختند و هنگامی كه در اين كار مهارت يافتند، به كاخ ضحاك رفتند و در خورشخانه او سرگرم كار شدند. اين دو مرد پاك آئين وقتی زمام خورشخانه شاه را به دست گرفتند، نقشه خود را عملی كردند ، به اين ترتيب كه وقتی دو جوان را به خورشخانه می آوردند، آنها يكی را پنهانی فراری می دادند و از شهر بيرون می فرستادند و به جای مغز او ، مغز سر گوسفندی را با مغز سر جوان ديگر می آميختند و به خورد مارها می دادند. بدين گونه، با همت اين دو مرد نيكوكردار هر ماه سی جوان از مرگ رهايی می يافتند و راهی كوه و دشت می شدند .
هنگامی كه شمار جوان های از مرگ رسته به دويست می رسيد، ارمايل و كرمايل گله ای گوسفند در اختيار آنان می گذاشتند تا شبانی كنند و از آن راه روزگار بگذرانند.
در خواب ديدن ضحاك، فريدون را
چهل سال از پادشاهی ضحاك باقی مانده بود كه او يك شب ، خوابی ديد. ضحاك در خواب ديد كه بر تخت نشسته است و كسی در پيرامونش نيست. ناگهان در جايگاه او باز شد و سه مرد جنگی پا به درون گذاشتند. او كه در وسط ايستاده بود و به سال و بر و بالا از دو
تن ديگر كوچك تر بود، گرزی گاوسر در دست داشت . آن جوان مشكين مو و زيبا رو به سوی او يورش آورد و از تخت به زيرش كشيد. سپس با گرزگاو سر چنان برسرش كوبيد كه دنيا در پيش چشمش تيره و تار شد. جوان، بی درنگ ضحاك را در بند كرد و به خواری و زاری ازكاخ بيرون كشيد.سپس او را در برابر ديدگان مشتاق و لب های خندان مردم كوچه و بازار به كوه دماوند برد و درغاری زندانی كرد.
ضحاك از خواب پريد و نعره ای كشيد، همچون اسپند ازجا جهيد و مانند بيد بر خود لرزيد. با پيچيدن فرياد تندرگونه ضحاك در آن كاخ صدستون، شهرناز و ارنواز از جا جهيدند و رنگ از رخسارشان پريد .
ارنواز كه لرزش به صدا داشت، گفت :” چه پيش آمده كه شاه چنين هراسان ازخواب پريده است ” ؟
ضحاك، ترسان و لرزان و با خاطری  پريشان گفت :” جای سخن نيست. اگر حكايت اين خواب ناگفته بماند، بهتر است ”
ارنواز بر رخسار زعفرانی رنگ ضحاك ديده دوخت و پرسيد” چرا ؟ ”
ضحاك پاسخ داد :” زيرا بيم دارم كه اگر از اين خواب با شما سخنی بگويم، همچون من هراسان و پريشان شويد ” .
ارنواز گفت : “سخن پوشيده مدار و راز دل بر ما بگشا ! باشد كه بينديشيم و چاره ای بيابيم، زيرا هر كاری را چاره ای است” .
ضحاك سخن ارنواز را پسنديد. سفره دل گشود و آنچه در خواب ديده بود، با زن ها در ميان نهاد . شهرناز و ارنواز با شنيدن سخنان ضحاك در دريايی از انديشه های گوناگون فرو رفتند. سكوت بر سراسر كاخ خيمه زده بود. ضحاك، آشفته دل و پريشان، در پناه فروغ چراغی بی جان، چشم به دهان زن ها دوخته بود. دراين هنگام، مارها سرمست
از خوردن خوش شبانه، آرام در كنار سر او پيچ و تاب می خوردند و گويی به حال او می خنديدند. ارنواز پس از مدتی انديشه گفت :” شاه اندوه به دل راه مده كه اين قفل بسته به دست توانای موبدان باز خواهد شد. امشب را آسوده بخواب و فردا موبدان را به اينجا فراخوان و ازخواب خود برايشان سخن بگو تا راه چاره را به تو نشان دهند” .
ضحاك سخن ارنواز را پذيرفت. به او آفرين گفت و سر به بالين گذاشت و به خواب رفت.
با سپری شدن شب تيره و سرزدن سپيده، ضحاك از خوا ب بيدار شد. او بی درنگ برخاست و كسانی را به دنبال موبدان فرستاد و آنان را به كاخ شاهی فراخواند. وقتی كاخ از موبدان پرشد، ضحاك به دور از چشم درباريان و نزديكان، از خوابی كه ديده بود، با ايشان سخن گفت و از آنها خواست تا خيلی زود چاره كار را بيابند.
موبدان با شنيدن سخنان ضحاك سخت بيمناك شدند. لب ها خشك و رخسارشان زرد شد. حيران بودند كه در پاسخ ضحاك چه بگويند .
اكنون چاره چيست ؟ آهسته و به اشاره به يكديگر گفتند : اگر تعبير خواب را بازگوييم و از آنچه خواهد شد، سخن به ميان آوريم، سرمان به باد می رود. اگر لب فرو بنديم و پاسخی ندهيم ، بازهم بيم از دست دادن جان می رود موبدان از ترس، سه روز لب نگشودند. روز چهارم ضحاك ديگر مرا تاب شكيبايی نمانده است . خشمگين شد و گفت : یا هم اكنون خواب مرا تعبير كنيد، يا همه شما را بردار خواهم كرد .
موبدان از بيم جان باز هم خاموش ماندند. يكی از آنان كه مردی خردمند، زيرك، شجاع و بيداردل بود، با خود گفت : اكنون كه تاوان خاموشی مرگ است، پس لب فروبستن چه سودی دارد ؟
او از جا برخاست و گفت : ای شاه ! آن كس از مادر زاده شود بی گمان روزی نيز خواهد مرد. پيش از تو شاهان بسياری آمدند و پس از تو نيز شاهان زيادی خواهند آمد، ولی هيچ يك در اين جهان نماندند و نخواهند ماند. تو نيز خواهی مرد و راه گريزی نداری. اگر سر تا پا از آهن شوی ، در زير پتك روزگار ساييده می شوی و فرو می شكنی، پس تا زمان باقی است، به خود بيا و دست از جور و ستم بردار و با مردم به نيكی رفتار كن. اين را نيز بدان كه روزگار تو به سر رسيده و آنچه كه مقدر است، خواهد شد. كس ديگری جای تو را خواهد گرفت . او فریدون نام دارد. بر تو می تازد ، از تخت به زيرت می كشد و با گرزگاوسر، بر سر تو می كوبد و اسير و دربندت می كند .
ضحاك از اين سخن به خود لرزيد و با خشم گفت : بگو تا بدانم كه از من چه ستمی بر اين مردم رفته كه كينه ام را به دل گرفته اند .
مرد زيرك گفت : اگر نيك بنگری ، خواهی دانست كه هيچ كاری بی سبب نیست . دشمنی فريدون با تو، به اين سبب است كه تو پدرش آبتين را می كشی و مغز سرش را به خورد مارهای روی دوشت می دهی .
با شنيدن اين سخنان، ضحاك از تخت به زير افتاد و هوش ازسرش پريد. مرد زيرك فرصت را مناسب يافت و از بيم شاه ظالم، بی درنگ گريخت. ضحاك وقتی به هوش آمد، بر تخت نشست و گره بر ابرو انداخت. اوكه همچون مار زخمی به خود می پيچيد، دستور داد تا
سوارانی به اين سو و آن سوی كشور راهی شوند و هر چه زودتر فريدون و آبتين را بيابند و به نزدش بياورند.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*